تبليغاتX
انتظار مطهر
سیر مطالعاتی کتب شهید مطهری دانشگاه یزد
پرسش:
آیا اراده همان میل شدید به چیزی هست یا تفاوت دارد؟
پاسخ:

استاد مرتضی مطهری بین میل و اراده تفاوت می گذارند و در پاسخ می فرمایند : اشتباه است كه بعضى‏ها اراده را از مقوله میل ها دانسته و خیال كرده‏اند اراده همان میل بسیار شدید است. اراده یك قوّه و نیروى دیگرى است در انسان، وابسته به عقل انسان است، برخلاف میل كه وابسته به طبیعت انسان است. میل از نوع كشش و جاذبه است كه اشیاء مورد نیاز، انسان را به سوى خود مى‏كشند و به هر اندازه كه میل شدیدتر باشد، اختیار از انسان مسلوب‏تر است؛ یعنى انسان در اختیار یك قدرت بیرون از خود است، برعكس اراده كه یك نیروى درونى است. انسان، با اراده خودش را از تأثیر نیروهاى بیرونى خارج و مستقل مى‏كند. اراده هرمقدار كه قویتر باشد، بر اختیار انسان افزوده مى‏شود و انسان بیشتر مالك خود و كار خود و سرنوشت خود مى‏گردد. [1]

[1] - مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏22، از صفحه 723

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 13:41  توسط گمنام  | 



آیت­الله ممدوحی عضو خبرگان رهبری، امروز در چهارمین همایش «حضور مطهر» كه در سالن شهید صدوقی جامعة الزهراء‌(س) برگزار شد، با اشاره به این­كه شهید مطهری از استعداد فوق­العاده­ای برخوردار بودند، گفت: استاد مطهری عمر خود را صرف تحصیل علوم كردند و نزدیك به 27 سال مشغول به تحصیل بودند. كه در بعضی از مواقع نزدیك به 18 ساعت كار می­كرد و دست از تلاش برنمی­داشت.

 

* علامه طباطبایی، شخصیتی بی­نظیر

 

وی با اشاره به وجود اشتراك علامه طباطبایی و استاد شهید مطهری، خاطرنشان ساخت: نكته جالبی كه از علامه طباطبایی به یاد مانده این است كه اگر كسی به مقامات عالیه حوزه برسد و به دروس عالی حوزه خوب اشراف داشته باشد، به خوبی می­یابد كه آنچه علامه طباطبایی در زمینه علمی به آن دست پیدا كرده است، مربوط به متون اسلامی نظیر تفاسیر، روایات، آیات، كتب حدیث، فقه، اصول، فلسفه، عرفان و ادبیات قوی است.

 

عضو خبرگان رهبری به دو خصوصیت علامه طباطبایی اشاره كرد و اظهار داشت: فهمیدن و بیان خوب از خصوصیات بارز علامه طباطبایی بود و این ویژگی در استاد شهید مطهری هم وجود داشت.

 

عضو جامعه مدرسین حوزه با بیان این­كه شهید مطهری نابغه­ای در حوزه بودند، اذعان داشتند: در كتاب­های این شهید، حرف­های نابه­جا و اضافی وجود ندارد و نوشته­های ایشان علاوه بر پخته­بودن، مختصر و مفید نیز می­باشد.

 

* نظر امام خمینی(ره) درباره آثار شهید مطهری

 

این استاد حوزه به توصیه‌های امام خمینی(ره) درباره كتاب­های شهید مطهری هم اشاره‌ای كرده و بیان داشت: حضرت امام(ره) درباره آثار شهید مطهری گفتند؛ تمام كتاب­های ایشان قابل استفاده و همه آنها مفید است.

 

آیت­الله ممدوحی در توصیه به مطالعه­كنندگان آثار شهید مطهری، یادآور شد: بهترین راه برای مطالعه آثار شهید مطهری این است كه سعی كنید از كتاب­های ایشان یادداشت­برداری نمایید و اگر در جایی شبهه­ای برای شما به وجود آمد، نزد استادی رفته و آن را حل كنید.

 

ایشان شهادت استاد مطهری را باعث به­وجود آمدن فقر نظام علمی جهان دانسته و گفت: شهید مطهری علمیتی داشت كه با شهادت او این منبع عظیم علمی از دست ما و همه جهانیان رفت و دیگر برنمی­گردد.

 

* شهید مطهری تأثیرگذار بود؛ نه تأثیرپذیر

 

عضو خبرگان رهبری با بیان این ­كه افرادی كه هنگام ورود به دانشگاه تیپ و قیافه خود را عوض می‌كنند، ضعیف­النفس هستند، خاطرنشان ساخت: شهید مطهری با همان قیافه­ای كه روز اول وارد دانشگاه شده بود، با همان قیافه تا آخر ماند و جو دانشگاه بر روی او تأثیر نگذاشت؛ چون شخصیتی تأثیرگذار بود؛ نه تأثیرپذیر و او از دنیا استفاده می­كرد؛ ولی دنیا بر او مسلط نبود.

 

* معصیت، بلای عظیم انسان­ها

 

عضو جامعه مدرسین حوزه با اشاره به این­كه انسان باید خداوند متعال را دوست خود قرار دهد، اظهار داشت: از بزرگان نقل شده كه اگر می­خواهید در زندگی موفق باشید، باید ترك معصیت كنید و معصیت بلای عظیم انسان­هاست.

 

این استاد حوزه در پایان اذعان داشتند: به اندازه­ای كه ترك معصیت انسان را به خداوند متعال نزدیك می­كند، انجام معصیت انسان را از خالق هستی دور می­كند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 11:58  توسط گمنام  | 

شهيد مطهری از معدود فلاسفه بزرگ اسلامی است كه به گونه‌ای نظام‌مند در باب انديشه و ابعاد مختلف فلسفی، اجتماعی، متدولوژيك (روش شناخت) دينی، فرهنگی و سياسی آن كار كرده و بنيانی را گذاشته است كه در آينده هم‌چنان راه‌گشای دوست‌داران مباحث فلسفی ـ انديشه‌ای جهان اسلام خواهد بود. شهيد مطهری پس از روشن كردن بنای متدولوژيك بحث خود به ايجاد بنيادهای فلسفی بحث پرداخته و سپس وارد حوزه اجتماع و فرهنگ شده و در نهايت به نتيجه سياسی می‌رسد. شهيد مطهری در زمينه روش‌شناسی يك مشرب منعطف را دنبال كرده است؛ نه خود را به قياس محدود می‌كند و نه اين كه اسير استقرا و اسلوب تجربی می‌شود. در بررسی اهميت انديشه شهيد مطهری برای عصر حاضر و بررسی عملكرد رسانه‌ها در مورد انديشه‌های ايشان با حجت‌الاسلام و المسلمين دكتر عبدالحسين خسروپناه، عضو هيأت علمی پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامی به گفت‌وگو نشستيم. جريان‌شناسی ضد فرهنگ‌ها، جريان‌شناسی فكری ايران معاصر، قلمرو دين،  جريان‌هاى فكرى ايران معاصر، جامعه‌ ‌علوی در نهج‌البلاغه، انتظار بشر از دين و ... از جمله مهم‌ترين آثار اوست.


*ممكن است برخی از افراد اين سؤال را مطرح كنند كه چرا اين‌قدر بر روی انديشه‌های شهيد مطهری تأكيد می‌شود، مگر چه ويژگی و امتيازی در منظومه فكری ايشان وجود دارد كه تأكيد می‌شود كه آثار ايشان خوانده شود و مبنای نظری و انديشه‌ای نظام قرار گيرد؟
دو ويژگی و نكته درباره منظومه فكری شهيد مطهری عرض می‌كنم كه بسيار مفيد و ارزشمند است كه به آنها توجه شود؛ يكی اينكه منظومه فكری مرحوم آيت‌الله مطهری بيانگر اسلام جامع‌نگر بود، نه اسلام گزينش‌گر. يعنی ايشان به ابعاد مختلف اسللام، فردی، مادی، اجتماعی، معنوی، دنيوی و اخروی آن می‌پرداخت، در واقع جامعيت اسلام را معرفی می‌كرد؛ برخلاف برخی از روشنفكران كه فقط به بعدی از ابعاد اسلام توجه داشتند مثلا امثال مرحوم دكتر شريعتی بيشتر به بعد اجتماعی اسلام توجه داشت و يا ديگر روشنفكران معاصر به بعد فردی اسلام را پر رنگ مطرح می‌كردند و ابعاد اجتماعی اسلام را ناديده می‌گيرند. شهيد مطهری ابعاد فردی و اجتماعی، مادی و معنوی و دنيوی و اخروی اسلام را معرفی می‌كرد.
ويژگی دوم منظومه فكری شهيد مطهری اين است كه اسلام‌شناس شهيد مطهری در برابر اسلام‌شناسی التقاطی، خلوص داشت.  اسلام‌‌شناسی برخی از افراد، اسلام‌شناسی سوسياليستی، برخی ديگر اسلام‌شناسی‌شان ليبراليستی و برخی هم اسلام‌شناسی‌شان فمنيستی بود، اما شهيد مطهری اسلام‌شناسی خالصانه‌‌ای را ارائه می‌كرد به همين خاطر تأكيد می‌شود كه هم افراد به ويژه جوانان انديشه و منظومه فكری شهيد مطهری را بخوانند و هم اين‌كه تأكيد می‌شود كه انديشه‌های شهيد مطهری مبنای نظام جمهوری اسلامی قرار گيرد.
يادم هست كه در اوائل انقلاب اسلامی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی كتابی از استاد مطهری را با عنوان شناخت در قرآن منتشر كرده بود، اما بعدها ديگر اين اثر را در جايی نديدم، نمی‌دانم كه در مجموعه آثار ايشان كه منتشر می‌شود هست يا نه؟! من كه ملاحظه نكردم. اگر چنين كتاب‌هايی باقی مانده است بايد سريعا منتشر شود ولی كار مهم‌تر اين است كه بنياد شهيد مطهری چند كار را انجام دهند؛ اول اينكه انديشه شهيد مطهری را منظومه‌وار تدوين و منتشر بكنند، تا اگر كسی نتوانست و يا فرصت نداشت كه همه آثار ايشان را مطالعه كند لااقل در يك جلد اهم و كليات انديشه‌های شهيد مطهری را مطالعه كند.
دوم اينكه اين بنياد می‌تواند انديشه شهيد مطهری را به روز بكند، يعنی آثار و انديشه‌هايش را با پرسش‌های جديد درگير كنند و در واقع پاسخ‌هايی از آثار شهيد مطهری برای پرسش‌های جديدی كه برای جامعه و مخصوصا برای نظام جمهوری اسلامی به آنها نياز دارد استخراج كنند.

*اكنون در سطح جامعه رسانه‌‌ها از صدا و سيما تا مطبوعات به انديشه‌های شهيد مطهری می‌پردازند، به خصوص در ايام سالگرد شهادت ايشان، ارزيابی شما از اين اقدامات چگونه است؟
اقدامات صورت گرفته در اين بخش‌ها در مجموع كار ارزشمند و مفيدی است، ولی به نظرم خيلی بيشتر از اينها می‌توان از انديشه شهيد مطهری استفاده كرد، مثلا صدا و سيما می‌تواند تمام داستان‌های موجود در كتاب داستان راستان ايشان را به صورت فيلم و كارتن برای كودكان و نوجوانان تبديل كند و يا فكر شهيد مطهی را می‌توان در سوژه‌ای قرار داد و با اين سوژه اهل فن فيلم‌نامه‌ای را بنويسند و اين فيلم‌نامه تبديل به فيلم شود. بسياری از سريال‌ها، فيلم‌ها، انيميشن‌ها و كارتون‌ها را می‌توان با توجه به انديشه‌های شهيد مطهری توليد شوند و مبنای يك حركتی در صداوسيما و مطبوعات شهيد مطهری باشد، فرض كنيد فيلمی شيه مختارنامه كه توليد شده، می‌‌توان فيلم‌نامه‌هايی با فكر و انديشه شهيد مطهری ساخته شود، به تعبيری فكر را از آثار شهيد مطهری گرفته شود و به اهل فنی سپرده شود تا به صورت فيلم‌نامه و سپس فيلم توليد شود.

*انديشه‌های شهيد مطهری برای انسان معاصر و جوانان ايران و ديگر نقاط جهان دارای چه ارزشی است، يعنی آيا توانايی پاسخگويی به مشكلات بشر امروز را دارد؟
ويژگی آثار شهيد مطهری اين است كه چون به اصول و قواعد اسلام پرداخته است، لذا می‌توانيم از مبانی بيان شده در آثار شهيد مطهری در حل معضلات فكری و فرهنگی استفاده كرد، مثلا فرض كنيد كه ما در مباحث كلام جديد بحث پلوراليسم دينی و يا قرائت‌های مختلف از دين مطرح است، اين اصطلاح در زمان آيت‌‌الله مطهری به اين صورت كه اكنون «جان هيك» و يا «گادامر» مطرح كردند، مطرح نبوده، اما آثار ايشان مثل كتاب عدل الهی، مثل كتاب اسلام و مقتضيات زمان و برخی منابع ديگر شهيد مطهری می‌تواند به اين سؤالات پاسخ دهد.
همچنين شبهاتی مانند عرفان‌های كاذب و نوپديدی اخيرا مطرح و يا از كشورهای ديگر وارد جامعه ما شدند، شهيد مطهری در آثارش به طور مستقيم به اين موضوعات نپرداخته است، اما بحث‌هايی كه درباره معنويت‌گرايی، انسان كامل و مباحثی كه در مورد عرفان اسلامی مطرح می‌‌كند و يا در آثاری مانند تماشاكه راز و ... به مباحثی شبيه اين‌ها پرداخته است كه می‌توان از اين مباحث به عنوان مبنا برای بحث‌های عرفان‌‌های كاذب استفاده كرد تا به اين شبهات و جريان‌های ضد فرهنگ پاسخ داد.
يا فرض كنيد كه اكنون بحثی مانند تحول در علوم انسانی مطرح شده است، شهيد مطهری به اين صورت امروزين مسأله تحول در علوم انسانی را مطرح نكرده است، اما مباحثی در مبانی انسان‌شناختی، هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی مطرح كرده است كه كاملا می‌تواند به ما در بحث تحول در علوم انسانی كمك كند. پس بنابراين آثار شهيد مطهری در پاسخ‌گويی به پرسش‌هايی كه خود استاد مطهری به طور مستقيم نپرداخته می‌تواند برای ما راهگشا باشد، البته اين ظرفيت وجود دارد كه اساتيد از انديشه و آثار شهيد مطهری استفاده كنند و آثار و انديشه‌های اين انديشمند را با مباحث جديد درگير كنند تا به مباحث جديدتری برسند، در واقع منظومه فكری شهيد مطهری را هميشه روزآمد كنند و با مباحث جديد درگير كرد، وقتی كه اين كار انجام شود می‌توان ادعا كرد كه مباحث مطرح شده شهيد مطهری كارآمد است، علاوه بر اينكه يك سری پرسش‌های فطری و هميشگی در ذهن انسان‌ها در همه مكان‌ها و زمان‌ها به وجود می‌آيد مانند بحث جبر و اختيار، قضا و قدر و اثبات وجود خداوند كه اين بحث‌ها را ايشان با صراحت بارها پرداخته و جواب داده است.

*يكی از ويژگی‌های گفتار و نثر شهيد مطهری اين است كه آن قدر به زبان ساده و روان هست كه برای مخاطب عام هم قابل استفاده است، مباحث سنگين فلسفی را به زبان ساده بيان می‌‌كنند به نظر شما اين ويژگی آثار و گفتار ايشان چه تأثيری بر اقبال عمومی به انديشه‌های ايشان داشته است؟
بله! از ويژگی‌های گفتاری و نوشتاری استاد مطهری انتقال محتوا و مطالب به زبان ساده و استفاده از واژگان سليس و روان برای انتقال معنا و پيام به مخاطب است به همين خاطر مخاطبی كه در سطح متوسطی از علم و دانش قرار دارد می‌تواند از آثار استاد استفاده كند، در عين حال به خاطر عمقی كه آثار ايشان دارد متخصصان می‌توانند از آثار ايشان بهره‌مند شوند. البته در زمان شهيد مطهری ديگران هم بودند كه از نثر روان، سليس و ساده‌ای برخوردار بودند كه به راحتی می‌توانستند پيام خود را منتقل كنند ولی انديشه‌های دينی شهيد مطهری چون هم به اسلام جامع‌نگر می‌پرداخت و هم خلوص در معرفت دينی داشت طبيعتا امتياز آثار شهيد مطهری در اينكه مبنای نظام قرار گيرد و در رشد معرفت دينی نسل جوان مؤثر باشد به اين خاطر تأكيد ويژه‌ای داشت، البته علاوه بر اين ساده‌نگاری شهيد مطهری در آثار هم می‌توان تمجيد كرد و اين را يكی از امتيازات آثار شهيد مطهری معرفی كرد.

*اكنون توسط انتشارات صدرا آثار شهيد مطهری منتشر می‌شود و حتی سخنان ايشان را جمع‌آوری و پياده‌سازی و بعد به صورت كتاب منتشر می‌كند، شما اقدامات اين انتشارات را چگونه ارزيابی می‌كنيد؟
وجود بنياد شهيد مطهری از ضرورتهاست و تاكنون همين كه توانستند آثار شهيد مطهری را احيا كنند و كارهای نوشتاری و گفتاری ايشان را به كتابت در بياورند، كار بسيار ذی‌قيمت و ارزشمندی است، البته اطلاع ندارم كه آثاری از شهيد مطهری وجود دارد كه هنوز منتشر نشده باشد اگر چنين باشد سهل‌انگاری است كه با گذشت بيش از 30 سال از شهادت ايشان هنوز گذشته هنوز آثاری از ايشان وجود داشته باشد كه منتشر نشده باشد.  
همچنين مسابقه‌های مختلفی در صدا و سيما برگزار می‌شود، می‌توان يك كتاب شهيد مطهری را ملاك قرار دهند و مسابقه‌ای را براساس آن ترتيب دهند.

*مسابقه‌ای با عنوان «از تو می‌پرسند» تهيه شده بود كه سؤال چند گزينه‌ای را بر اساس يكی از آثار شهيد مطهری تنظيم می‌كرد و كتاب را هم معرفی می‌كرد و از بينندگان می‌خواست كه به سؤالات تز طريق پيامك پاسخ دهند كه جوايز ارزنده‌ای هم اهدا می‌كرد!
بله! اين گونه كارها، اقدامات ارزنده‌ای است، البته بايد اين برنامه‌ها با كيفيت بهتری انجام شود تا انديشه‌های ايشان رواج پيدا كند، مثلا مسائل مربوط به فلسفه حجاب كه شهيد مطهری پاسخ داده و يا مباحث مربوط به حقوق زن در اسلام، هنوز مباحث و مباحث مبتلا به است كه از اين مباحث بيسار می‌توان در عرصه‌های مختلف هنری استفاده كرد.

*ارزيابی شما از كتاب‌هايی كه درباره شهيد مطهری نوشته می‌شود، چگونه است؟
در اين زمينه هم كارهای خوبی صورت گرفته است، يكی از كارهای خوب سال گذشته تحت عنوان چهل چراغ حكمت مطهر انجام شد كه آثار شهيد مطهری را در چهل موضوع شناسايی كردند و هر موضوعی را در حدود هشتاد صفحه تنظيم و تدوين كردند تا برخی از افرادی كه توانايی و وقت مناسب برای مطالعه همه آثار شهيد مطهری را ندارند می‌توانن به اين چهل دفتر مرجعه كنند و يا در روزنامه‌ها گاها به انديشه‌های شهيد مطهری پرداخته می‌شود، اين كارها، اقدامات خوبی است كه اولا بايد استمرار پيدا كند و هم بايد ناظر به نيازهای زمان باشد. صرفا اين گونه نباشد كه روزنامه‌ها بخواهند صفحات خود را پر كنند و بگويند كه از شهيد مطهری هم مطلبی استفاده كنيم، بلكه بايد متناسب با نياز جامعه مطبوعات و مجلات روزانه می‌توانند به انديشه‌های شهيد مطهری بپردازند و از آثار ايشان استفاده كنند.

*تأثيرگذاری صدا و سيما با روزنامه‌ها و كتاب‌ها قابل مقايسه نيست، تلويزيون چگونه می‌تواند بهتر از انديشه‌های شهيد مطهری بهره بگيرد و به مردم انتقال دهد؟
به نظرم شبكه چهار می‌تواند جلساتی را در تبين منظومه فكری شهيد مطهری ترتيب دهد، شبكه سه می‌تواند جلسات پرسش و پاسخی را برگزار كند تا برای جوانان مفيد باشد، جوانان سؤالات خود را مطرح كنند و كارشناسان با كمك انديشه‌های شهيد مطهری به آن پاسخ دهند. خيلی از پرسش‌ها و پاسخ‌ها در انديشه‌ شهيد مطهری هست و پاسخ‌ سؤالات روز هم اگر به طور مستقيم وجود نداشته باشد از مبانی انديشه‌ها برای تدوين پاسخ‌ها می‌توان استفاده كرد.
همچنين شبكه يك می‌تواند يك سری از سخنرانی‌های عمومی كه درباره فكر و انديشه شهيد مطهری هست را پخش كند، شبكه قرآن هم می‌تواند به مباحث تفسيری و انديشه‌های قرآنی ايشان بپردازد. همه شبكه‌ها می‌توانند به لحاظ محتوايی با آثار شهيد مطهری بپردازند، همچنين طرحی كه درباره فيلم‌نامه‌نويسی و ساختن سريال‌ها و فيلم‌های سريالی و سينمايی بيان كردم، می‌تواند مبنای يك فيلم انديشه‌های شهيد مطهری باشد. مستحضر هستيد كه اكثر فيلم‌های هاليوودی پشتوانه فلسفی دارند و فكر و فلسفه‌ای مبنای آنهاست، چرا ما نتوانيم بر مبنای فكری شهيد مطهری فيلم بسازيم، پشتوانه فكری را از شهيد مطهری بگيريم و فيلم‌نامه مناسب نوشته و بعد فيلم مناسب و جذاب تهيه شود تا برای مخاطب خسته كننده نباشد.

*بيشتر تأكيد شما هم بر روی اين مسئله هست كه ترويج انديشه‌های شهيد مطهری محدود به زمان سالگرد ايشان و به اصطلاح مناسبتی نباشد!
بله! مسلما! در روز بزرگداشت مقام معلم كه يك روز سنبليك و نمادين است طبعا بيشتر به انديشه‌های ايشان پرداخته می‌شود، اما صدا و سيما، مطبوعات، مراكز آموزشی، دانشگاه‌ها و حوزه‌ها نبايد تنها به اين روز اكتفا بكنند بلكه بايد در فضای مباحث علمی و كاربردی از انديشه‌های شهيد مطهری استفاده كنند، حتی معتقدم كه بنياد حكمت مطهر می‌تواند از انديشه‌های شهيد مطهری حتی اسباب بازی‌هايی را برای كودكان و نوجوانان درست كرد، حتی برای بانوان خانه‌دار هم می‌توان از اين گونه كارها هم انجام داد.
اصولا بايد فكر شهيد مطهری را در فضای خانه و خانواده سرايت داد. به نظرم اگر منظومه‌ای شهيد مطهری در يك يا دو جلد تدوين شود، می‌تواند به كتاب درسی حوزه تبديل شود و هر طلبه‌ای در دوره سطح منظومه فكری شهيد مطهری را بخواند. درست است كه تأكيد می‌شود كه همه آثار شهيد مطهری مطالعه شود، اما ممكن است افرادی وقت مناسب را نداشته باشند، اما لااقل می‌توانند در طی چند سال تحصيل حوزوی دو جلد كتاب حاوی منظومه فكری شهيد مطهری را فراگيرند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:57  توسط گمنام  | 

شبي كه بصيري را گرفتند يكي از بچه ها به نام محمد هنردوست، شهيد مطهري را خواب ديده بود كه يك شنل قرمز خوني را از دوشش بر مي دارد و يك شنل سبز را جاي آن مي گذارد و مي گويد كه من از امشب راحت مي خوابم.

پس از پيروزي انقلاب و روي كارآمدن نظام جمهوري اسلامي در ايران، برخي از نيروها نتوانستند با شرايط جديد كنار بيايند. تشكيلات فرقان از جمله اين گروه ها بودند كه در مدت فعاليت كوتاه خود ضايعات جبران ناپذيري را به پيكره نظام جمهوري اسلامي وارد كرد. رهبر اين گروه شخصي به نام اكبر گودرزي بود.

گودرزي با نام مستعار «عباس» در ده كوچكي به نام دوزان (بين خمين و اليگودرز) به دنيا آمده بود. وي بين سال هاي 51 و 52 از اليگودرز به خوانسار رفت و بعد از مدتي به قم رفت و ضمن اينكه در دبيرستان درس مي خواند در مدرسه علميه آيت الله نجفي نيز به صورت نيمه وقت تحصيل مي كرد. بعد از مدتي در مسجد چهلستون و در مدرسه شيخ عبدالحسين درس خواند. وي با شيوه و ادبيات خاصي به تفسير آيات قرآن مي پرداخت.

به اعتقاد اعضاي گروه فرقان، حكومت جمهوري اسلامي تلاشي براي برقراري حاكميت روحانيت بود. درحالي كه اين گروه از تز اسلام منهاي آخوند پيروي مي كرد. به همين دليل به ترور شخصيت هاي تاثير گذار انقلاب خصوصا روحانيون برجسته روي آوردند.

علاوه بر ترور مفتح و مطهري ليست ترورگروه فرقان عبارت بودند از: محمد بهشتي، محمد جواد باهنر، حقي، امامي كاشاني، ناطق نوري، موسوي اردبيلي، تيمسار فلاحي، بني صدر، خوانساري ، هاشمي رفسنجاني و حضرت آيت الله خامنه اي كه با دستگيري اعضاء و رهبري گروه ادامه ترورها متوقف شد.

نحوه دستگيري عوامل ترور شهيد مطهري و گودرزي رهبر اين گروه از زبان جمال اصفهاني و محمد عطريانفر از مسئولان پرونده فرقان موضوع گزارش پيشرو است كه در پي مي آيد.

حميد نيكنام، علي بصيري و وفا قاضي زاده، عاملان ترور آقاي مطهري بودند كه همگي از تيم جنوب شهر بودند. علي بصيري تازه از دانشگاه فيليپين فارغ التحصيل شده و به ايران آمده بود و دانش مذهبي كافي نداشت. او تحت تاثير گروه فرقان و گودرزي قرار گرفته و در ترور مشاركت كرده بود. حميد نيكنام و بصيري اگرچه دو روز بعد از ترور آقاي مطهري بازداشت شدند اما هيچ معلوم نبود كه آنها قاتل مطهري باشند.

نيكنام به خانه يكي از اقوام خود در قزوين رفته بود و آنجا يكي از فاميل هاي او در بحث ها متوجه شده بود كه او مواضع ضدروحانيت و فرقاني دارد؛ به كميته گفته بود و بدين ترتيب نيكنام در خيابان بازداشت شد بدون اينكه كسي بداند او قاتل آقاي مطهري است.

بصيري هم در چاپخانه كار مي كرد. اطلاعيه اي كه پس از ترور آقاي مطهري پخش شده بود روي يك كاغذ A4 رنگي بود كه ما وقتي سرنخ آن كاغذ را گرفتيم به چاپخانه اي رسيديم كه بصيري يكي از كارگران آنجا بود و وقتي سراغ بصيري را گرفتيم و به خانه اش رفتيم، او فرار كرد و از چينه ديوار افتاد و بيهوش شد.

او را به بيمارستان آورديم و پس از به هوش آمدن گفت كه من قبل از انقلاب فرقاني بوده ام و بعد از انقلاب از آنها جدا شده ام. ما سرنخي نداشتيم و آنها هم منكر دخالت در قتل شهيد مطهري بودند.

جالب است كه شبي كه بصيري را گرفتند يكي از بچه ها به نام محمد هنردوست، شهيد مطهري را خواب ديده بود كه يك شنل قرمز خوني را از دوشش بر مي دارد و يك شنل سبز را جاي آن مي گذارد و مي گويد كه من از امشب راحت مي خوابم.

اين تنها «شاهد» ما براي دخالت بصيري در قتل شهيد مطهري بود. شبي كه ما گودرزي را گرفتيم، در راه حركت به سمت اوين، من از او پرسيدم كه قاتل مطهري كيست. او گفت كه يعني شما نمي دانيد. گفتيم مي دانيم ولي مي خواهيم تو را امتحان كنيم و او نام بصيري و بقيه افراد را به زبان آورد.

پس از ترور مطهري و در آن شبي كه همزمان به 20 خانه تيمي گروه فرقان حمله شد، اكبر گودرزي هم به طور اتفاقي در يك عمليات شبانه بازداشت شد. در پي شناسايي يك خانه تيمي و مشاهده آتشباري شديد از آن معلوم شد كه اين خانه بايستي اهميت زيادي داشته باشد.

بچه ها نمي دانستند كه گودرزي در كجا مستقر است، ولي اميدوار بودند كه گودرزي را هم در اين عمليات پيدا كنند تا اين كه در حمله به يكي از خانه هاي تيمي در خيابان جمالزاده مشخص شد مقاومت در اين خانه وحشتناك زياد است و تيراندازي و برخورد به طور گسترده صورت گرفته است. بچه ها حدس زدند كه حتما اين خانه از اهميت خاصي برخوردار است و نيروهاي كمكي به آنجا رفتند. مهم هم بود كه در اين عمليات كسي كشته نشود و همين مطالبه، سرعت عمليات را كم مي كرد. بچه ها مجبور شده بودند نارنجكي را داخل خانه بيندازند.
اين اقدام، هم نگران كنده بود و هم راهگشا. با انفجار دو نارنجك در آن خانه تيمي خيابان جمال زاده تهران، تيراندازي قطع شد و يك نفر از داخل فرياد زد كه «نزنيد، نزنيد، رهبر مجروح شد». اين پيام براي بچه هاي عمليات بسيار راهگشا بود. بچه ها به داخل خانه ريختند و دو نفر را بازداشت كردند كه در ميان آنها شخصي وجود داشت كه مجروح شده بود و گويا همان اكبر گودرزي بود.

به گفته او در آن شب عموم بچه هاي فرقان يعني حدود 60 تا 70 نفر بازداشت شدند و اين گروه به كنترل درآمد. تمام سلول هاي بند 209 اوين پر شد و ترورها متوقف شد.

منبع: پايگاه اطلاع رساني قربانيان ترور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 8:47  توسط گمنام  | 

گروه تاریخ رجانیوز- وحید خضاب: حجت السلام والمسلمین استاد هادی دوست محمدی یکی از علمای حوزوی حاضر در دانشگاه هستند. ایشان از سنین کودکی به تحصیل مشغول شده اند و سابقه شاگردی آیت الله العظمی بروجردی، حضرت امام خمینی، آیت الله العظمی گلپایگانی، آیت الله العظمی هاشم آملی، علامه طباطبایی، شهید مطهری، شهید بهشتی، آیت الله العظمی مکارم شیرازی و آیت الله العظمی سبحانی را دارند. ایشان همچنین عضو هیئت تحریریه مجله مکتب اسلام بوده اند که خدمات و نقش این مجله برای هدایت مؤمنان و جوانان در زمان رژیم طاغوت برای مطلعین روشن است. ایشان علاوه بر این فعالیت های علمی، حضوری فعال نیز در مبارزه با رژیم طاغوت داشتند و در این راه چندین بار دستگیر، شکنجه و زندانی شدند. ایشان هم اکنون عضو هیئت علمی دانشگاه تهران در گروه تاریخ و یکی از برجسته ترین مشاورین دانشگاهی هستند.

بنده که افتخار شاگردی ایشان را داشته ام، از ایشان خاطره ای راجع به مرحوم احسان طبری و نقش آثار شهید مطهری در بازگشت عقیدتی ایشان شنیده بودم. به مناسبت سالروز در گذشت مرحوم طبری و سالروز شهادت شهید مطهری، به محضر استاد رسیدم تا این خاطره را ثبت کنم.

ایشان بهتر دانستند برای درک دقیق آن خاطره ابتدا مقدمه ای راجع به نقش زندان در خود شناسی فرد ذکر نمایند و فرمودند: «من خودم سال 51-52 که در زمان رژیم منحوس پهلوی زندان بودم، ممنوع الکلام بودم. یعنی وقتی من را از زندان انفرادی بیرون آوردند برای اذیت کردن من و چند زندانی سیاسی دیگر من جمله شهید سید نورالدین شاه صفدری ما را به بند زندانیان عادی منتقل نمودند. در آنجا من ممنوع الکلام بودم، به این شکل که هر کس با من حرف می زد، او را می بردند و 80-90 ضربه کابل یا باطوم می زدند و سرش را از نو می تراشیدند، لذا من برای اینکه کسی به دردسر نیفتد با کسی صحبت نمی کردم.
من خودم بارها و بارها به درگاه خدای متعال شکر کرده ام که در راه و مسیر او به زندان ساواک افتادم و حقایقی برایم روشن شد. از جمله خودشناسی خودم برایم میسر شد.
 

من در آنجا شش عیب و نقص شخصیتی خودم را کشف کردم که اگر به زندان نمی افتادم شاید تا آخر عمر به هیچ وجه نمی توانستم آن عیوب را تشخص بدهم و خدا عنایت کرد تا در زندان به عیوب خودم پی برم و در سال های طولانی پس از زندان این عیب ها و نقص های شخصیتی خودم را آرام آرام برطرف کنم.
گرچه ما در آنجا تحت شدیدترین شکنجه ها بودیم و من چند مرتبه به دلیل شدت شکنجه ها بیهوش  شدم و یک بار آرواره ام شکست  و ... با این حال هم به این جهت که همه اینها با ایمان و خلوص و در راه خدا بود راضی بودیم و لذت می بردیم و گذشته از اینها از اینکه در آنجا زمینه مناسبی پیش آمد که من عیوب شخصیتی خود را بهتر از موارد دیگر بشناسم و آن را اصلاح کنم خدا را شاکرم.»

از سمت راست(سروش - آيت الله مصباح يزدي - احسان طبري - فرخ نگهدار)

ایشان در ادامه بر لزوم وجود زمینه تهذیب نفس در فرد (جهت استفاده از محیط زندان برای تغییر) تأکید نموده وفرمودند: «البته افراد با یکدیگر فرق دارند. اگر انسان برای خودشناسی، خدا شناسی، تزکیه و تهذیب نفس زمینه داشته باشد، وقتی که به زندان می افتد بهتر برایش زمینه فراهم می شود.
چون انسان ها غالباً در شرایط عادی خیلی از چیزها را نمی توانند ادراک کنند. شرایط باید غیر عادی و ابتلا آمیز باشد و انسان در امتحان شدیدی قرار بگیرد تا بتواند برخی امور را درک کند و تا وقتی آن شرایط پیش نیاید انسان نمی تواند آن امو را درک کند.
از این جهت زندان این خاصیت را دارد که آن شرایط ابتلای سخت را برای فرد فراهم می کند. البته اگر کسی ذاتاً عنود باشد ممکن است که به زندان وارد شود و چه بسا فاسد تر هم بشود و برایش قساوت قلب هم به وجود بیاید و من در زندان، چنین افرادی را هم فراوان دیده ام.

اما اگر فرد زمینه داشته باشد در آنجا در خلوت خودش و با مشاهده مسائلی اندک اندک به خود می آید و از خود راجع به گذشته اش سؤال می کند و در همین سؤالات از خودش به خودشناسی می رسد و آن حجابی که تا پیش از این جلوی چشم او کشیده شده بود از بین می رود. یعنی تا حدی خودخواهی ها و گروه پرستی ها و حزب پرستی های فرد فرو می ریزد و همین مانند آن است که آن سدی که تا دیروز بین او و حقیقت بود فرو بریزد.
مانند همان حدیثی که از حضرت علی علیه السلام روایت شده که پیروی از هواها موجب آن می شود که انسان حق را ادراک نکند و یا آنکه روایت شده که دوستی چیزی (یک شخص، یک مکتب، یک حزب) انسان را کور و کر می کند و انسان نمی تواند حقایق را ببیند.

انسان وقتی چیزی را دوست داشت و خصوصاً اگر درس خوانده هم بود آن وقت ممکن است به همان دامی بیفتد که گفته شده العلم هوالحجاب الاکبر؛ یعنی اصلاً خودش را معیار بداند و هر چه غیر او باشد را ناحق بشمرد و طبیعی است که در این حالت، شخص نتواند حق را ادراک کند. مگر کِی؟ مگر زمانی که زمینه ای پیش بیاید، ابتلایی پیش بیاید، آزمونی پیش بیاید، یک سری حوادثی غیر عادی پیش بیاید که در اینجا شخص با زمینه ای که برایش فراهم شده شروع به فکر کردن کند که چه شد؟ چرا اینگونه شد؟ نکند من اشتباه کردم و ...»
جناب استاد دوست محمدی در همین رابطه به خاطره خود از مرحوم احسان طبری اشاره نموده و افزودند: «من وقتی شنیدم احسان طبری (رضوان الله علیه) تائب شده و مسلمان شده، واقعش خودم خیلی حساس بودم. خصوصاً که آن زمان این آقایان توده ای ها (که البته بیشترشان هم کمونیست آمریکایی بودند!) شایعاتی طرح می کردند که بله این حرف ها دروغ است و این دستگیر شدگان در زندان شکنجه شده اند و ... من به دلیل حس کنجکاوی بسیار دلم می خواست که از نزدیک با آنها ملاقات کنم و ماجرا را بفهمم.

خصوصاً دلم می خواست احسان طبری را ملاقات کنم. راجع به دیگران چندان حساسیتی نداشتم؛ مثلاً کیانوری را یک انسان مذبذب متلوّن بی شخصیت بی مکتب می دانستم ولی طبری را می دانستم که یک شخصیت بزرگ و عظیم و یک فیلسوف است. با خود می گفتم آخر چطور یک مرتبه چنین کسی می گوید من مسلمان شدم. ای کاش می توانستم بروم و از نزدیک ببینم.

به هر حال با توجه به شرایط امنیتی آن روز زندان ها (به دلایل ترورهای گروهک ها و ...) خیلی سخت گیری می شد ولی من بعد از دوندگی ها و تلاش های فراوان موفق شدم از طریقی اجازه ملاقات با مرحوم طبری را بگیرم. پس از این دیدار بود که من شدیداً به ایشان علاقه مند شدم.

وقتی رفتم خدمتشان ایشان در یک اتاقی بود شبیه یک سوئیت و به دلیل سنت خوبی که دادستان عزیز آن وقت گذاشته بود، جایی که ایشان بود کتاب های فراوانی در اختیارشان بود و آن محل تقریباً به شکل یک کتابخانه در آمده بود. دیدم آنجایی که ایشان هست علاوه بر قرآن و نهج البلاغه و مفاتیح الجنان، کتاب های علامه طباطبایی و کتاب های شهید مطهری (نظیر اصول فلسفه و روش رئالیسم) آنجا وجود دارد و ایشان مشغول مطالعه هستند.
من که وارد شدم خیلی به ایشان احترام کردم و با ایشان گرم گرفتم. در همان ابتدا به ایشان گفتم که حضرت استاد خواهش می کنم فکر نکنید که من یک مقام مسئول سیاسی هستم و آمده ام اینجا تا از شما حرف بکشم یا گمان نکنید من به عنوان یک روحانی آمده ام شما را موعظه کنم یا به عنوان یک دانشگاهی آمده ام تا شما را روشن کنم؛ نه، من به عنوان یک طلبه دانشگاهی آن حس کنجکاوی ام باعث شده به اینجا بیایم و چون در مسیر روان شناسی مشاوره کار می کنم، برای کسب معلومات برای خودم اینجا آمده ام.
ضمناً به ایشان گفتم که در بیرون شایع است که شما واقعاً مسلمان شده اید، عده ای هم می گویند این حرف ها دروغ است و چطور ممکن است یک دانشمند که چندین سال ایدئولوگ گروه کثیری از افراد بوده ناگهان از عقیده اش برگردد.

مرحوم طبری لحظاتی سکوت کرد. بعد به من گفت: "آقای دوست محمدی خوش آمدید. من خدا را شاکرم (البته لفظ شاکرم به کار نبرد بلکه چیزی گفت به همین معنا، شاید گفت از خدا سپاسگزارم) که برای من شرایطی ایجاد کرد که من به فکر فرو بروم. چرا چشم های من بسته بود؟ چرا من فقط یک سری کتاب خاص می خواندم؟ من چرا؟ من که مدعی بودم یک شخصیت علمی و یک شخصیت جهانی ام چرا؟ اصلاً کار به دین و مذهب علامه طباطبایی نداریم؛ او یک فیلسوف بود، چرا هانری کربن از فرانسه بلند می شود می آید اینجا تا علامه طباطبایی را ببیند و با او صحبت و مصاحبت کند ولی منِ دانشمند ایرانی حتی یک بار با علامه طباطبایی تماس نگرفتم. چرا کتب ایشان را من نخواندم؟ چرا کتابهای منطق دیالکتیک و کتب مارکسیستی و کتب مادّیون حتی کتب جامعه شناسی و روان شناسی را می خواندم ولی کتب مطهری را که حالا می فهمم یکی از مفاخر ایران بوده به درستی مطالعه نکردم. اصلاً من چرا تفسیر نخواندم؟ و ..."

شروع کرد به سرزنش خودش. وقتی گفت "من چرا فقط یک جور کتاب می خواندم" در دلم یادم افتاد (البته به زبان نیاوردم) که سازمان مجاهدین خلق هم اعضایشان را طوری تربیت می کردند که فقط کتبی را که آنها تأیید می کنند ببینند و به هیچ عنوان هیچ کتاب و روزنامه و اطلاعیه ای که سازمان تأیید یا تجویز نکرده نخوانند.
در هر حال به ایشان گفتم حضرت استاد از آنجا که شما ذاتاً انسان والایی بودید و هستید خدایه شما عنایت نموده و زمینه را برای شما فراهم نموده تا شما از اول و در محیطی دیگر شروع کنید به مطالعه کردن.
ایشان فرمودند: "من آثار علامه طباطبایی و شهید مطهری را تهیه کرده ام و مشغول مطالعه هستم و به این نتیجه رسیده ام که تا الآن کور و کر بودم. این جمله ای که شما می گویید حب الشیء یعمی و یصم این را من دارم می بینم که این طور بودم و الآن از نو متولد شدم و از نو زندگی را آغاز کردم."

به ایشان گفتم که شما یک زمینه ای داشته اید که خدا به شما چنین عنایتی کرده. شما حقیقت جو بوده اید و به واسطه این خصلتتان حتی همان موقع هم که ایدئولوگ کمونیست ها بودید پیش خودتان گمان می کردید که با تحقیق و پژوهش به آن نظرات رسیده اید و مثل سایرین نبودید که بهانه بگیرید. شما چون این خصلت را داشتید خدای متعال به شما چنین عنایت خاصی نموده است."
وقتی این را گفتم، چشم هایش پر اشک شد و دست مرا گرفت و محکم فشرد و گفت: "همین طور است. دعا کنید که من با همین حالت از دنیا بروم."

به ایشان گفتم استاد، شایعاتی بیرون هست که شما شکنجه شده اید و ...
ایشان گفت: "متأسفانه وقتی انسان داخل شیطنت شد و سیاست برای او به معنای شیطنت شد و وقتی سیاست برایش (به قول ما ایرانی ها) شد پدر سوخته بازی، آن وقت دیگر همه چیز جایز خواهد شد. این حرف ها از این روست. من با مطالعه، با آزادی و با آزادگی به این نتیجه رسیده ام و خدا را هم شکر می کنم و از خدا می خواهم که مرا در آخرین دقایق عمرم با همین حال از دنیا ببرد."

من با توجه به حضورم در آن روز در کنار مرحوم طبری و با توجه به صحبتم با ایشان، نقش آثار شهید مطهری را در تحول فکری مرحوم طبری بسیار اساسی می دانم، بسیار. کتاب هایی که کنار ایشان بود عموماً کتب شهید مطهری بود و کتب علامه طباطبایی.

در هر حال، من از آن روز بسیار به ایشان علاقه مند شدم و بسیار برای ایشان دعا می کنم و (همان طور که از من خواسته بود) وقتی به زیارت حضرت رضا علیه السلام می روم به نیابت از ایشان زیارت می کنم. من ایشان را انسانی با کمالات، با محبت و خیلی با شخصیت دریافتم، رضوان الله علیه.»
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 8:46  توسط گمنام  | 

«آزادی از نگاه شهید مطهری»، «استاد مطهری و روشنفکران»، «مبانی و نوآوری‌های فقهی شهید مطهری» و «نفاق و منافق از دیدگاه شهید مطهری»، «توکل، رضا و صبر» از تازه‌های انتشارات صدرا در نمایشگاه کتاب امسال است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 8:46  توسط گمنام  | 

نظريه پردازان جامعه‌شناسي بر اين باورند كه بازكاوي زمينه‌هاي اجتماعي يك رخداد، از بحث و فحص پيرامون آن رويداد، اهميتي بس افزون‌تر دارد. در واقع با شناخت دقيق فضائي كه در آن گروه‌هاي فكري و سياسي سر بر مي‌آورند، مي توان به هويت واقعي آن نحله‌ها نزديك شد و از آنان شناختي منصفانه به كف آورد.
در گفت و شنود حاضر، زمينه‌هاي فرهنگي  سياسي ظهور فرقان مورد بازبيني قرار گرفته و علل روي آوردن برخي از جوانان آن روزگار به ايده‌هاي فرقان گونه مرور شده است. محمدحسين صفار هرندي به‌رغم آنكه بينش ديني مردم اين سامان را نسبت به دورة فرقان، گسترده‌تر و بارورتر مي‌داند، بر اين باور است هنگامي كه توليد فكر ديني توسط متوليان اصيل آن جدي گرفته نشود، احساس فقر فكري، برخي از جوانان مسلمان را به وام‌گيري از مكاتب بيگانه وامي‌دارد؛ اين خطري است كه همواره بايد آن را جدي شمرد.

  
فرقان به عنوان يك گروه معارض با انديشه اصيل و نيز نظام اسلامي به تاريخ پيوسته است، اما جريان‌هاي فرقان‌گونه همواره وجود داشته‌اند و در حال حاضر نيز با جرياناتي از اين دست، مواجه هستيم. به نظر شما افكار فرقان‌گونه معمولا چه تيپ از جوانان مذهبي را جذب مي‌كند؟


من معتقدم بستري كه منتهي به ظهور يك جريان انحرافي و يا يك جريان فكري و اعتقادي مي‌شود، مهم‌تر از خود آن جريان است، چون در آن بستر و شرايط ويژه آن، اين وقايع روي مي‌دهند و اگر در آينده هم بستر مشابهي فراهم گردد، لامحاله آن اتفاقات يا چيزي شبيه به آنها روي خواهند داد، لذا شناسائي زمينه‌ها مهم‌تر است.
يكي از زمينه‌هائي كه منجر به اين اتفاقات مي‌شود، فضا و محيط داخل كشور و نيز فضاي بين‌المللي است. محيط اعتقادي سياسي‌ آن دوره، متأثر از تفكر ماركسيستي و آن برهه، دورة بلوغ تفكر چپ در دهه 60 ميلادي و يا دهه 40 شمسي است. آثار اين تفكر روي محيط‌هاي اجتماعي ما، به‌خصوص كساني كه بيشتر در معرض اين گونه انديشه‌ها بودند، يعني دانشگاهي‌ها كاملا مشهود بود. در دهه 40 جواناني كه اصطلاحاً كمي سر وگوششان مي‌جنبيد، اگر مي‌خواستند به سراغ مبارزه بروند، كاملاً متوجه مي‌شدند كه مبارزه، در چهارچوب حركت انقلابي متأثر از چپ تعريف شده است. معني اين سخن اين نيست كه جريان ديگري وجود نداشت. مخصوصا بعد از 15 خرداد كه امام جلوه‌ جانانه‌اي داشت، مبارزه از انحصار جريانات ماركسيستي در آمد و تفكر انقلابي اسلامي به عنوان رقيب،  در موازات تفكر انقلابي چپ حركت خود را آغاز كرد. با اين همه در آن روزها، حتي در ميان بچه‌ مسلمان‌ها هم يك جور خودباختگي در برابر جريان انقلابي چپ وجود داشت. همان معدود دانشگاه‌هائي كه در تهران و مراكز بعضي استان‌ها بودند‌- چون آن روزها تعداد دانشگاه‌ها از انگشتان دست تجاوز نمي‌كرد‌‌ـ عمدتا در تسخير جريان چپ‌ بود و آنها اين تفكر را جا انداخته بودند كه علم مبارزه و انقلابي‌گري مساوي است با سوسياليسم و ماركسيسم و اگر كسي مي‌خواهد مبارزه كند، حداقل بايد كليات ماركسيسم را بلد باشد و به تحقيق در باره آن روي بياورد.
وقتي دانشجو وارد چنين محيطي مي‌شد، به دليل خالي‌الذهن بودن از اطلاعات ديني قوي، تحت تأثير حرف‌هاي پرجاذبه و پرطمطراق جريان چپ قرار مي‌گرفت كه از عدالت‌خواهي و برخورد دو دو تا چهارتا و به اصطلاح تعقلي ماركسيسم، داد سخن مي‌دادند. براي چنين فردي، اصول ديالكتيك توضيح داده مي‌شد و اينكه رابطه منظمي بين حوادث جهان وجود دارد و سرانجام او به اين نتيجه مي‌رسيد كه به فرمولي دست پيدا كرده كه با آن مي‌تواند همه مسائل دنيا را بفهمد و تحليل كند!
به‌صراحت بايد گفت پيش‌درآمد اين ماجرا، بي‌سوادي است! يعني ما بچه مسلمان‌هاي جغرافيائي و شناسنامه‌اي هستيم. خوشبختانه بعد از انقلاب، به دليل اينكه حكومت، مروج و مبلّغ دين است، اطلاعات ديني مردم به صورت عام، بالا رفته است. ممكن است آن موقع خواصي بودند كه اطلاعات مذهبي بيشتر و عميق‌تري داشتند، ولي الان اين اطلاعات در سطح جامعه، شايع‌تر است، يعني عامه مردم حداقلي از اطلاعات ديني را دارند. آن موقع فرد، با هويت مسلماني شناسنامه‌اي خود وارد دانشگاه مي‌شد و در همان مرحله اول، در اين دام‌ها كه از قبل آماده بودند، مي افتاد. آن روزها به‌محض اينكه وارد دانشگاه مي‌شديد، افرادي بودند كه مي‌آمدند و مي‌پرسيدند: «در كدام مدرسه بوده‌اي؟ معدلت چند است؟» و به‌تدريج منظور اصلي‌شان را رو مي‌كردند كه اگر مي‌خواهي به تو كمك بشود، ما هستيم و كمكت مي‌كنيم و راه را به تو نشان مي‌دهيم. بعد هم مي‌پرسيدند كه فلان كتاب را خوانده‌اي؟ من اين كتاب را دارم و به تو مي‌دهم و بعد كتاب‌هاي ابتدائي ماركسيسم را به او مي‌دادند، از جمله: «چگونه انسان غول شد؟» كه ظاهر جذابي هم داشت. بعد هم كتاب‌هاي ديگري از اين سنخ را در اختيار فرد مي‌گذاشتند. اين تنها به دانشگاه هم منحصر نمي شد، بلكه بخش عمده فعاليت‌هاي اجتماعي هم دست ماركسيست‌ها بود.
از دهه اول 50 است كه بچه‌ مسلمان‌ها به‌تدريج هويت مستقلي از جريان چپ پيدا مي‌كنند. انصافاً بايد بگوئيم نقش شهيد مطهري، دكتر شريعتي و چهره‌هاي ديگري در حسينيه ارشاد، به عنوان پاتوق بچه مسلمان‌هاي انقلابي، قابل انكار نيست. آنها به جوانان مسلمان اعتماد به نفس و هويت اجتماعي دادند. اين نقش، بسيار برجسته است و بدون ترديد اين برهه را نمي‌شود از تاريخ تحولات 40 سال اخير كشور حذف و بدون آن رويدادهاي بعدي را تحليل كرد، يعني اگر اين مقطع را حذف كنيم، تحليل ما قطعاً نقص خواهد داشت. نقش حسينيه ارشاد بسيار برجسته و تأثير آن مبنائي است.
با اين همه سايه بختك‌وار انديشه‌هاي ماركسيستي، روي همين بچه مسلمان‌هائي هم كه آمده بودند تا هويت مستقلي را براي خود تعريف كنند و مي‌‌گفتند ما چرا بايد زير بليت كمونيست‌ها باشيم، افتاد و اين جوان‌ها در مواردي احساس ‌كردند براي اينكه جلوي ماركسيست‌ها كم نياورند، بايد اداي آنها را در بياورند! مرحوم استاد مطهري يك زماني متوجه شد كه فضاي ماترياليستي حاكم بر اذهان، بدجوري دارد دمار از روزگار دانشجويان  و نيز جوانان كوچه و بازار ما در مي‌آورد، اينها دارند دين را آميخته با حشو و زوائدي مي‌كنند كه شبيه به دين خرافه‌آلود گذشته است. قبلاً برخي از معارف و مظاهر ديني با خرافات و موهومات در آميخته و حالا با حشو و زوائد ماركسيستي مخلوط شده بود؛ همان چيزي كه بعدها از آن تعبير به تفكر التقاطي ديني شد.
به نظر من در اين دوره، فقدان يا كمبود كساني كه اشراف كافي به انديشه مقابل و تسلط كامل بر مباني انديشه ديني داشته باشند، آسيب‌هاي جدي به بار آورد. كساني را داشتيم كه انديشه ماركسيسم را خوب مي‌شناختند، اما خودشان دين و ايمان درستي نداشتند. افرادي هم بودند كه اسلام سنتي را خوب شناخته بودند، ولي نسبت آن را با مسائلي كه ذهن جوان امروزي را مشغول مي‌كند، نمي‌دانستند، لذا اسلام به عنوان يك ايدئولوژي، هنوز درست دراذهان جايگير نشده بود و صرفاً نوعي ارتباط قلبي مؤمن با خدا و تنظيم‌كننده زندگي فردي تلقي مي‌شد.
از اين دوره، تحت هدايت‌هاي امام ، تربيت نسلي از طلاب جوان آغاز شد كه بايد به عنوان ايدئولوگ‌هاي مذهبي، اين خلاء را پر مي‌كردند و از اسلام به عنوان راهنماي زندگي و جرياني كه مي‌تواند براي اداره جامعه، دستورالعمل داشته باشد، حرف مي‌زدند. امام در سال 48 بحث حكومت اسلامي را به عنوان درس مطرح مي‌كنند و تأثير اين رويكرد به‌تدريج آشكار مي‌شود.


جريانات فرقان‌گونه در هر زمان، خود را به جريان فكري مسلط پيوند مي‌زنند. آن روز به ماركسيسم و امروز به ليبراليسم؛ اين شيوة شناخته‌‌‌شده‌اي است. تنها كسي كه به شكل جدي از ابتدا با جريان فرقان برخورد كرد، مرحوم شهيد مطهري بودند و ديگران به دلائل گوناگون از روياروئي با آن شانه خالي مي‌كردند. آيا تسامح با گروه‌هاي فرقان‌گونه منجر به تشديد يارگيري آنها و تخريب هويت نسل جوان نمي‌شود؟ آيا تسامح متوليان فكري و فرهنگي نهايتاً منجر به اتحاد اين نوع جريانات با هم و ضربه‌هاي جبران‌ناپذير منتهي نخواهد شد؟


شما در اين بحث خيلي پيش آمديد و وارد نتيجه‌گيري نهائي شديد، درحالي كه به نظر من اگر همان آغاز جريان را دقيقا تحليل كنيم، بسياري از مسائل روشن مي‌شوند. من معتقدم هنگامي كه جامعه، به‌ويژه عده‌اي از بچه مسلمان‌هاي انقلابي، تشنه دريافت فرمول‌هائي هستند كه با استفاده از آنها مي‌خواهند در مقابل رقيب كم نياورند و بگويند مانيفست ما هم اين است و در اين طرف، دنبال مانيفست مي‌گردد و آن را پيدا نمي‌كند و دچار احساس كمبود مي‌‌شود و تصميم مي‌گيرد از روي دست آنها يك چيزي بنويسد كه شرمنده نباشد!  جزوة شناخت حنيف‌نژاد به نظر من محصول اين نوع تفكر است كه وقتي آن طرفي‌ها مانيفست دارند، خوب است كه ما هم يك مانيفست بنويسيم!


شهيد اول فرقاني‌ها...


فرقان كه ظهورش مال بعدهاست، با اين همه آنها هم معتقد بودند در اين راه، پيشگاماني دارند، از جمله سران مجاهدين خلق كه در سال 44 از نهضت آزادي منشعب شدند و پاي درس‌هاي قرآن مرحوم آقاي طالقاني مي‌نشستند. البته اين تعريضي به تفسير قرآن آقاي طالقاني نيست، محيط به گونه‌اي بود كه آدم‌هائي كه دنبال حرف‌هاي جديد بودند، از درس‌هاي ايشان استفاده مي‌كردند.


فرقاني‌ها اساساً قصد نداشتند كار عملياتي بكنند، يعني فرقان فقط كار مطالعاتي مي‌كرد و جلساتي به سبك هيئت مي‌گذاشت، منتهي بحث من در موضوع قبلي است كه شما مي‌پرسيد چرا ديگر علما و مبارزين، از هر گروه و دسته‌اي نمي‌آيند در اين قضيه دخالت كنند و فقط آقاي مطهري است كه اعتراض و انتقاد مي‌كند، پاسخ من اين است كه اگر موضوع آن گونه كه براي مرحوم مطهري روشن بود، براي آنها هم روشن شده بود، يعني روح قضيه را به همان دقت دريافت كرده بودند، قاعدتاً آنها هم همين كار را مي‌كردند. خيلي از آنها مبارز و زندان رفته و اهل خطر كردن بودند.


يعني ماهيت اين جريان مثلاً براي چهره‌اي مانند شهيد بهشتي يا ديگراني از سنخ ايشان معلوم نشده بود؟ مي‌دانيد كه ‌ايشان در اين زمينه چندان با شهيد مطهري همراه نبودند.


مرحوم آقاي بهشتي، خود حضرت آقا، آقاي هاشمي، مرحوم آقاي باهنر، هركدام براي خودشان مسيري را تعريف كرده بودند و در قالب همان مسير تعريف‌شده جلو مي‌رفتند. براي آنها اين موضوع به اندازه آقاي مطهري حياتي نشده بود. مثلا حضرت آقا در مشهد، درس‌هائي داشتند و شاگرداني را مي‌پروراندند كه در چهارچوب نگاه دقيق تفسيري ايشان، تاريخ اسلام و تاريخ ائمه(ع) را  مي‌آموختند. مرحوم آقاي مطهري در دانشگاه تهران تدريس مي‌كرد و همزمان، در كلاس بغلي ايشان، آريان‌پور و پورداوود درس مي‌دادند! اينها مي‌آمدند و مباني ديني را آشكارا زير سئوال مي‌بردند. دانشجويان آنها مي‌آمدند و در راهرو با مرحوم مطهري چالش و گاهي هم نسبت به ايشان فحاشي مي‌كردند! اين چالش براي مرحوم مطهري ملموس‌تر از ديگران بود، چون عرصه فعاليت آنها متفاوت بود و چندان مستقيم وارد اين نوع چالش‌ها نشده بودند.


حتي در حسينيه ارشاد، خود مرحوم مطهري بود كه دكتر شريعتي را دعوت كرد، ولي وقتي به‌تدريج متوجه شد كه انگار دارد مسير فعاليت‌هاي آنجا عوض مي‌شود، هم در مباحث دكتر و هم در مديريت حسينيه، انحراف به وجود آمده، لذا به ميدان آمد كه اين وضعيت را اصلاح كند، ولي جريان مقابل غلبه كرد؛ ايشان هم قهر كرد و بيرون آمد. هيچ كسي مثل ايشان زخم اين ماجراها را نخورده و از نزديك، عمق مسئله را لمس نكرده بود، از اين رو ايشان زودتر از بقيه، شستش خبردار شد و تلاش كرد كه يك نهضت افشاگري عليه اين جريان انحرافي راه بيندازد.


ديگران هم به‌تدريج اين قضيه را فهميدند، ولي چرا براي ورود به اين عرصه احتياط مي‌كردند؟ نوعي تشخيص و ترجيح مصلحت و ملاحظه بود. مصلحت‌سنجي مانع از اين شده بود كه برخي از اين بزرگان با اينكه مي‌دانستند موضوع چيست، وارد اين مصاف بشوند. آنها چنين استدلال مي‌كردند كه بايد شرايطي كه اين جوانان را به اينجا كشانده كه به يك جريان منحرف گرايش پيدا مي‌كنند، تغيير كند. اگر محيط تغيير نكند و ما مستقيما به جنگ چنين جرياني برويم، ممكن است باعث سوء‌استفاده رژيم شود، يعني ساواك آن را مستمسك قرار بدهد و به جاي جنگ انقلابيون با رژيم، جنگ آنها با يكديگر، تحت عنوان دعواي مسلمان‌ها و ماركسيست‌ها راه بيفتد، درحالي كه موضوع اصلي جامعه، مبارزه با رژيم شاه بود و چنين مواجهه‌اي، موضوع اصلي را تحت‌الشاع قرار مي‌داد و لذا چنين احتياطي مي‌كردند.


اينكه كداميك از آنها در اين ماجرا حق داشتند، من الان نمي‌توانم قضاوت كنم و مي‌گويم اگر كسي مي‌خواهد قضاوتي كند، بايد خود را در بحبوحه ماجرا قرار بدهد و ببيند كه مثلا اگر در آن شرايط، شهيد بهشتي به چنين عرصه‌اي ورود نكرد، آيا از سر آسايش‌طلبي بود يا مصلحت‌انديشي‌؟ مصلحتي كه به شكلي متفاوت براي  مرحوم مطهري مطرح بود. در اينجا دو نوع مصلحت‌سنجي در مقابل يكديگر قرار گرفته بودند. البته من مي‌گويم هر دو حق داشتند.


ادراك اوليه جوان از هر مطلبي روي تفكرات بعدي او در آن زمينه، تأثير تعيين‌كننده دارد، يعني اگر در كودكي و سپس جواني مطلبي را بشنود، بعدها بعيد است كه حتي با شنيدن خلاف آن از يك منبع معتبر هم تغييري در تفكر خود بدهد. تعصب اعضاي گروه فرقان از همين سنخ بود كه هيچ منطقي را نمي‌پذيرفتند و برخلاف مجاهدين، توبه تاكتيكي هم نمي‌كردند و حاضر بودند به خاطر عقايدشان بميرند؛ لذا قرار دادن نسل جوان در معرض چنين افكاري مي‌تواند آسيب‌‌هاي جدي در پي داشته باشد و بي‌تفاوتي در چنين شرايطي در واقع كمك به بسط يك جريان انحرافي است.
قطعاً بي‌تفاوتي نسبت به اين جريانات، جرم و گناه است. سخن من اين است كه بي‌تفاوتي نبوده، بلكه مصلحت‌انديشي بوده. اولا فرقان يك گروه محفلي بود و اين طور نبود كه يك جريان عام و شايع باشد. جلساتي به اسم قرائت و تفسير قرآن داشتند. خود من هيچ وقت به جلسات اينها نرفتم، ولي برادرم حاج حميد مدت‌ها به جلساتشان مي‌رفت، البته بعد از مدتي متوجه ‌شد كه لاطائلات اينها چندان با دين سازگار نيست. خاصيت جريان محفلي اين است كه به اين زودي‌ها نمي‌تواند ذهن‌ها را متوجه خود كند. مرحوم استاد مطهري نه از مقطع فرقان كه پيش از آن و در جريان مجاهدين خلق و خود حسينيه ارشاد، در درگيري‌هائي كه با دكتر شريعتي بر سر موضوعاتي چون توصيفاتش در كتاب «حسين: وارث آدم» پيدا مي‌كند و مي‌گويد كه اين يك روضه ماركسيستي است، اين كشمكش ذهني را آغاز كرده بود، اما  براي ديگران اين شرايط فراهم نشد.


مرحوم شهيد بهشتي در دهه 40، دوره‌اي را خارج از كشور بود و در چهارچوب ديگري به تربيت شاگردان ‌پرداخت. از ديد بعضي‌ها ايشان اتهامات ديگري داشت، اما شخصيت‌هائي كه در داخل كشور بودند و مواضعشان كاملا انقلابي بود، در اين جريان موضع مرحوم مطهري را نگرفتند. علت اين بود كه حوادثي كه براي مرحوم مطهري اتفاق افتاده بود، براي آنها پيش نيامده بود كه حساسيتي به آن درجه پيدا كنند.


البته مي‌توانيم بگوئيم تيزبيني‌هاي خاص يك انسان و علائق شخصي او هم مي‌توانست مؤثر باشد. مرحوم آقاي مطهري هميشه علاقه جدي و سنگيني به فلسفه اسلامي داشت و ذهن جوّال ايشان در مباحث فلسفي،‌ به او كمك مي‌كرد كه آينده‌خواني كند! مثلاً برداشتي كه ايشان در مورد شعار مجاهدين خلق داشت كه مي‌گفتند به نام خدا و به نام خلق قهرمان ايران، با ديگران متفاوت بود. ايشان مي‌گفت اين شرك است. ما، يعني كساني كه اعتقاد عميق اسلامي داشتيم و حاضر هم نبوديم در جائي متهم به شرك بشويم، اين حساسيت را نداشتيم و مسامحتاً‌ مي‌گفتيم خلق قهرمان ايران، يعني همان خلق مسلماني كه دنبال خدا هستند. يعني «واو» را‌به معناي در عرض خدا بودن نمي‌گرفتيم، بلكه به معناي در طول او بودن محسوب مي‌كرديم. آدم‌هائي مانند مرحوم مطهري هستند كه مي‌فهمند در اينجا داريم به خلق باج مي‌دهيم و روزي مي‌رسد كه بايد بين خلق و خدا يكي را انتخاب كنيم و نمي‌شود هم خدا را بخواهيم و هم خرما را! ايشان حتي نسبت به تعابير و كلمات هم حساسيت نشان مي‌دادند. 
وقتي ايشان اين مطالب را مي‌گفت، خيلي‌هاي ديگر رد نمي‌كردند، منتهي مي‌گفتند نبايد با درگير شدن با اين جريان، جبهه جديدي را باز كنيم. يك عده ديگر هم مي‌گفتند فرد با ورود در اين ماجرا هو مي‌شود و اين وضعيت، تأثير عملي روي مبارزه مي‌گذارد.


اخيراً‌ به يكي از بزرگان گفته بودند كه چرا فلاني را نصيحت نمي‌كنيد؟ گفته بودند بيشتر از اين جا ندارد، چون تا الان به حرف‌هاي من گوش داده، از اين بيشتر بگويم، همين مقدار نفوذ را هم نمي‌توانم روي او داشته باشم. آن موقع هم بعضي‌ها مي‌گفتند دكتر شريعتي هنوز كه به ما مي‌رسد، دستي به نشانه همراهي و احترام تكان مي‌دهد. اگر بخواهيم هر روز به او پيله كنيم، اين وضعيت به هم مي‌ريزد. به نظرم حضرت امام هم در اوايل انقلاب همين موضع را گرفتند، يعني وقتي بحث روشنفكر و حوزوي مطرح شد كه مي‌توانست به عنوان يك مانع نگذارد بچه مسلمان‌هاي حوزه و دانشگاه وحدت داشته باشند، امام فرمودند راجع به اين مباحث حرفي زده نشود. من معتقدم اين مصلحت‌‌انديشي در بسياري از بزرگان ديگر هم بوده است.


يك عده هم كساني بودند كه اصلاً متوجه موضوع نمي شدند و چنين برداشتي نداشتند؛ حتي نسبت به اين جريان، خوش‌بيني مفرط هم داشتند! عده‌اي هم بودند كه اساساً انقلابي نبودند،‌ يعني از اسلامي حرف مي‌زدند كه كاري به مسائل اجتماعي نداشت. اينها در آن دوران به ولايتي‌ها معروف بودند و تنها مسئله‌شان ولايت ائمه معصومين(ع) بود. به دليل اين چندگانگي‌ها بود كه بخشي از انقلابيون نگران بودند كه اگر در دل مبارزه، تضاد با رژيم را تبديل به تضاد ايدئولوژي اسلامي و ماركسيستي كنيم، وسيله‌اي براي شادماني رژيم فراهم مي‌شود.


ما در اينجا صحبت از قاعدين نمي‌كنيم، بلكه از مجاهدين، يعني كساني كه در عرصه جهاد وارد شدند، صحبت مي‌كنيم. يكي مثل آقاي مطهري اين طور تشخيص داد كه همه همّ و غمّ خود را روي جهاد و سالم‌سازي فكري بگذارد، يكي هم مثل دكتر شريعتي جوان‌هائي را كه ممكن بود طعمه جريان‌هاي ماركسيستي شوند، جمع مي‌كرد و به آنها چيزهائي را ياد مي‌داد و كارش هم نفي ماركسيسم نبود، بلكه اسلامي را به آنها ياد مي‌داد كه در برابر تفكر ماركسيستي مسلحشان مي‌كرد و واكسينه مي‌شدند. اين هم راهي بود.


شواهد نشان مي‌دهد كه امام در مقام ايفاي نقش رهبري، معمولا سعي مي‌كردند همه گروه‌‌ها را نگه دارند، اما در مقام ارجاع فكري، در همان سال‌ها هر كسي از مبارزين كه مي‌توانست خود را به نجف برساند و در بارة مسائل فكري از امام استفسار كند، ايشان او را به آقاي مطهري ارجاع مي‌دادند. ايشان هم نسبت به اين گونه مسائل حساسيت داشتند، منتهي ابراز نمي‌كردند.


اين ماجرا مربوط به سال 54 به بعد است كه سازمان مجاهدين تغيير ايدئولوژي داد. اين سازمان تا آن زمان به نوعي از سهم امام هم استفاده مي‌كرد. البته امام از سال 51 نسبت به كارهاي اينها بدبين بودند. تراب حق‌شناس و حسين روحاني به نجف رفتند و براي امام توضيح دادند كه چه مي‌گويند و حرفشان چيست. امام فرمودند اينها سه هفته آمدند و هر روز براي من قرآن و نهج‌البلاغه خواندند! من گفتم اين حرف‌ها راه به جائي نخواهد برد، برويد و موفق هم نمي‌شويد. اين تيزبيني و در خشت خام ديدن و نگاه حكيمانه امام چيزي است كه مرحوم آقاي مطهري هم بعدها به آن رسيد، در حالي كه مرحوم آقاي طالقاني نرسيد. مرحوم آقاي طالقاني در توصيف اينها به امام نامه نوشت كه: «انهم فتيه آمنوا بربهم و زدناهم هدي»، در حالي كه اينها ماركسيست شده بودند. آقاي منتظري هم اين جور فكر مي‌كرد، در حالي كه مرحوم آقاي مطهري متوجه شده بود و به امام هم گزارش مي‌داد كه در داخل، چنين انحرافاتي شروع شده است. امام هم به حرف‌هاي ايشان صحه مي‌گذاشتند و همه را به آقاي مطهري ارجاع مي‌دادند.


آيا شما تأكيد فرقاني‌ها را بر بهره‌گيري از افكار دكتر شريعتي صادقانه مي‌دانيد يا منافقانه؟


وقتي به تركيب اينها نگاه مي‌كنيد، به قول شيرازي‌ها يك مشت جك و جوان بودند و بزرگ‌ترينشان كه گودرزي باشد، در آخر عمر 26، 27 سال بيشتر نداشت، وگرنه بقيه در سنين سال‌هاي اول دانشگاه بودند. نظر من اين است كه با قطع و يقين نمي‌شود گفت كه اينها از اولي كه آمدند، دنبال افساد و انحراف بودند. انحراف از يك جائي شروع مي‌شود. انحراف در اول مثل يك زاويه بسته است. اضلاع زاويه در ابتداي امر خيلي به هم نزديكند،  ولي هرچه مي‌گذرد از هم دورتر مي‌شوند. انحرافات فكري غالباً اين طورند. ممكن است شيطاني كه بنيان يك انديشه باطل را مي‌گذارد، سنجيده اين كار را انجام بدهد، اما آدم‌هائي كه در آن مسير مي‌آيند، اين طور نباشند. من بسياري از افرادي را كه عضو گروهك‌ها بودند و بعداً اعدام شدند، مي‌شناختم. از همين گروه فرقان، يكي از افرادي كه اعدام شد و الان اسمش يادم نيست، در دوران دانشجوئي، امام جماعت دانشگاه ما بود! نه اينكه ما در انتخاب او اشتباه كرده باشيم، بلكه اساساً‌ جنس مسلماني داشت. اين‌طور نبود كه هويت خبيث خود را پنهان كرده باشد. واقعاً مسلمان بود. تدريجاً در آن وادي افتاد و البته وقتي افتاد، ديگر نورانيت قبلي در او ديده نمي‌شد و چيز ديگري شده بود، ولي نه اينكه از ابتدا چنين فردي بوده باشد. بعضي از منافقيني كه جنايت‌هاي بسيار بزرگي را مرتكب شدند، متعلق به خانواده‌هاي مذهبي بودند و حتي پدر و مادرهاي انقلابي طرفدار نهضت امام داشتند و در وقايع نهضت، استخوان تركانده بودند. اين عده در چنين خانه‌هائي بزرگ شده و رفقاي خود ما بودند. در مدرسه دوستان صميمي بوديم، ارتباطات خانوادگي داشتيم. بعد يكي‌شان تبديل شد به آدمي كه بچه‌هاي كميته را به خانه تيمي برد و پوست سر آنها را كند! اتفاقا نسل جوان ما اگر ماجرا را به اين شكل ببيند، بيشتر تكان مي‌خورد كه هر يك از ما بالقوه مستعد تبديل شدن به چنين اهريمني هستيم و اگر دستمان را به جاي محكمي بند نكنيم، هر يك از ما مي‌توانيم طعمه چنين راه پليدي بشويم.


به نظر شما انديشه شريعتي مي‌تواند پروراننده افرادي چون گروه فرقان باشد يا نه؟


ما در دينمان و از قول بزرگمانمان اين را داريم كه فرآورده فكري مثل فرآورده خوراكي است. ما هر فرآورده‌اي را در هر موقعيتي نمي‌توانيم بخوريم. مثلاً وقتي به قول عوام مزاجي سرد است، اگر زيادي هندوانه بخورد، به هم مي‌ريزد. كسي هم هست كه اگر فلان خوراك گرم را بخورد، همه بدنش كهير مي‌‌زند و بيرون مي‌‌ريزد. آن غذا كه مشكل نداشته، بلكه اين فرد مستعد دريافتش نبوده است. خوراك فكري هم همين‌ طور است. بعضي از خوراك‌هاي فكري را وقتي به كسي مي‌دهيد كه استعداد قبولش را ندارد، او را به هم مي‌ريزيد، لذا معصوم(ع) فرمودند حق نداري پاي هر منبري بنشيني. امام صادق(ع) به بعضي از شاگردانشان مي‌فرمودند حق نداريد پاي درس فلان كس برويد؛ اما در عين حال، چند تا شاگرد خاص داشتند و به آنها مي‌فرمودند شما حتما به همان درس برويد و با مدرس آن بحث هم بكنيد.
در اينكه بعضي از مطالب دكتر شريعتي آميخته به مسائلي است كه بنياد ديني ندارد و به لحاظ فكري اعوجاج مبنائي دارد، ترديدي نيست. بخشي از حرف‌هاي دكتر به اين دليل، محكوم است. اين چيزي است كه خود دكتر هم به آن رسيد و لذا به آقاي حكيمي آن وصيتي را گفت كه همه مي‌دانند. مرحوم استاد مطهري و مهندس بازرگان، بعد از وفات دكتر شريعتي اطلاعيه‌اي دادند و در آن گفتند كه مسلماً دكتر اشتباهاتي داشت، يعني موضوع آن قدر بيّن بود كه حتي اين بزرگان هم در آن موقعيت، مجبور به ذكرش شدند، چون نمي‌شد حرف‌هاي دكتر شريعتي را دربست قبول كرد، برخي از آنها بنيان سست اعتقادي داشت يا ضد تفكر ديني ما بود. ظاهرش اسلام‌شناسي، ولي باطنش جامعه‌شناسي از منظر تفكر روشنفكرانه بود.


در آن مقطع، مطالب دكتر شريعتي با اين خصوصيات، در اختيار كساني قرار گرفت كه هنوز ساخته نشده و مسائل اوليه دينشان را هم بلد نبودند. بعضي از اين مطالب براي چنين افرادي بسيار مضر بود. نام كتاب هم اسلام‌شناسي بود و لذا چنين فردي مي‌گفت عين آن را بر مي‌دارم و خودم را مسلح به تفكر اسلامي مي‌كنم. اينكه مي‌گويند: «فلاني در قله اسلام‌شنا‌سي نشسته!» و ديگران را به او ارجاع مي‌دهند، خيلي حرف بزرگي است. كدام اسلام‌شناس؟ تفكر اسلامي منابع و اصولي دارد. وقتي كسي هيچ يك از اين راه‌ها را طي نكرده، اگر بخواهند او را به عنوان يك مرجع اسلام‌شناسي بپذيرند، سر از فرقان در مي‌آورند، ولي اگر به عنوان يك منبع مطالعاتي درنظر گرفته شود، مسئله متفاوت خواهد بود. من كتاب ماركس يا فلان رمان را هم مي‌خوانم. يكي از هنر‌هاي حضرت امام اين بود كه كتاب‌هاي مختلف را مي‌خواندند. خودشان مي‌گفتند كه من رمان شوهر آهوخانم محمد افغاني را خوانده‌ام. الان هم واقعاً چيزي نيست كه در دائره مطالعات حضرت آقا نگنجد و از آن بهره لازم را نگيرند. ما نمي‌توانيم بگوئيم يك متن، بستر گمراهي اينها شده. مي‌توانيم بگوئيم فكر مشكلداري در زمين غير مستعدي قرار گرفته و تبديل به چنين چيزي شده، وگرنه خيلي‌ها آن كتاب‌ها را خواندند و فرقاني هم نشدند، بلكه برعكس مريد صد در صد امام شدند. خيلي‌ها همان حرف‌ها را خواندند و با دكتر شريعتي برخورد انتقادي كردند، براي اينكه يك بنيه قوي اعتقادي داشتند و در خانه‌هائي بزرگ شده بودند كه روي مباني اعتقادي‌شان كار شده بود.


يك سئوال شخصي به ذهنم رسيد. پدر شما در باره دكتر شريعتي چه فكر مي‌كردند و به سئوالاتي كه در باره دكتر از ايشان مي‌شد، چه پاسخي مي‌دادند؟


من خودم در اواخر دهه 40 و اوايل دهه 50 به حسينيه ارشاد مي‌رفتم. آنجا را به عنوان يك پاتوق فكري پيدا كرده بودم. پاي سخنراني‌هاي دكتر شريعتي هم مي‌نشستم. آن موقع در دورة دبيرستان درس مي‌خواندم. يادم هست با دوچرخه از جنوب شهر خودم را به ايستگاه اتوبوس چالهرز،‌ مي‌رساندم. پدر من نگران شده بود كه چطور اين قدر با حرارت دنبال اين قضيه مي‌روم؟ ايشان در عين حال در اين مسائل، بسيار فهيم بود و از طرفي تشخيص هم داده بود كه من خيلي هم خالي‌الذهن نيستم كه زود تحت تاثير حرفي قرار بگيرم؛ فقط گاهي از باب نصيحت مي‌گفت اين چيزي كه شريعتي گفته، حرف صحيحي نيست و با سند و مدرك به من نشان مي داد كه در نگاه اعتقادي ما چنين مطلبي موضوعيت ندارد.


جزو علماي مخالف سرسخت دكتر شريعتي نبودند؟


خير، اصولاً روش ايشان اين طور نبود. قبلاً هم با برخي از مخالفت‌ها، از نوع مخالفت‌هائي كه با شريعتي مي‌شد، مواجه شده بودند. شايد بدانيد كه ايشان ابتدا توسط مرحوم آيت‌الله حاج شيخ محمدتقي بروجردي، به عنوان امام جماعت مسجد انتخاب شد، در حالي كه كاسب بود و با كت و شلوار رفت و آمد مي‌كرد. اين ماجرا در اوايل دهه 30 پيش آمد و يك عده ناراحت شدند كه چطور يك فرد غيرروحاني پيشنماز شده است و سخنراني هم مي‌كند. مرحوم حاج شيخ به ايشان اقتدا كرد تا به مامومين بفهماند كه به مرحوم ابوي اعتماد و اعتقاد دارد. البته بعدها دستخطي هم براي ايشان نوشت. بنابراين مرحوم ابوي، موج راه‌انداختن‌هاي اين شكلي را خوب مي‌شناخت و دوست نداشت. مي‌گفت بايد رفت و نشست و حرف زد و ديد كه ديگران چه مي‌گويند، البته بعداً ايشان محور روحانيون جنوب شهر شد. ايشان از بزرگان اجازاتي هم داشت و ديگران مي‌آمدند و امور شرعي خود را با ايشان هماهنگ مي‌كردند.
بعد از انقلاب، من برخي اخبار را به ايشان مي‌‌دادم. ايشان قبلا و در دوران نوجواني‌ام ارشاد كرده بود كه مراقب باش در اين دام‌ها نيفتي. بعد از انقلاب مي‌ديدم با آنكه نگاه منصفانه‌اي نسبت به مسائل دارد، برخي اطلاعات موثق را ندارد، مي‌رفتم اين اطلاعات را به ايشان مي‌دادم و ايشان با همان دستگاه انصاف و ترازش از اين توضيحات جديد استقبال مي‌كرد، رضوان‌الله عليه.


شما در چهار سال عملاً سكاندار بخش معظمي از مسائل فرهنگي كشور بوديد و طبعاً در جريان وضعيت فرهنگي كشور قرار داشتيد و در چهار سال اول رياست جمهوري آقاي احمدي نژاد، جامعه تا حدي با حساسيت‌هاي فرهنگي شما آشنا شد كه البته در سال آخر، اين حساسيت‌ها و بهتر بگوئيم تفاوت نگاه شما با رئيس جمهور،  تا حد زيادي علني‌تر شد و در روزهاي آخر به اوج خود رسيد. شما با شناختي كه از وضعيت فرهنگي و شرائط كشور داريد، امكان بروز گروه‌هاي فرقان‌گونه را چقدر مي‌بينيد؟ و اين گروه‌ها با ظاهر هرچند مذهبي و متظاهر به بي‌اعتنائي به مسائل سياسي، چقدر مي‌توانند محمل سوء‌استفاده جرياناتي ‌شوند كه بعدها مي‌خواهند جريانات ساماندهي شده‌اي چون حوادث بعد از انتخابات را در جامعه به راه بيندازند؟


البته من اعتقاد دارم كه جامعه ما به‌مراتب رشد يافته‌تر از جامعه اول انقلاب است. جوانان ما خيلي چيزها مي‌دانند كه ما در سن و سال آنها اين مقدار اطلاعات نداشتيم. اين مسئله مربوط مي‌شود به گسترده شدن سريع نظام اطلاع رساني و دستيابي به رسانه‌هاي مدرن، ضمن اينكه خود اينها هم منشاء خطراتي هستند. به قول بقال‌ها، سر تاس را كه در همه حبوبات و بقولات فرو ببري و همه را قاتي كني، جدا كردنش بسيار دشوار مي‌شود. اين نگراني وجود دارد، اما اطلاعات به شكل فراوان به همه مي‌رسد. وقتي آدم مطلع باشد، انحرافش كمتر مي‌شود و فقط بايد روي تصحيح اطلاعات كار كرد و روش درست اطلاع‌يابي را ياد داد، از اين جهت معتقدم جامعه‌اي كه از لحاظ تعليمي و تربيتي رو به تعالي مي‌رود، كمتر در معرض آسيب‌هائي از آن جنس است. از آن طرف چون مديريت جامعه بر مبناي شريعت است و دولت و حكومت،‌ شأن خود را توسعه شريعت اسلامي مي‌بينند، اين آسيب‌پذيري كاهش پيدا مي‌كند.
اما از سوي ديگر و در درون چنين اتفاقي، وقتي شما علم دين را بلند كرده‌ايد، هميشه جامعه استعداد ابتلا به  آسيب‌ و آفت انحراف ديني را دارد. وقتي دين رونق دارد، دكانداران دروغين هم كارشان رونق مي‌گيرد. آنها وقتي مي‌بينند دين توانسته اين همه دل‌ها را متوجه خود كند، ‌مي‌گويند من هم بروم و دست‌كم ده درصد اينها را جذب كنم!


يك روز در ايامي كه در كيهان بودم، يك نفر‌ آمد و گفت من امام زمان هستم! بنده خدا خيلي هم بي‌سواد بود، ولي رسالت خودش را به ما ابلاغ كرد! فهميدم گرفتار است و  پرسيدم: «چه مشكلي داري؟» گفت: «من كه گفتم امام زمان هستم!» گفتم: «ته دلت يك غمي داري. به من بگو، آن وقت به تو ايمان مي‌آورم!» گفت: «من تا چند وقت پيش سركار بودم و اخراجم كردند.» گفتم: «به همين دليل تصميم گرفتي امام زمان بشوي؟» گفت: «نه! اين مسئله‌اش جداست.» گفتم: «اگر وساطت كنم سر كارت برگردي يا يك جايي برايت كار گير بياورم، دست از امام زمان بودن برمي‌داري؟» گفت: «بله» البته من نتوانستم برايش كاري انجام بدهم، ولي جلال و جبروتش فرو ريخت! يك وقتي يكي از مسئولين قوه قضائيه مي‌گفت كه ما همين حالا بيش از 40 مدعي امام زمان بودن در زندان اوين داريم! كجا و كي اين ادعاها بالا مي‌گيرد؟ وقتي كه دين رونقي دارد، وگرنه وقتي در دينداري رونقي نباشد، طرف چرا بيايد و چنين ادعائي بكند؟ لذا مي‌بينيم كه استعداد و آمادگي اوليه جامعه ما قبول دين و عنصر آسماني است. اين نكته مثبتي است كه هيچ وقت نبايد به آن صدمه بزنيم.


بعضي‌ها براي اينكه دكان آن خرافات و انحرافات را ببندند، مي‌‌آيند و با اصل دينداري مي‌‌جنگند. مثلاً فرقان مي‌گفت جن كه در قرآن آمده، يعني همان عنصر انقلابي است كه مخفي‌كاري مي‌كند! در مقابل آنها يك عده‌اي هر روز بساط جن و جن‌گيري راه مي‌اندازند. هم آن انحراف است و هم اين. كساني هستند كه تعريفشان از جن، چيزهائي عجيب و غريبي است. خداوند بسيار صريح و روشن فرموده كه همان‌طور كه من انسان را از خاك آفريدم، جن را هم از آتش آفريدم: «خلق الجان من مارج من‌النار»، يعني جن هم موجوديتي دارد. اگر ما براي اينكه نمي‌توانيم جلوي ديگران بگوئيم كه جن موجودي است با چنين خصوصياتي، بيائيم بگوئيم جن موجودي است كه پنهان عمل مي‌كند! و مثلاً ميكروب يا عنصر انقلابي، جن هستند، چون پنهان عمل مي‌كنند؛ آن طرف هم مي‌آيد و اين تفكر انحرافي را جا مي‌اندازد كه جن‌ها با ما تعامل و هماهنگي ملموس دارند! از صبح زندگي را با جن شروع مي‌كنند، مي‌روند توي حمام و مي‌بينند جن سم دارد و بالا و پائين مي‌پرد و مجلس عروسي جن‌ها بوده! هم تفكر اين جريان، بي‌اعتقادي به دين را دامن مي‌زند و هم آن تفكر متهتك كه زيرآب هر مقوله غيرمحسوس و غيرمشهودي را مي‌زند، با غيب در مي‌افتد و كل مسائل غيبي را انكار مي‌كند. هر دوي اينها انحراف است، بنابراين مبلغان ديني به جاي اينكه تفسير خود بنياد از هستي و مسائل اعتقادي كنند، بايد تفاسيرشان متكي بر بديهياتي باشد كه مو لاي درز آنها نمي‌رود، يعني وحي الهي و آئيني كه از ناحيه معصوم به ما رسيده، سيره پيامبر و ائمه معصومين و بيان و تقرير رويه زندگي آنها. به جاي اينكه ديني را اختراع كنيم كه خودمان ساخته و قبولش كرده‌ايم و دلخواه ماست، بايد به اينها ارجاع كنيم.


من معتقدم ديگر چندان كسي دنبال اسلام التقاطي، مخصوصاً از نوع ماركسيستي آن نمي‌رود. الان اسلامي در بورس است كه به ميل آدم‌ها حكم كند. عمدتاً مي‌گويند من دلم مي‌خواهد اين طور باشد و يك نفر مي‌آيد و در مقام استنباط از اسلام‌، حكمي را صادر مي‌كند كه كار راحت‌تر شود. مثلا مي‌گويد: «براي توي مكلف در9 سالگي سخت است كه حكم خدا را اجرا كني؛ من به تو بخشيدم و برو از13سالگي شروع كن!» در حكم الله آمده كه دختر وقتي به 9 سالگي رسيد، كم‌كم اين تكاليف بر او واجب مي‌شود، مي‌گويد من ديدم به بچه‌ها سخت مي‌گذرد، مي‌گويم بروند از 14،13 سالگي شروع كنند! تبعيت از اهواء به هر شكلي كه باشد، غلط است. حالا چون جامعه اين را مي‌پسندد، من بشوم عالمي كه بر اساس هواء مردم، حكم مي‌دهم. آن يكي بيايد و بگويد چون مردم بزن و بكوب و برقص را دوست دارند، من مي‌آيم و مي‌گويم چرا مي‌خواهيد جلوي خوشي‌هاي مردم را بگيريد؟ بگذاريد مردم خوش باشند، شاد باشند واباحه‌گري را در حوزه فرهنگ و برخلاف موازين ديني شايع مي‌كنم.


در حكومتي كه بر مبناي دين بر پا شده و دارد به نام نايب امام زمان(عج) حكومت مي‌كند، نمي‌شود كه يك كسي از راه برسد و بگويد بگذاريد مردم خوش‌ باشند. كسي مخالف خوشي نيست، ولي خوشي‌ها بايد در چهارچوب اعتقادات باشند. خنده و گريه و سوگ و شادي ما بايد در چهارچوب دينمان باشد. ان ‌اصلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب‌العالمين. زندگي، مرگ، عبادت و غيرعبادت و معيشتمان اگر در راه خدا نباشد، همه لحظه‌هاي ما بر گمراهي است، ولي اگر باشد، در لحظاتي كه كاسبي هم مي‌كنيم، داريم جهاد مي‌كنيم: الكاد لعيا له، كالمجاهد في سبيل‌الله. دستگاه فكري اسلامي، چهارچوب كاملاً به هم پيوسته‌اي است كه همه چيز‌ سرجاي خودش هست. بعضي‌ها مي‌آيند و به خواسته خودشان مي‌خواهند چيزهائي را بر آن بيفزايند و يا كم كنند. درست مثل ماشيني كه درست كار مي‌كند و بخواهيم پيچي را به زور در آن فرو كنيم، بديهي است كه ماشين از كار مي‌افتد. اين يك دستگاه كامل فكري و عملي است، نيازي ندارد كه چيزي به آن اضافه كنيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:46  توسط گمنام  | 

در سال‌هاي اوج‌گيري مبارزات و نيز سر برآوردن گروه‌هائي با ايده‌هاي گوناگون، تني چند از انديشمندان نقاد، به‌رغم برخورداري از شور انقلابي، همواره دغدغه سلامت انديشة مبارزه و پيرايش آن از التقاط را با خود داشتند. اين معدود كه عمدتاً از شاگردان و مصاحبان استاد مطهري بودند، جريان فكري حاكم بر جنبش را در تمامي اجزا و جغرافياي آن به‌دقت رصد مي‌كردند. دكتر غلامعلي حداد عادل كه خود در زمرة اين چهره‌هاست، پس از سپري گشتن نزديك به چهار دهه از آن دوران، در گفت‌و‌گو با يادآور تلاش نمود تا تحليلي گويا از زمينه‌هاي ظهور فرقانيان و نيز كاركرد ايشان به دست دهد. ‌قرار گفت‌و‌گو با او در يكي از شب‌هاي آذر ماه و در فرهنگستان زبان و ادب فارسي بود و دكتر پس از سپري كردن يك روز پر كار، پاسخ‌گوي پرسش‌هاي يادآور شد. لطف ايشان را سپاس مي‌گوئيم.

  

در سال‌هاي اوج‌گيري مبارزات و نيز سر برآوردن گروه‌هائي با ايده‌هاي گوناگون، تني چند از انديشمندان نقاد، به‌رغم برخورداري از شور انقلابي، همواره دغدغه سلامت انديشة مبارزه و پيرايش آن از التقاط را با خود داشتند. اين معدود كه عمدتاً از شاگردان و مصاحبان استاد مطهري بودند، جريان فكري حاكم بر جنبش را در تمامي اجزا و جغرافياي آن به‌دقت رصد مي‌كردند. دكتر غلامعلي حداد عادل كه خود در زمرة اين چهره‌هاست، پس از سپري گشتن نزديك به چهار دهه از آن دوران، در گفت‌و‌گو با يادآور تلاش نمود تا تحليلي گويا از زمينه‌هاي ظهور فرقانيان و نيز كاركرد ايشان به دست دهد. ‌قرار گفت‌و‌گو با او در يكي از شب‌هاي آذر ماه و در فرهنگستان زبان و ادب فارسي بود و دكتر پس از سپري كردن يك روز پر كار، پاسخ‌گوي پرسش‌هاي يادآور شد. لطف ايشان را سپاس مي‌گوئيم.

  
باتشكر از جناب‌عالي كه پذيراي اين گفتگو شديد. به عنوان مطلع اين بحث بفرمائيد از چه زماني متوجه ظهور جريان فكري فرقان شديد و چرا حساسيت نسبت به ظهور اينها چندان شعاع و گستره‌اي پيدا نكرد و فقط منحصر به دو سه چهره خاص و ايدئولوگ انقلاب شد؟


بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. براي اينكه پديده گروه فرقان بهتر فهميده شود، لازم است جريانات فكري مطرح در فضاي افكار اسلامي و در ميان جوانان مسلمان را از دو سه دهه پيش از آن بشناسيم و با مرور سريع آنها، به گروه فرقان برسيم. در كنار روحانيت سنتي كه در قالب حوزه‌هاي علميه و مرجعيت و در مراكزي مثل قم و مشهد تجلي پيدا مي‌كرد و در محافل و مجالس ديني و عزاداري و نيز برخي انتشارات، نمود گسترده و سراسري داشت، از بعد از شهريور 20 شاهد برداشت‌هاي ديگري هم از اسلام بوديم كه به‌نوعي از برداشت سنتي روحانيت متفاوت بود. اولين كسي كه اين برداشت‌ها را به صورت گسترده مطرح كرد، مرحوم مهندس بازرگان در دهه 20 بود و بارزترين نوشته‌اي كه از آن دوران مانده و نشانه طرز فكر اوست، كتاب «راه طي شده» است. خصلت مهم اين كتاب نفي فلسفه و كافي دانستن علم غربي، آن هم بيشتر علوم طبيعي و مهندسي و رياضي و به‌طور كلي علم تجربي بود. اين نوع نگاه بعدها در آثار ديگر مهندس بازرگان مصاديق خود را پيدا كرد، ‌مثل «مطهرات دراسلام» يا كتاب‌هاي ديگر و در همان زمان از سوي بزرگاني چون علامه طباطبائي و بعدها شهيد مطهري به صورت جدي نقد شد، ولي عده زيادي از دانشگاهي‌ها به آن تمايل پيدا كردند.
در دهه 40 در ايران آرام آرام علوم انساني غربي و رشته‌هاي روان‌شناسي، جامعه‌شناسي، فلسفه تاريخ و اين نوع مباحث مطرح مي‌شوند و كساني چون اميرحسين آريان پور با ترجمه كتاب نسبتا مفصل «زمينه جامعه شناسي»  نيمكوف منبع مفصلي به دست مي‌دهد و روشنفكران چپ، حجم عظيمي از منابع علوم انساني را با طعم ماركسيستي و سوسياليستي وارد بازار فكر مي‌كنند. البته در كنار اينها روشنفكران متمايل به سرمايه‌داري غرب به ترجمه آثاري مي‌پردازند و فضاي جامعه ما به صورت فزاينده‌اي از نوع ديگري از علم غربي پر مي شود كه بر خلاف آن چيزي است كه مهندس بازرگان نماينده‌اش بود. اين نوع علم غربي به انسان و شئون فردي و اجتماعي او عنايت دارد. شما اگر در آن سال‌ها پشت ويترين كتاب‌فروشي‌هاي روبروي دانشگاه را ملاحظه مي‌كرديد، پر از اين نوع كتاب‌ها بود. من در فاصله سال‌هاي 42 تا 45 دانشجوي دانشگاه تهران بودم و هفته‌اي چند بار فاصله بين ميدان انقلاب تا سر خيابان وصال را كه غالب مغازه‌هايش كتاب‌فروشي بودند، طي مي‌كردم و تك تك كتاب‌هاي تازه منتشر شده را مي‌شناختم. اين فضا يكسره در اختيار و تسخير روشنفكرها بود، با ثقل قابل توجه ماركسيست‌ها و كمونيست‌ها و سوسياليست‌ها. مذهبي‌ها حس مي‌كردند چيز تازه‌اي پيدا شده كه آنها در اين زمينه كار نكرده‌ و آن را نمي‌شناسند. اين احساس خلاء و احساس نياز با ظهور دكتر شريعتي مقارن شد.
شريعتي اولين جلوه چشمگيرش در تهران، در سال 1346 و در جشن‌هاي آغاز پانزدهمين قرن بعثت بود. ساختمان حسينيه ارشاد شكل گرفته و قابل پذيرائي از مردم بود. البته هنوز كامل نشده بود. در سال 45 آقاي مطهري و مرحوم همايون و آقاي ميناچي و ديگراني كه دست‌ اندر كار بودند مي‌خواستند فرا رسيدن پانزدهمين قرن بعثت را جشن بگيرند، منتهي مصادف شد با جشن‌هاي بيست و پنجمين سال سلطنت شاه! آنها براي اينكه اين دو جشن با هم اجرا نشود و در كنار هم قرار نگيرد، برنامه يك سال اين جشن را به تعويق انداختند و در سال بعد جشن مفصلي گرفتند. من در آن موقع دانشجوي فوق ليسانس دانشگاه شيراز و موسس انجمن اسلامي آنجا و ضمناً معلم آن دانشگاه هم بودم و در دوره ليسانس درس مي‌دادم. ضمناً با استاد شهيد آيت‌الله مطهري در ارتباط بودم و به تهران آمدم و در همه آن جشن‌ها كه سه چهار روز برپا بود، مرتباً و صبح و عصر در جلسات سخنراني شركت مي‌كردم و در آنجا بود كه براي اولين بار با دكتر شريعتي و نوع نگاه و بيان و سخنوري جذاب و حتي سحر‌آميز او آشنا شدم. حرف‌هاي شريعتي از جنس همان علوم انساني‌اي بود كه غيرمذهبي‌ها فضاي فكري را با آن پر كرده بودند، اما اين حرف‌ها در بستر اسلامي مطرح مي‌شدند.


به نظر شما آيا دكتر شريعتي سعي داشت با افكاري كه در آن برهه رايج بود، نوعي تجانس نشان دهد  يا اين تضاد و دوگانگي از ابتدا در آراي او وجود داشت؟ 


دكتر شريعتي نظريه‌هاي جامعه شناسي را مطرح و سپس آنها را بر تاريخ و مفاهيم اسلامي منطبق مي‌كرد و يا تاريخ اسلام را مصاديقي از آن نظريه‌هاي جامعه شناسي مي‌دانست. در بين مستمعان او هم تقريبا كسي نبود كه در اين رشته‌ها تحصيل كرده و اطلاعي داشته يا اجتهادي كرده باشد. نو بودن اين افكار به قدري مهم بود كه كسي به فكر نقد‌ آنها نبود و شريعتي با يك حركت بولدوزري سنگين و سريع، حركت و افكار خود را منتشر مي‌كرد، زياد سخنراني مي‌كرد، سخنراني‌هاي خود را مي‌نوشت، خوش قلم، خوش فكر و خوش بيان بود و در نتيجه افكار او رواج عجيب و غريبي پيدا كرد.

من چون از حدود سال 40، يعني از وقتي دانش‌آموز دبيرستاني بودم، با نوع تفكر آقاي مطهري آشنا بودم، از همان اوايل حس كردم در افكار شريعتي نكته‌هاي قابل نقدي وجود دارد و با اينكه خيلي جوان بودم -  وقتي ليسانس گرفتم 21 ساله بودم- احساس كردم اين صحبت‌ها در يك جائي مشكل‌ساز خواهند شد. من موقعي كه به جشن‌هاي آغاز پانزدهمين قرن بعثت در تهران آمدم، 22 سال داشتم. كتاب «محمد: خاتم پيامبران» را كه جلد اول آن به همين مناسبت چاپ شده بود، گرفتم و دقيق خواندم. بخش قابل توجهي از اين كتاب ، حاوي دو مقاله از شريعتي است. به ذهنم رسيد كه نقدي به اين دو مقاله بنويسم و شهبه‌هائي را كه در مورد افكار شريعتي به ذهنم مي‌رسد، به آقاي مطهري منتقل كنم. اين كار را كردم و مقاله‌ام را ماشين كردم و به تهران بردم و در منزل آقاي مطهري تحويل ايشان دادم. هنوز هم آن مقاله را دارم و در جائي چاپ نشده. قضيه مربوط به 42 سال پيش است. من از آقاي مطهري پرسيده بودم كه اگر اين حرف‌هاي شريعتي درست باشد، پس تكليف اين و آن چه مي‌شود؟ تعارض‌ها و مشكلاتي را احساس كرده بودم. 
 

از آن پس در عين حال كه از لحاظ ادبي بسيار مجذوب طرز بيان و گفتار شريعتي بودم، اما از لحاظ محتوائي اين حساسيت را داشتم. يكي از علل علاقه من به سخنراني‌هاي دكتر شريعتي، يكي علاقه من به ادبيات و هنر بود، زيرا او مثلاً با اشعار شاعران نوپرداز هم آشنا بود. شريعتي عملاً به يك گوينده مذهبي تبديل شده بود كه در حسينيه ارشاد به مناسبت تاسوعا، عاشورا، بعثت و جشن‌هاي مختلف سخنراني مي‌كرد و حرف‌هائي كه مي‌زد از سنخ چيزهائي بود ‌كه ما دانشگاهي‌ها آن را بهتر مي‌فهميديم، استناد به ترجمه‌ها مي‌كرد يا مثلا افكار بعضي از روشنفكران را مطرح مي‌كرد؛ به هرحال زبانش براي ما مفهوم‌تر از ديگران بود.

دكتر شريعتي در واقع نمونه دومي در ميان قشر روشنفكري بود كه اسلام را بر علوم انساني غربي عرضه كرده بود. قبلا مهندس بازرگان، اسلام را بر علوم تجربي عرضه كرده بود و دكتر شريعتي، دو دهه پس از او، كاري را كه در آن زمان نشده بود، حالا در فضاي ديگري مطرح كرد. اقبال جوان‌ها به آثار شريعتي سبب شد كه در مدت كوتاهي توجه به علوم انساني، خصوصا جامعه‌شناسي در بين جوان‌هاي مذهبي، چه در حوزه و چه در دانشگاه بالا بگيرد و خيلي‌ها كه به فكر ايجاد تحول بودند و مي‌خواستند براي جذب و حفظ جوان‌ها راه تازه‌اي را در عالم مذهب باز كنند، از دكتر شريعتي الگو گرفتند و سعي كردند نوع نگاه او را دنبال كنند. در واقع در آن زمان شايد در بين طلاب قم فراوان مي‌شد كساني را كه كتاب‌هاي جامعه‌شناسي و علوم غربي را از تهران تهيه مي‌كردند و به‌طور پنهاني مي‌خواندند و در نوشته‌هايشان آن اصطلاحات را به كار مي‌بردند.

بد نيست در اينجا شوخي‌اي را كه از آقاي مطهري شنيدم، بازگو كنم. آقاي مطهري از اين افراطي كه بعضي‌ها مي‌كردند و بجا و نابه‌جا از جامعه‌شناسي وام مي‌گرفتند، اين‌ طور تعبير مي‌كرد و به من مي‌فرمود: «ما آخوندها تازه به دو چيز رسيده‌ايم و اينها را به‌جا و بي‌جا به كار مي‌بريم. يكي جامعه‌شناسي است، يكي هم ويرگول! نه مي‌دانيم جاي استفاده درست از جامعه‌شناسي كجاست و نه جاي استفاده درست از ويرگول را بلديم و همين‌طور بيهوده نوشته‌هايمان را از ويرگول و جامعه‌شناسي پر كرده‌ايم!» جامعه‌شناسي و ويرگول را هم كنار هم گذاشته بود تا نابه‌جا به كار بردن هر دو را بيان كند.

اصولا نوع برخورد و رهيافت بسياري از جوان‌ها در اواخر دهه 40 و اوايل 50 بر اساس همين مفاهيم بود. در همين سال‌ها بود كه مجاهدين خلق به صورت زيرزميني، ايدئولوژي خود را تدوين كردند و اين ايدئولوژي از نوع نگاه مهندس بازرگان بود و آنها كه مثل او به فلسفه اسلامي بي‌اعتنا و بي‌اعتقاد و نيز بي‌اطلاع از آن بودند، برداشت از نگاه مرحوم بازرگان را اين جور كامل كردند كه هر فني، علمي دارد و فن مبارزه هم علمش ماركسيسم و ماترياليسم تاريخي و ماترياليسم ديالكتيك است، بنابراين همان‌طور كه ما براي ساختمان‌سازي از مهندسي و فيزيك استفاده مي‌كنيم و اين كار، تعارضي با مذهب ندارد، براي مبارزه هم مي‌توان از ماركسيسم به عنوان علم مبارزه استفاده كرد.


شما هيچ وقت علاقمند نشديد براي فهم بيشتر ماهيت تفكر و نظر دكتر شريعتي، همان‌گونه كه به مرحوم مطهري نزديك شديد، به او هم نزديك شويد؟ اين سئوال را از اين جهت مطرح مي‌كنم كه بسياري از كساني كه از دور يا از طريق آثار شريعتي با او آشنا شده‌اند، از فكر او تلقي متفاوتي با كساني دارند كه علاوه بر آشنايي با آثار او، با شخص او هم مراوده داشته‌اند.


راجع به مرحوم شريعتي بايد مستقلاً صحبت كرد. در اين بحث من بيشتر سعي مي‌كنم جو عمومي و فضاي فكري آن دوران را براي آشنائي بيشتر جوان‌ها بيان كنم. مجاهدين خلق دست به يك كار تركيبي زدند. يعني نوع نگاه مهندس بازرگان را گرفتند و به قول خودشان با علم مبارزه تكميل كردند. مهندس بازرگان به مبارزه مسلحانه معتقد نبود و مجاهدين خلق به اين نتيجه رسيده‌ بودند كه بايد با اتكاي به علم مبارزه وارد ميدان مبارزه مسلحانه شد. اينها از بستر نهضت آزادي و نوع تفكر مهندس بازرگان برخاستند و به‌زعم خودشان يك مرحله تكاملي را طي كردند و در سال‌هاي اواخر دهه 40 و به‌خصوص در سال‌هاي اوليه دهه 50 كه سازمان لو رفت و آثار اينها منتشر شد، ما شاهد سلسله منابعي بوديم كه به سازمان مجاهدين خلق تعلق داشت. يك سلسله هم آثار شريعتي بود كه به بخش‌هائي از روحانيت زمان‌آگاه تعلقاتي داشت، يعني روحانيت پيشروئي كه به روحانيت سنتي اتصال داشت، مثل علامه طباطبائي و شهيد مطهري.


 اين جريان نوظهور كه به علت جديد بودن بسيار جذاب بود، فضاي فكري آن دوره را اشغال كرده بود. به‌تدريج، انتقادات شريعتي عليه روحانيت سنتي، تندتر، تيزتر، وسيع‌تر و بيشتر مبتني بر نظريه‌پردازي شد. ماشاهد بوديم كه شريعتي به طور سيستماتيك و با بياني دانشگاهي، با نظريات خود بسياري از جوان‌ها را تحت تاثير قرار مي‌داد. در واقع در سال‌هاي اول دهه 50، عده قليلي در جامعه ما بودند كه با مجاهدين خلق ارتباط تشكيلاتي داشتند و اينها كساني بودند كه از ضربه شهريور 50 جان به در برده بودند و حضوري ناپيدا داشتند، اما در اطراف اين هسته متمركز پنهان، هاله‌ گسترده‌اي از جوان‌هاي متدين دانشگاهي بودند كه عضو سازمان مجاهدين خلق نبودند، ولي به‌شدت تحت تاثير حركت آنها، فداكاري‌هاي آنها و سازماندهي آنها قرار داشتند و مستعد حرف‌هائي شبيه به حرف‌هاي آنها بودند. گوئي جماعتي كه عضو تشكيلات زيرزميني سازمان مجاهدين خلق نبودند، ولي به شكلي به آنها علاقه داشتند و احترام مي‌گذاشتند و با آنها همدردي مي‌كردند، با افكار شريعتي تغذيه مي‌شدند.


در چنين فضائي، شريعتي به صورت تئوريزه شده، روحانيت را زير سئوال برد كه من شخصا به دو جنبه از افكار او اشاره مي‌كنم. يكي مثلث‌بندي «زر و زور و تزوير» است كه شريعتي اين مفهوم را به ده زبان و ده تمثيل و به صور مختلف بيان و به‌شدت و با قوت و به صورت گسترده مطرح مي‌كرد و حتي در تبيين آن، قصه‌هاي كودكانه هم مي‌نوشت! معلوم بود خيلي اصرار دارد اين فكر را تبليغ كند كه روحانيت عمدتا و غالباٌ در كنار خوانين و سلاطين و ثروتمندان تاريخ و يكي از سه پايه ظلم بوده است.

نظريه ديگر شريعتي نظريه «تشيع صفوي و تشيع علوي» بود كه آن هم يك حرف دانشگاهي بود و براي جامعه‌اي كه قبلاً به تاريخ و فلسفه تاريخ توجهي نداشت، جاذبه داشت. اين مطالب، بسياري از جوان‌ها را تحت تاثير قرار داد. از آن طرف هم مخالفت‌هائي با شريعتي مي‌شد كه مخالفت‌هائي سطحي بود و اين شايد هم باعث مي‌شد كه عده بيشتري به سمت او گرايش پيدا كنند. كاري كه لازم بود صورت بگيرد و آن نقد علمي و منطقي و اسلامي افكار شريعتي بود، تقريبا انجام نمي‌شد و جز مرحوم مطهري كس ديگري اين دغدغه را نداشت. عده‌اي از آقايان بالاي منبر به شريعتي بد و بيراه مي‌گفتند و او را سني و وهابي معرفي مي‌كردند، درحالي كه عيب شريعتي اين چيزها نبود. آنها از نوع مشكلاتي كه در افكار شريعتي وجود داشت، غافل بودند. يك كسي مثل مرحوم مطهري درك مي‌كرد كه چه اتفاقي در شرف وقوع است.

آيا اين وضعيت به اين دليل پديد نيامده بود كه اين خطر از سوي كساني كه آن را درك كرده بودند، تحت‌اشعاع اصل مبارزه قرار داشت و چندان جدي گرفته نمي‌شد و يا فضا آن قدر سنگين بود كه فقط كساني چون مرحوم مطهري جرئت مي‌كردند وارد ميدان شوند؟

حقيقت اين است كه درك اين خطر نياز به يك آشنائي حداقلي با اين مفاهيم داشت و اين دست‌كم نزد بسياري از منتقدان شريعتي، مفقود بود. اين نكته مهمي است. يادم هست كه در سال 56 كه فضاي باز سياسي ايجاد شد و دولت ناچار شد وانمود كند كه آزادي‌هائي مي‌دهد، كتاب‌هاي شريعتي آزاد شد، يعني در پياده‌روهاي جلوي دانشگاه، فراوان فروخته مي‌شد. آقاي مطهري با عصبانيت خون دل مي‌خورد و مي‌گفت ببينيد كتاب «علمي بودن ماركسيسم» بازرگان را كه در آن ماركسيسم نقد شده، اجازه نمي‌دهند توزيع شود، ولي به كتاب‌هاي شريعتي اجازه پخش مي‌دهند. درست است كه رژيم از افكار شريعتي دل خوشي ندارد و حتي او را گرفته و زنداني كرده و حالا هم آزاد شده و رفته خارج، ولي چون شريعتي دارد روحانيت و مراجع را مي‌كوبد، رژيم ترجيح مي‌دهد مبارزه با روحانيت را با دست كسي مثل شريعتي انجام بدهد. آقاي مطهري مي‌گفت وقتي شريعتي در كتاب‌هايش مي‌نويسد آيه‌ها و سايه‌ها، ساواك مي‌داند كه منظور از سايه، ظل‌الله است و اينجا به شاه زده، ولي جلوي اين كتاب را نمي‌گيرد، چون مراد از آيه‌ها، آيت‌الله‌هاست! رژيم مي‌خواهد آيت‌الله‌ها را به دست شريعتي بكويد. آقاي مطهري اين مطالب را دقيق براي من گفتند.

در چنين فضائي ما شاهد انتشار اعلاميه‌هائي در محيط دانشگاه شديم. ويژگي ظاهري اين اعلاميه‌ها اين بود كه روي كاغذ زرد رنگ چاپ مي‌شدند. ما دورادور مي‌دانستيم كه جريانات تو در توئي در ميان دانشجويان و حتي روحانيون وجود دارد كه تفسيرهاي من درآوردي عجيبي از قرآن و نهج‌البلاغه مي‌كنند و اسلام را تحت تاثير جامعه‌شناسي و ماركسيسم و علوم تجربي معرفي مي‌كنند، يعني حركتي كه از حدود 10 سال پيش شروع شده بود، در سال 55 و 56 كاملا گسترده شد. با انشعابي كه در سازمان مجاهدين خلق پيدا شد و با انتشار جزوه تبيين مباني ايدئولوژيك مجاهدين، فضا آكنده از برداشت‌هاي افراطي و شبه‌افراطي مبارزاتي و اقتصادي و تاريخي و ايدئولوژيك از اسلام شده بود و به عنوان نمونه، آقاي موسوي خوئيني‌ها در مسجد جوستان، براي خودش جرياني شده بود و سخنراني‌هائي با اين گرايش مي‌كرد. در قم، تهران، مشهد در دانشگاه‌ها هم گفتمان غالب در بين جوان‌ها، اين‌گونه مسائل بود. در يكي از روزها از دست يكي از دانشجوها در دانشگاه صنعتي شريف كه در آنجا معلم بودم، اعلاميه‌اي را دريافت كردم كه مفاهيم قرآني و اسلامي را با زباني نو و تند و تيز مطرح كرده بود و لحن گزنده و پرخاشجويانه‌اي نسبت به روحانيت و مرجعيت داشت. خاطرم هست كه من همان شب اين اعلاميه را به آقاي مطهري رساندم. البته ايشان از جاهاي ديگري هم كتاب‌هاي اينها را دريافت كرده بود. كتاب «توحيد» آشوري هم در آن زمان خيلي رايج بود و من هم آن را گرفته و خوانده بودم. آقاي مطهري در مقدمه كتاب «علل گرايش به مادي‌گري»، نكاتي هشداردهنده در بارة اين نوع برداشت‌ها از اسلام را مطرح كرده بودند. من هنوز آن نسخه كتاب «توحيد» را كه قبل از انقلاب چاپ شده بود دارم و يادداشت‌هائي را هم بر آن نوشته‌ام.

به هرحال ما مي‌دانستيم كه گروهي به نام فرقان وجود دارد كه افكار تند و تيزي هم دارد، منتهي آن چيزي كه باعث شد اين جريانات تحت‌الشعاع قرار بگيرند، مبارزه‌اي بود كه امام شروع كردند، يعني درحالي كه اين جنگل آشفته فكري، همه را گيج كرده بود و ساواك هم مانور مي‌داد و مجاهدين خلق را به تلويزيون مي‌آورد و آنها به انحراف به سوي ماركسيسم و ترور درون سازمان و اين چيزها اعتراف مي‌كردند و مذهبي‌ها همه گيج و هاج و واج مانده بودند. اوج‌گيري مبارزه با محوريت امام، نوعي انسجام را در اين جمع سرگردان ايجاد كرد.  

از سال 56 با فوت حاج آقا مصطفي، ناگهان فضاي عمومي جامعه عوض شد و به صورت فزاينده‌اي حوادثي رخ داد كه رهبري آنها با امام و ميدانداري آنها به دست روحانيت و شاگردان ايشان بود. حادثه 19 دي قم كه پيش آمد، به دنبال آن حركت توفنده مردم تبريز را شاهد بوديم و فضاي سياسي و ديني در ايران به صورت يكپارچه و مردمي، دنباله‌روي مشي امام خميني شد. در اين فضا، ديگر نه جاي جدي براي مجاهدين خلق، نه براي شريعتي و نه براي پاجوش‌هائي مثل فرقان و آرمان مستضعفين و امثالهم باقي ماند. مثلا در راه‌پيمائي تاسوعا، عاشورا، مجاهدين خلق سعي مي‌كردند عكس‌هاي حنيف‌نژاد و سعيد محسن را بياورند، ولي آن‌قدر در مقابل جريان اصلي مردم، بروز و ظهورشان فرعي بود كه كسي اعتنا نمي‌كرد. اين جريان به‌تدريج پيش آمد و به پيروزي انقلاب اسلامي منجر شد.
طبعيتاً بعد از پيروزي، ديگر حال و هواي ملتهب جامعه، جاي خود را به اقدامات مديريتي براي اداره جامعه داد و طبيعي بود كه هر كسي به شكلي، يكي در تدوين قانون اساسي، يكي در دادگاه‌ها، يكي در عزل و نصب‌ها و يكي در رفراندوم جمهوري اسلامي وظيفه‌اي را در قبال انقلاب انجام دهد. البته دولت موقت در كردستان در مقابل كمونيست‌ها و ساواكي‌هائي كه در آنجا نفوذ كرده بودند و نيز ساير نقاط مشكلاتي داشت، ولي تشنج در آن مناطق دلايل خاص خودشان را داشتند، اما در جاهائي كه از انقلاب پشتيباني اصلي را كرده بودند، از جمله تهران و قم و مشهد و ... كسي تصورش را هم نمي‌كرد كه افرادي، رهبران انقلاب را به نام مذهب نشانه بگيرد.

اين اتفاق به دست فرقان افتاد و اولين فردي كه ترور شد، شهيد قرني بود. يادم هست دو سه شب بعد از ترور ايشان، خدمت آقاي مطهري رسيديم. من آن موقع معاون وزارت ارشاد بودم و با صدا و سيما هم ارتباط داشتم. من چون در اوايل انقلاب به دستور آقاي مطهري به صدا و سيما رفته بودم، بعدها هم بچه‌هاي مذهبي صدا و سيما هرگاه كه مي‌خواستند نزد ايشان بروند، از طريق من قرار مي‌گذاشتند و من هم با آنها مي‌رفتم. در آن جلسه به آقاي مطهري گفتم: «اينها ليستي را براي ترور داده‌اند و نام شما هم در آن هست.» آقاي مطهري با آرامش و خونسردي گفتند: «چه عيبي دارد؟ به جايش براي شماها خبر درست مي شود!» چندي بعد آن فاجعه روي داد و همه اذهان به سمت گروهكي به نام فرقان جلب شد. بعد مرحوم قاضي را در روز عيد قربان در تبريز به شهادت رساندند كه حال و هواي آن كاملا يادم هست. بعد آقاي مفتح را به شهادت رساندند. مرحوم حاج مهدي عراقي را به شهادت رساندند. اتفاقا شب قبل از شهادت، من حاج مهدي را به منزل رساندم. در شوراي مركزي حزب در سرچشمه جلسه داشتيم. منزل ما در چهار راه قنات در دولت بود و حاج مهدي يك قدري پائين‌تر نزديك سه راه نشاط مي‌نشست. ايشان را در منزلشان پياده كردم و صبح ساعت 5/7، 8 بود كه خبردار شدم كه ايشان وقتي با آقاي حاج حسين مهديان به كيهان مي‌رفتند، مورد سوء قصد قرار گرفتند و حاج مهدي و پسرش حسام شهيد شدند.

هويت گرويدگان به گروه فرقان هم محل سئوال و بحث است. گروهي از بريده‌هاي اين گروه كه بعدها از انديشه فرقاني به‌كلي فاصله گرفتند و حتي در نظام مشغول به خدمت شدند، معتقدند بدنه فرقان سنخيتي با افكار متعصبانه گودرزي نسبت به روحانيت نداشت و شايد بتوان حساب گودرزي را از بقيه اعضاي فرقان جدا كرد. اين گروه معتقدند به دليل فقدان يك انديشه پوياي انقلابي كه بتواند پاسخ‌گوي عطش و نياز جوانان باشد و روحانيت سنتي هم ‌نتوانست آنها را جذب كند، اجباراً به انديشه‌هائي از جنس فرقان روي ‌آوردند. يعني در دوران قبل از انقلاب، اساساً فقدان يك منبع پويا و پر انرژي و زمان‌آگاه از نظر توليد انديشه كه بتواند به نياز جوانان پاسخ بدهد، موجب مي‌شد كه عده‌اي از جوانان با حفظ گرايش به دكتر شريعتي، به اين سنخ گروه‌ها روي بياورند و خودشان چندان مقصر نيستند. تحليل شما از اين ديدگاه چيست؟


تحليل من از پديده فرقان اين است كه از سال 50 به بعد حركت مسلحانه در برابر رژيم شاه، يك ارزش و آرمان محسوب مي‌شد و مخصوصا ماركسيست‌ها چنين حركتي را شروع كرده بودند. ماجراي سياهكل كه در زمستان 49 اتفاق افتاد، خيلي‌ها را تكان داد. از سال 32 تا 49 يعني در طول 17 سال، غير از حركت اعضاي مؤتلفة اسلامي يعني بخارائي، نيك‌نژاد، صفار هرندي و حاج صادق اماني، ما شاهد حركت مسلحانه ديگري نبوديم. حركت چريك‌هاي فدائي در واقعه سياهكل در سال 49، با نوع كارهاي فدائيان اسلام و مؤتلفه تفاوت داشت. آنها ترور مي‌كردند، ولي چريك‌هاي فدائي عمليات چريكي انجام مي‌دادند. فدائيان اسلام يا مؤتلفه‌اي‌ها هيچ وقت نمي‌رفتند يك پاسگاه را خلع سلاح كنند و در جنگل پناه بگيرند و درگيري گروهي با قواي دولتي و ارتشي‌ها و ساواكي‌ها راه بيندازند. نوع فعاليت‌هاي مسلحانه فدائيان اسلام و مؤتلفه، ترور شخصي بود، اما چريك‌هاي فدائي با الگو گرفتن از چه‌گوارا و مائو و امثال اينها، بعد تازه‌اي از كار مسلحانه را شروع كردند. مجاهدين خلق هم كه با نام قرآن و اسلام و فضل ‌الله‌ المجاهدين علي ‌القاعدين وارد ميدان شده بودند، در واقع در ميان جوانان پرشور مذهبي، احساس خجالت و كمبود كردند و به آن احساس پاسخ دادند و ثابت كردند كه بچه‌ مسلمان‌ها هم در انجام كارهاي چريكي و داشتن خانه تيمي و حمله به عوامل رژيم شاه نه تنها كمتر از چريك‌هاي فدائي نيستند، بلكه يك جاهائي تهور بيشتري هم دارند و زمينه‌هاي مردمي آنها هم بيشتر است.

پس اين يك واقعيت است كه مبارزه مسلحانه جاذبه داشت و براي عده‌اي هم تنها راه رسيدن به هدف بود. شما اين فضا را در كنار نفرتي كه شريعتي نسبت به اركان روحانيت در دل عده‌اي از جوان‌ها ايجاد كرده بود، بگذاريد تا معلوم شود كه فرقان در واقع دلايل مخالفت با روحانيت را از شريعتي و راه نشان دادن اين نفرت را از مجاهدين خلق ياد گرفت و حركات مسلحانه و ترور را به مباني‌اي كه شريعتي به صورت گسترده در فضاي جامعه منتشر كرده بود، افزود. البته خيلي‌ها تحت تاثير حرف‌هاي شريعتي قرار داشتند، ولي همه به مبارزه مسلحانه روي نياوردند. قليلي از اينها زندگي تيمي و بسيار زاهدانه‌ و چريكي را در پيش گرفته بودند و با هر روحاني‌اي كه ماشيني سوار مي‌‌شد و خانه‌اي از خودش داشت و دستش به دهنش مي‌رسيد، مخالفت مي‌كردند و همه اينها را مظاهر تزويري مي‌دانستند كه شريعتي در كنار زر و زور گذاشته بود. در واقع آراي شريعتي بستر گسترده‌اي بود كه از دل آن يك جريان افراطي در قله حركت‌هاي تند قرار گرفت و در سطوح پائين‌تر، لايه لايه اين بدبيني و اين گرايش وجود داشت.
استقلال گروه فرقان هم محل سئوال هست. برخي هنوز هم پس از گذشت 30 سال، انگشت گذاشتن روي شخصيتي چون آقاي مطهري و افرادي كه اينها ترور كردند، منهاي يكي دو نفري را كه به شكل نامربوط و تصادفي هدف قرار گرفتند، نشانه آن مي‌دانند كه پشت سر اين ترورها نوعي هوشمندي و آگاهي دقيق وجود داشته است و ليستي كه بعدها از خانه‌هاي تيمي آنها كشف شد، به اين شائبه دامن مي‌زد كه اينها فقط به‌ظاهر همين جريان كوچك محفلي هستند، زيرا نفس پي بردن به نقش چهره‌اي چون آقاي مطهري كه در واقع رهبر در سايه انقلاب بود، نشانه هوشمندي در اتخاذ اين تصميمات بوده است. عده‌اي معتقدند مجاهدين خلق در يكي دو سال اول انقلاب نمي‌خواستند مستقيما وارد عرصه روياروئي با نظام شوند و گروه فرقان در عين غفلت، از اين ترفند غافل بوده و به عنوان ابزار آنها عمل كرده است. وقتي هم كه آنها از بين رفتند، سازمان مجاهدين خلق مجبور شد راساً وارد فاز ترور شود. نظر شما در اين مورد چيست؟


من قوياً اين نظر را تائيد مي‌كنم و احتمال قوي مي‌دهم كه اينها در لايه‌هائي پنهاني با مجاهدين خلق هماهنگ بوده‌اند. شايد هم ترور آقاي مطهري را با موافقت و صلاحديد و چراغ سبز مجاهدين انجام داده باشند. من اين را بعيد نمي‌دانم. يك قرينه حدس من اين است كه فرداي شهادت مرحوم مطهري، سازمان مجاهدين خلق بيانيه‌اي دادند. اگر آن بيانيه را ملاحظه كرده باشيد، كاملا دوپهلوست. در آن فضاها كه همه، اين ترور را محكوم كردند، بيانيه مجاهدين خلق طوري بود كه اين ترور را از آن جهت محكوم مي‌كرد كه مي‌گفت هنوز وقت اين كار نرسيده است! از متن اعلاميه سازمان مجاهدين، محكوم كردن صريح و روشن اين كار فرقاني‌ها برنمي‌آيد.


گروه دكتر پيمان هم موضع مشابهي را اتخاذ كردند.


دكتر پيمان و طرفدارانش شديداً‌ با آقاي مطهري مخالف بودند، منتهي آنها اهل مبارزه مسلحانه نبودند و درگيري‌شان، درگيري فكر بود.


آيا در مورد دستگيري گروه فرقان هم خاطراتي داريد؟ 


آقاي نقاشيان آن موقع در سپاه دنبال پرونده اينها بود. من آن موقع در صدا و سيما عضو شوراي سرپرستي بودم. شهادت آقاي مطهري و آقاي مفتح كه اتفاق افتاد، گمانم آقاي نقاشيان بود كه براي من تعريف مي‌كرد. گروه فرقان اعلاميه‌هايشان را روي كاغذ زرد منتشر مي‌شد. بچه‌هاي سپاه به بازار رفته و تاجر اين نوع كاغذ را پيدا كرده بودند. مركز فروش و سرنخ را از آنجا گير آوردند و اينها را به دام انداختند.


از حساسيت‌ها و برخوردهاي شهيد مطهري با گروه فرقان چه نكاتي را به خاطر داريد؟ 


مرحوم شهيد مطهري در كتاب «علل گرايش به مادي‌گري» در برابر اين جريانات انحرافي موضع‌گيري آشكار كرد و گروه فرقان را صراحتاً به باد انتقاد گرفت. اين موضع‌گيري صريح آقاي مطهري در واقع براي فرقاني‌ها انگيزه‌اي شد كه در قدم اول به سراغ ايشان بيايند، چون هيچ كس صريح‌تر و مؤثرتر از شهيد مطهري، به نقد افكار آنها نمي‌پرداخت.
شهيد مطهري در نامه‌اي كه به امام نوشتند، ضمن طرح انتقاداتي نسبت به دكتر شريعتي، به اين نكته اشاره ‌كردند كه عده‌اي از شخص شما تعريف مي‌كنند، اما ساير روحانيون را مي‌كوبند! اين اشاره نشان مي‌دهد كه ايشان متوجه ظهور جرياني متشكل از عناصري متنوع از جمله برخي از روحانيون به ظاهر مبارز شده بودند كه حامل چنين فكر مضر و مسمومي بودند. ايشان بر اين باور بود كه گروه فرقان بخشي از اين جريان مسموم است و گناه آموزگاران و جرئت‌دهنگان آنها بسيار بيشتر است. به نظر شما اين تيزبيني شهيد مطهري و دست گذاشتن روي اين جريان باعث نشد كه ايشان در اولويت ترورها قرار بگيرند؟
مرحوم مطهري در نامه به امام از ظهور رگه‌اي در ميان مبارزين كه امام را تائيد و بقيه را نفي مي‌كنند‌، اظهار نگراني كرده بودند. اين به معناي آن نيست كه اينها در ترور آقاي مطهري دست داشتند، ولي اينها جزو كساني بودند كه ته دلشان از ترور آقاي مطهري خوشحال شدند و بعدها هم مشي آنها نشان داد كه هيچ وقت با جريان عمومي انقلاب همراهي نداشتند. درباره‌آقاي مطهري من هميشه اين عبارات از زيارت عاشورا به خاطرم مي‌آيد كه «لعن‌الله امة ظلمتك و لعن‌الله امه قتلتك و لعن‌الله سمعت بذالك و رضيت به». اين جماعت معلوم نيست كه خودشان در ترور مرحوم مطهري دستي داشتند يا باخبر بودند، ولي به جهت همين كج‌فكري و تفاسير ماركسيستي كه از اسلام مي‌كردند و آقاي مطهري قوياً آنهارا مي‌كوبيد، از اينكه ايشان از صحنه حذف شده بود، قطعا خوشحال شده بودند.
نمي‌شود واقعا تشخيص داد كه اين جماعت واقعا اعتقاد قلبي‌شان اين بود كه امام يك استثناست يا از بس پيشگامي و مبارز بودن امام بارز بود، جرئت مخالفت نداشتد. شايد در بين اين جماعت از هر دو سنخ وجود داشته باشد، يعني كسي اگر مي‌خواست روي زندگي و مبارزات امام هم انگشت بگذارد، در واقع خودش را از صحنه خارج مي‌كرد و محبوبيت خود را از دست مي‌داد. بنده فكر مي‌كنم بعضي‌ها باور داشتند كه امام يك استثناست و اين واقعيت دارد،‌ بعضي‌ها هم به عنوان تاكتيك از امام حمايت مي‌كردند و جرئت مخالفت با امام را نداشتند، چون كاري را كه آنها جرئت و عرضه انجامش نداشتند، امام در بالاترين سطح انجام داده بودند. مثلا اينها مي‌خواستند اطلاعيه‌اي بدهند و گوشه‌ و كنايه‌اي به دربار بزنند و امام مردم را براي سرنگوني شاه دعوت كرده بود و آنها بالاتر از اين چه كار مي‌خواستند بكنند؟ اينها در واقع از عظمت امام كسب آبرو مي‌كردند.


اشاره كرديد كه معلوم نيست كساني كه از شهادت مرحوم مطهري خوشحال شدند، محرك فرقاني‌ها بوده باشند، اما شواهيد زنده‌اي وجود دارد كه عده‌اي قبل از شهادت استاد مطهري، در تفاسيرشان، علنا آيه: «يصيدون عن سبيل‌الله» را بر آقاي مطهري تطبيق مي‌كردند و مي‌گفتند چون ايشان به دانشگاه رفته‌اند يا امثال آقاي بهشتي و آقاي باهنر كه در تكاليف كتب درسي همكاري مي‌كردند، با دستگاه ساخته‌اند. گودرزي هم مدت‌ها از پامنبري‌هاي همين‌ها بود. به عبارت ديگر جريان تحريكي عليه آقاي مطهري به صورت يك اجماع مركب وجود داشته و در ميان اين طيف حتي كساني كه به ظاهر در سلك آقاي مطهري هم بودند، ‌وجود داشتند. آيا در آن زمان اين جريان براي شما محسوس بود؟


ما از نظر فكري نسبت به اين جريانات حساس بوديم نه از نظر عملياتي. آنچه براي ما مسلم بود اين بود كه ما مي‌دانستيم در گوشه و كنار، جلسات و جرياناتي وجود دارند كه به صورت شفاهي يا مكتوب در حال مسخ اسلام در قالب اصطلاحات و تعابير ماركسيستي هستند و اين همان نوع تلقي‌اي بود كه آقاي مطهري در مقدمه «علل گرايش به مادي‌گري» بيان كرد، لكن اينكه اين گرايش‌ها و نگرش‌ها تا چه اندازه در طراحي عمليات با كار فرقان اتصال داشته، طبعا من اطلاعي نداشتم.


طبعاً علت پرداختن به فرقان و تفكراتي از جنس آن چيزي جز زنهار و هشدار براي امروز و آينده نمي‌تواند باشد. به نظر شما علت اصلي بروز چنين جرياناتي چيست؟ آيا علت اين نبود كه غيرروحانيون سعي كردند به سمت تفسير آيات و بيان روايات بروند و جرياني موازي با حوزه به راه بيندازند؟ همان رويكرد يا به عبارت ديگر انحرافي كه ما هنوز هم گرفتارش هستيم.


تجزيه و تحليل فضاي ديني و سياسي و فكري كشورها بعد از شهريور 20 احتياج به بحث مفصلي دارد، همين قدر بگويم كه در دوران رضاخاني دو اتفاق با هم افتاد كه مثل بذرهائي بودند كه پس از رضاخان، محصولشان به بار نشست. يكي فشار بيش از حد به روحانيت بود كه قدرت و ميدان هر نوع نوآوري و رشد و پيشرفت را از آنان گرفت و حتي زندگي معمولي روحانيون را هم بسيار دشوار كرد. روحانيت در زمان رضاخان، مثل بوكسوري بود كه در گوشه رينگ اسير شده و با گاردي بسته، خود را مچاله كرده بود كه فقط بتواند به حيات خود ادامه بدهد، وگرنه هيچ حركتي از آنها ديده نمي‌شود و هيچ ابتكار عملي نداشتند. حقيقتا وضع روحانيت در 16 سالي كه رضاخان بر سر كار بود، هر روز به اين سمت سوق داده شد و بعد از جريان كشف حجاب هم كه رضاخان شمشير را از رو بست. از چنين روحانيتي انتظار آشنائي با جريانات فكري غربي و مسائل روز نمي‌رفت. اين روحانيت را بايد معذور دانست و بايد از رهبران بزرگي مثل مرحوم آشيخ عبدالكريم حائري ممنون بود كه با هوشمندي منحصر به فردي آمدند و درست همزمان با سلطنت رضاشاه، زير گوش او حوزه‌اي را درست كردند كه 50 سال بعد نتيجه داد و باعث سرنگوني رژيم پهلوي شد.
مطلب ديگر ظلم بيش از حد رضاخان بود، يعني در دوره رضاشاه، چيزي كه در ايران وجود نداشت، عدالت بود. با مطالعه تاريخ 16 ساله دوره رضاخاني متوجه مي‌شويم فئوداليسم و اختلاف طبقاتي و جهل و بي‌سوادي چه فاجعه‌اي را در ايران به بار آورده و باعث شده بود چيزي به نام آزادي و دمكراسي و عدالت اجتماعي وجود نداشته باشد. يكي از نوشته‌هائي كه چاشني ماركسيستي و حزب توده‌ دارد، ولي كتابي است خواندني و در دوران انقلاب، خيلي‌ها مي‌خواندند، كتاب «گذشته چراغ راه آينده است» هست. اين كتاب تصوير نزديك به واقعيتي را از فجايع دوران رضاخاني ارائه مي‌كند.
بعد از شهريور 20 كه اهرم فشار از روي ملت برداشته شد و مردم نفس راحتي كشيدند و رضاشاه رفت، هرج و مرج داخلي پيدا شد و با حضور متفقين، شيرازه دستگاه تاميناتي رضاشاه از هم پاشيده شد و در روزنامه‌ها و راديو و محافل و مجالس انتقاد از رضاشاه و دشنام به او و محاكمه كردن پزشك احمدي و سرپاس مختاري شروع شد. در چنين دوراني ماركسيسم قد علم كرد و در بستر آن ظلمي كه مردم ديده بودند، نداي عدالت اجتماعي و تساوي و رفع اختلافات طبقاتي را سر داد. جامعه هم بسيار استعداد داشت و اينها با تكيه بر علم و صنعت غربي و استقرار در بخش مهمي از دنيا تبليغات گسترده خود را اعلام كردند. همسايه شمالي ما، اتحاد جماهير شوروي با تكيه بر دستاورد عملي خود در ايجاد يك حكومت جديد و به پيروزي رساندن يك انقلاب، از اين فضاي خالي فكري و معنوي كه در اثر ضعف روحانيت ايجاد بود و از گرايش‌هائي كه در جامعه ايران در بين اقشاري كه از فقر و محروميت و ظلم‌هاي ارباب و رعيتي، آسيب‌ ديده بودند، براي جذب جوانان به سمت شعارهاي عدالت اجتماعي استفاده كرد و در اين فضا بود كه حزب توده، موفق‌ترين حزب ايران شد و توانست در سطح بسيار وسيعي سربازگيري كند. حتي در شهري مثل قم هم تاريخ فعاليت‌هاي حزب توده، مفصل است.
 در مجموع من همه اين حركت‌ها را ناشي از دو چيز مي‌بينم. يكي ضربه‌اي كه در اثر آشنائي با تمدن غربي به وجدان عمومي جامعه، به‌خصوص جوان‌ها و تيپ تحصيلكرده وارد شد كه همه احساس مي‌كردند عقب‌مانده هستند و بايد براي جبران آن كاري بكنند تا بر اين عقب‌ماندگي فائق بيايند. چنين واكنشي را در آثار كسروي با شريعت سنگلجي زياد مي‌بينيم. دستگاه هم بديهي است كه براي مبارزه با اين نوع انديشه‌ها انگيزه‌اي نداشت، چون روحانيت و مرجعيت را دشمن اصلي خود مي‌داند، از اين جريانات تلويحاً حمايت هم مي‌‌كرد. و ديگري عدم آمادگي روحانيت براي پاسخ‌گوئي به نيازي بود كه در آن برهه براي تبيين روزآمد معارف ديني وجود داشت. البته اين نياز در سال‌هاي بعد با ظهور چهره‌هائي چون علامه طباطبائي، شهيد مطهري، شهيد صدر و امثالهم تا حد زيادي پر شد.
اگر در شرايطي، جامعه از يك سو با پديده‌هاي وارداتي آشنا شود و از سوي ديگر شاهد ارائه پاسخ‌هاي مطلوبي از سوي متوليان تبيين دين نباشد، گروه‌هائي مثل فرقان زمينه‌ را مستعد مي‌بينند و از آن استفاده خواهند كرد. اين مسئله مهم مي‌تواند عبرتي براي امروز ما باشد.
 


باتشكر از جناب‌عالي كه پذيراي اين گفتگو شديد. به عنوان مطلع اين بحث بفرمائيد از چه زماني متوجه ظهور جريان فكري فرقان شديد و چرا حساسيت نسبت به ظهور اينها چندان شعاع و گستره‌اي پيدا نكرد و فقط منحصر به دو سه چهره خاص و ايدئولوگ انقلاب شد؟


بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. براي اينكه پديده گروه فرقان بهتر فهميده شود، لازم است جريانات فكري مطرح در فضاي افكار اسلامي و در ميان جوانان مسلمان را از دو سه دهه پيش از آن بشناسيم و با مرور سريع آنها، به گروه فرقان برسيم. در كنار روحانيت سنتي كه در قالب حوزه‌هاي علميه و مرجعيت و در مراكزي مثل قم و مشهد تجلي پيدا مي‌كرد و در محافل و مجالس ديني و عزاداري و نيز برخي انتشارات، نمود گسترده و سراسري داشت، از بعد از شهريور 20 شاهد برداشت‌هاي ديگري هم از اسلام بوديم كه به‌نوعي از برداشت سنتي روحانيت متفاوت بود. اولين كسي كه اين برداشت‌ها را به صورت گسترده مطرح كرد، مرحوم مهندس بازرگان در دهه 20 بود و بارزترين نوشته‌اي كه از آن دوران مانده و نشانه طرز فكر اوست، كتاب «راه طي شده» است. خصلت مهم اين كتاب نفي فلسفه و كافي دانستن علم غربي، آن هم بيشتر علوم طبيعي و مهندسي و رياضي و به‌طور كلي علم تجربي بود. اين نوع نگاه بعدها در آثار ديگر مهندس بازرگان مصاديق خود را پيدا كرد، ‌مثل «مطهرات دراسلام» يا كتاب‌هاي ديگر و در همان زمان از سوي بزرگاني چون علامه طباطبائي و بعدها شهيد مطهري به صورت جدي نقد شد، ولي عده زيادي از دانشگاهي‌ها به آن تمايل پيدا كردند.
در دهه 40 در ايران آرام آرام علوم انساني غربي و رشته‌هاي روان‌شناسي، جامعه‌شناسي، فلسفه تاريخ و اين نوع مباحث مطرح مي‌شوند و كساني چون اميرحسين آريان پور با ترجمه كتاب نسبتا مفصل «زمينه جامعه شناسي»  نيمكوف منبع مفصلي به دست مي‌دهد و روشنفكران چپ، حجم عظيمي از منابع علوم انساني را با طعم ماركسيستي و سوسياليستي وارد بازار فكر مي‌كنند. البته در كنار اينها روشنفكران متمايل به سرمايه‌داري غرب به ترجمه آثاري مي‌پردازند و فضاي جامعه ما به صورت فزاينده‌اي از نوع ديگري از علم غربي پر مي شود كه بر خلاف آن چيزي است كه مهندس بازرگان نماينده‌اش بود. اين نوع علم غربي به انسان و شئون فردي و اجتماعي او عنايت دارد. شما اگر در آن سال‌ها پشت ويترين كتاب‌فروشي‌هاي روبروي دانشگاه را ملاحظه مي‌كرديد، پر از اين نوع كتاب‌ها بود. من در فاصله سال‌هاي 42 تا 45 دانشجوي دانشگاه تهران بودم و هفته‌اي چند بار فاصله بين ميدان انقلاب تا سر خيابان وصال را كه غالب مغازه‌هايش كتاب‌فروشي بودند، طي مي‌كردم و تك تك كتاب‌هاي تازه منتشر شده را مي‌شناختم. اين فضا يكسره در اختيار و تسخير روشنفكرها بود، با ثقل قابل توجه ماركسيست‌ها و كمونيست‌ها و سوسياليست‌ها. مذهبي‌ها حس مي‌كردند چيز تازه‌اي پيدا شده كه آنها در اين زمينه كار نكرده‌ و آن را نمي‌شناسند. اين احساس خلاء و احساس نياز با ظهور دكتر شريعتي مقارن شد.
شريعتي اولين جلوه چشمگيرش در تهران، در سال 1346 و در جشن‌هاي آغاز پانزدهمين قرن بعثت بود. ساختمان حسينيه ارشاد شكل گرفته و قابل پذيرائي از مردم بود. البته هنوز كامل نشده بود. در سال 45 آقاي مطهري و مرحوم همايون و آقاي ميناچي و ديگراني كه دست‌ اندر كار بودند مي‌خواستند فرا رسيدن پانزدهمين قرن بعثت را جشن بگيرند، منتهي مصادف شد با جشن‌هاي بيست و پنجمين سال سلطنت شاه! آنها براي اينكه اين دو جشن با هم اجرا نشود و در كنار هم قرار نگيرد، برنامه يك سال اين جشن را به تعويق انداختند و در سال بعد جشن مفصلي گرفتند. من در آن موقع دانشجوي فوق ليسانس دانشگاه شيراز و موسس انجمن اسلامي آنجا و ضمناً معلم آن دانشگاه هم بودم و در دوره ليسانس درس مي‌دادم. ضمناً با استاد شهيد آيت‌الله مطهري در ارتباط بودم و به تهران آمدم و در همه آن جشن‌ها كه سه چهار روز برپا بود، مرتباً و صبح و عصر در جلسات سخنراني شركت مي‌كردم و در آنجا بود كه براي اولين بار با دكتر شريعتي و نوع نگاه و بيان و سخنوري جذاب و حتي سحر‌آميز او آشنا شدم. حرف‌هاي شريعتي از جنس همان علوم انساني‌اي بود كه غيرمذهبي‌ها فضاي فكري را با آن پر كرده بودند، اما اين حرف‌ها در بستر اسلامي مطرح مي‌شدند.


به نظر شما آيا دكتر شريعتي سعي داشت با افكاري كه در آن برهه رايج بود، نوعي تجانس نشان دهد  يا اين تضاد و دوگانگي از ابتدا در آراي او وجود داشت؟ 


دكتر شريعتي نظريه‌هاي جامعه شناسي را مطرح و سپس آنها را بر تاريخ و مفاهيم اسلامي منطبق مي‌كرد و يا تاريخ اسلام را مصاديقي از آن نظريه‌هاي جامعه شناسي مي‌دانست. در بين مستمعان او هم تقريبا كسي نبود كه در اين رشته‌ها تحصيل كرده و اطلاعي داشته يا اجتهادي كرده باشد. نو بودن اين افكار به قدري مهم بود كه كسي به فكر نقد‌ آنها نبود و شريعتي با يك حركت بولدوزري سنگين و سريع، حركت و افكار خود را منتشر مي‌كرد، زياد سخنراني مي‌كرد، سخنراني‌هاي خود را مي‌نوشت، خوش قلم، خوش فكر و خوش بيان بود و در نتيجه افكار او رواج عجيب و غريبي پيدا كرد.

من چون از حدود سال 40، يعني از وقتي دانش‌آموز دبيرستاني بودم، با نوع تفكر آقاي مطهري آشنا بودم، از همان اوايل حس كردم در افكار شريعتي نكته‌هاي قابل نقدي وجود دارد و با اينكه خيلي جوان بودم -  وقتي ليسانس گرفتم 21 ساله بودم- احساس كردم اين صحبت‌ها در يك جائي مشكل‌ساز خواهند شد. من موقعي كه به جشن‌هاي آغاز پانزدهمين قرن بعثت در تهران آمدم، 22 سال داشتم. كتاب «محمد: خاتم پيامبران» را كه جلد اول آن به همين مناسبت چاپ شده بود، گرفتم و دقيق خواندم. بخش قابل توجهي از اين كتاب ، حاوي دو مقاله از شريعتي است. به ذهنم رسيد كه نقدي به اين دو مقاله بنويسم و شهبه‌هائي را كه در مورد افكار شريعتي به ذهنم مي‌رسد، به آقاي مطهري منتقل كنم. اين كار را كردم و مقاله‌ام را ماشين كردم و به تهران بردم و در منزل آقاي مطهري تحويل ايشان دادم. هنوز هم آن مقاله را دارم و در جائي چاپ نشده. قضيه مربوط به 42 سال پيش است. من از آقاي مطهري پرسيده بودم كه اگر اين حرف‌هاي شريعتي درست باشد، پس تكليف اين و آن چه مي‌شود؟ تعارض‌ها و مشكلاتي را احساس كرده بودم. 
 

از آن پس در عين حال كه از لحاظ ادبي بسيار مجذوب طرز بيان و گفتار شريعتي بودم، اما از لحاظ محتوائي اين حساسيت را داشتم. يكي از علل علاقه من به سخنراني‌هاي دكتر شريعتي، يكي علاقه من به ادبيات و هنر بود، زيرا او مثلاً با اشعار شاعران نوپرداز هم آشنا بود. شريعتي عملاً به يك گوينده مذهبي تبديل شده بود كه در حسينيه ارشاد به مناسبت تاسوعا، عاشورا، بعثت و جشن‌هاي مختلف سخنراني مي‌كرد و حرف‌هائي كه مي‌زد از سنخ چيزهائي بود ‌كه ما دانشگاهي‌ها آن را بهتر مي‌فهميديم، استناد به ترجمه‌ها مي‌كرد يا مثلا افكار بعضي از روشنفكران را مطرح مي‌كرد؛ به هرحال زبانش براي ما مفهوم‌تر از ديگران بود.

دكتر شريعتي در واقع نمونه دومي در ميان قشر روشنفكري بود كه اسلام را بر علوم انساني غربي عرضه كرده بود. قبلا مهندس بازرگان، اسلام را بر علوم تجربي عرضه كرده بود و دكتر شريعتي، دو دهه پس از او، كاري را كه در آن زمان نشده بود، حالا در فضاي ديگري مطرح كرد. اقبال جوان‌ها به آثار شريعتي سبب شد كه در مدت كوتاهي توجه به علوم انساني، خصوصا جامعه‌شناسي در بين جوان‌هاي مذهبي، چه در حوزه و چه در دانشگاه بالا بگيرد و خيلي‌ها كه به فكر ايجاد تحول بودند و مي‌خواستند براي جذب و حفظ جوان‌ها راه تازه‌اي را در عالم مذهب باز كنند، از دكتر شريعتي الگو گرفتند و سعي كردند نوع نگاه او را دنبال كنند. در واقع در آن زمان شايد در بين طلاب قم فراوان مي‌شد كساني را كه كتاب‌هاي جامعه‌شناسي و علوم غربي را از تهران تهيه مي‌كردند و به‌طور پنهاني مي‌خواندند و در نوشته‌هايشان آن اصطلاحات را به كار مي‌بردند.

بد نيست در اينجا شوخي‌اي را كه از آقاي مطهري شنيدم، بازگو كنم. آقاي مطهري از اين افراطي كه بعضي‌ها مي‌كردند و بجا و نابه‌جا از جامعه‌شناسي وام مي‌گرفتند، اين‌ طور تعبير مي‌كرد و به من مي‌فرمود: «ما آخوندها تازه به دو چيز رسيده‌ايم و اينها را به‌جا و بي‌جا به كار مي‌بريم. يكي جامعه‌شناسي است، يكي هم ويرگول! نه مي‌دانيم جاي استفاده درست از جامعه‌شناسي كجاست و نه جاي استفاده درست از ويرگول را بلديم و همين‌طور بيهوده نوشته‌هايمان را از ويرگول و جامعه‌شناسي پر كرده‌ايم!» جامعه‌شناسي و ويرگول را هم كنار هم گذاشته بود تا نابه‌جا به كار بردن هر دو را بيان كند.

اصولا نوع برخورد و رهيافت بسياري از جوان‌ها در اواخر دهه 40 و اوايل 50 بر اساس همين مفاهيم بود. در همين سال‌ها بود كه مجاهدين خلق به صورت زيرزميني، ايدئولوژي خود را تدوين كردند و اين ايدئولوژي از نوع نگاه مهندس بازرگان بود و آنها كه مثل او به فلسفه اسلامي بي‌اعتنا و بي‌اعتقاد و نيز بي‌اطلاع از آن بودند، برداشت از نگاه مرحوم بازرگان را اين جور كامل كردند كه هر فني، علمي دارد و فن مبارزه هم علمش ماركسيسم و ماترياليسم تاريخي و ماترياليسم ديالكتيك است، بنابراين همان‌طور كه ما براي ساختمان‌سازي از مهندسي و فيزيك استفاده مي‌كنيم و اين كار، تعارضي با مذهب ندارد، براي مبارزه هم مي‌توان از ماركسيسم به عنوان علم مبارزه استفاده كرد.


شما هيچ وقت علاقمند نشديد براي فهم بيشتر ماهيت تفكر و نظر دكتر شريعتي، همان‌گونه كه به مرحوم مطهري نزديك شديد، به او هم نزديك شويد؟ اين سئوال را از اين جهت مطرح مي‌كنم كه بسياري از كساني كه از دور يا از طريق آثار شريعتي با او آشنا شده‌اند، از فكر او تلقي متفاوتي با كساني دارند كه علاوه بر آشنايي با آثار او، با شخص او هم مراوده داشته‌اند.


راجع به مرحوم شريعتي بايد مستقلاً صحبت كرد. در اين بحث من بيشتر سعي مي‌كنم جو عمومي و فضاي فكري آن دوران را براي آشنائي بيشتر جوان‌ها بيان كنم. مجاهدين خلق دست به يك كار تركيبي زدند. يعني نوع نگاه مهندس بازرگان را گرفتند و به قول خودشان با علم مبارزه تكميل كردند. مهندس بازرگان به مبارزه مسلحانه معتقد نبود و مجاهدين خلق به اين نتيجه رسيده‌ بودند كه بايد با اتكاي به علم مبارزه وارد ميدان مبارزه مسلحانه شد. اينها از بستر نهضت آزادي و نوع تفكر مهندس بازرگان برخاستند و به‌زعم خودشان يك مرحله تكاملي را طي كردند و در سال‌هاي اواخر دهه 40 و به‌خصوص در سال‌هاي اوليه دهه 50 كه سازمان لو رفت و آثار اينها منتشر شد، ما شاهد سلسله منابعي بوديم كه به سازمان مجاهدين خلق تعلق داشت. يك سلسله هم آثار شريعتي بود كه به بخش‌هائي از روحانيت زمان‌آگاه تعلقاتي داشت، يعني روحانيت پيشروئي كه به روحانيت سنتي اتصال داشت، مثل علامه طباطبائي و شهيد مطهري.


 اين جريان نوظهور كه به علت جديد بودن بسيار جذاب بود، فضاي فكري آن دوره را اشغال كرده بود. به‌تدريج، انتقادات شريعتي عليه روحانيت سنتي، تندتر، تيزتر، وسيع‌تر و بيشتر مبتني بر نظريه‌پردازي شد. ماشاهد بوديم كه شريعتي به طور سيستماتيك و با بياني دانشگاهي، با نظريات خود بسياري از جوان‌ها را تحت تاثير قرار مي‌داد. در واقع در سال‌هاي اول دهه 50، عده قليلي در جامعه ما بودند كه با مجاهدين خلق ارتباط تشكيلاتي داشتند و اينها كساني بودند كه از ضربه شهريور 50 جان به در برده بودند و حضوري ناپيدا داشتند، اما در اطراف اين هسته متمركز پنهان، هاله‌ گسترده‌اي از جوان‌هاي متدين دانشگاهي بودند كه عضو سازمان مجاهدين خلق نبودند، ولي به‌شدت تحت تاثير حركت آنها، فداكاري‌هاي آنها و سازماندهي آنها قرار داشتند و مستعد حرف‌هائي شبيه به حرف‌هاي آنها بودند. گوئي جماعتي كه عضو تشكيلات زيرزميني سازمان مجاهدين خلق نبودند، ولي به شكلي به آنها علاقه داشتند و احترام مي‌گذاشتند و با آنها همدردي مي‌كردند، با افكار شريعتي تغذيه مي‌شدند.


در چنين فضائي، شريعتي به صورت تئوريزه شده، روحانيت را زير سئوال برد كه من شخصا به دو جنبه از افكار او اشاره مي‌كنم. يكي مثلث‌بندي «زر و زور و تزوير» است كه شريعتي اين مفهوم را به ده زبان و ده تمثيل و به صور مختلف بيان و به‌شدت و با قوت و به صورت گسترده مطرح مي‌كرد و حتي در تبيين آن، قصه‌هاي كودكانه هم مي‌نوشت! معلوم بود خيلي اصرار دارد اين فكر را تبليغ كند كه روحانيت عمدتا و غالباٌ در كنار خوانين و سلاطين و ثروتمندان تاريخ و يكي از سه پايه ظلم بوده است.

نظريه ديگر شريعتي نظريه «تشيع صفوي و تشيع علوي» بود كه آن هم يك حرف دانشگاهي بود و براي جامعه‌اي كه قبلاً به تاريخ و فلسفه تاريخ توجهي نداشت، جاذبه داشت. اين مطالب، بسياري از جوان‌ها را تحت تاثير قرار داد. از آن طرف هم مخالفت‌هائي با شريعتي مي‌شد كه مخالفت‌هائي سطحي بود و اين شايد هم باعث مي‌شد كه عده بيشتري به سمت او گرايش پيدا كنند. كاري كه لازم بود صورت بگيرد و آن نقد علمي و منطقي و اسلامي افكار شريعتي بود، تقريبا انجام نمي‌شد و جز مرحوم مطهري كس ديگري اين دغدغه را نداشت. عده‌اي از آقايان بالاي منبر به شريعتي بد و بيراه مي‌گفتند و او را سني و وهابي معرفي مي‌كردند، درحالي كه عيب شريعتي اين چيزها نبود. آنها از نوع مشكلاتي كه در افكار شريعتي وجود داشت، غافل بودند. يك كسي مثل مرحوم مطهري درك مي‌كرد كه چه اتفاقي در شرف وقوع است.

آيا اين وضعيت به اين دليل پديد نيامده بود كه اين خطر از سوي كساني كه آن را درك كرده بودند، تحت‌اشعاع اصل مبارزه قرار داشت و چندان جدي گرفته نمي‌شد و يا فضا آن قدر سنگين بود كه فقط كساني چون مرحوم مطهري جرئت مي‌كردند وارد ميدان شوند؟

حقيقت اين است كه درك اين خطر نياز به يك آشنائي حداقلي با اين مفاهيم داشت و اين دست‌كم نزد بسياري از منتقدان شريعتي، مفقود بود. اين نكته مهمي است. يادم هست كه در سال 56 كه فضاي باز سياسي ايجاد شد و دولت ناچار شد وانمود كند كه آزادي‌هائي مي‌دهد، كتاب‌هاي شريعتي آزاد شد، يعني در پياده‌روهاي جلوي دانشگاه، فراوان فروخته مي‌شد. آقاي مطهري با عصبانيت خون دل مي‌خورد و مي‌گفت ببينيد كتاب «علمي بودن ماركسيسم» بازرگان را كه در آن ماركسيسم نقد شده، اجازه نمي‌دهند توزيع شود، ولي به كتاب‌هاي شريعتي اجازه پخش مي‌دهند. درست است كه رژيم از افكار شريعتي دل خوشي ندارد و حتي او را گرفته و زنداني كرده و حالا هم آزاد شده و رفته خارج، ولي چون شريعتي دارد روحانيت و مراجع را مي‌كوبد، رژيم ترجيح مي‌دهد مبارزه با روحانيت را با دست كسي مثل شريعتي انجام بدهد. آقاي مطهري مي‌گفت وقتي شريعتي در كتاب‌هايش مي‌نويسد آيه‌ها و سايه‌ها، ساواك مي‌داند كه منظور از سايه، ظل‌الله است و اينجا به شاه زده، ولي جلوي اين كتاب را نمي‌گيرد، چون مراد از آيه‌ها، آيت‌الله‌هاست! رژيم مي‌خواهد آيت‌الله‌ها را به دست شريعتي بكويد. آقاي مطهري اين مطالب را دقيق براي من گفتند.

در چنين فضائي ما شاهد انتشار اعلاميه‌هائي در محيط دانشگاه شديم. ويژگي ظاهري اين اعلاميه‌ها اين بود كه روي كاغذ زرد رنگ چاپ مي‌شدند. ما دورادور مي‌دانستيم كه جريانات تو در توئي در ميان دانشجويان و حتي روحانيون وجود دارد كه تفسيرهاي من درآوردي عجيبي از قرآن و نهج‌البلاغه مي‌كنند و اسلام را تحت تاثير جامعه‌شناسي و ماركسيسم و علوم تجربي معرفي مي‌كنند، يعني حركتي كه از حدود 10 سال پيش شروع شده بود، در سال 55 و 56 كاملا گسترده شد. با انشعابي كه در سازمان مجاهدين خلق پيدا شد و با انتشار جزوه تبيين مباني ايدئولوژيك مجاهدين، فضا آكنده از برداشت‌هاي افراطي و شبه‌افراطي مبارزاتي و اقتصادي و تاريخي و ايدئولوژيك از اسلام شده بود و به عنوان نمونه، آقاي موسوي خوئيني‌ها در مسجد جوستان، براي خودش جرياني شده بود و سخنراني‌هائي با اين گرايش مي‌كرد. در قم، تهران، مشهد در دانشگاه‌ها هم گفتمان غالب در بين جوان‌ها، اين‌گونه مسائل بود. در يكي از روزها از دست يكي از دانشجوها در دانشگاه صنعتي شريف كه در آنجا معلم بودم، اعلاميه‌اي را دريافت كردم كه مفاهيم قرآني و اسلامي را با زباني نو و تند و تيز مطرح كرده بود و لحن گزنده و پرخاشجويانه‌اي نسبت به روحانيت و مرجعيت داشت. خاطرم هست كه من همان شب اين اعلاميه را به آقاي مطهري رساندم. البته ايشان از جاهاي ديگري هم كتاب‌هاي اينها را دريافت كرده بود. كتاب «توحيد» آشوري هم در آن زمان خيلي رايج بود و من هم آن را گرفته و خوانده بودم. آقاي مطهري در مقدمه كتاب «علل گرايش به مادي‌گري»، نكاتي هشداردهنده در بارة اين نوع برداشت‌ها از اسلام را مطرح كرده بودند. من هنوز آن نسخه كتاب «توحيد» را كه قبل از انقلاب چاپ شده بود دارم و يادداشت‌هائي را هم بر آن نوشته‌ام.

به هرحال ما مي‌دانستيم كه گروهي به نام فرقان وجود دارد كه افكار تند و تيزي هم دارد، منتهي آن چيزي كه باعث شد اين جريانات تحت‌الشعاع قرار بگيرند، مبارزه‌اي بود كه امام شروع كردند، يعني درحالي كه اين جنگل آشفته فكري، همه را گيج كرده بود و ساواك هم مانور مي‌داد و مجاهدين خلق را به تلويزيون مي‌آورد و آنها به انحراف به سوي ماركسيسم و ترور درون سازمان و اين چيزها اعتراف مي‌كردند و مذهبي‌ها همه گيج و هاج و واج مانده بودند. اوج‌گيري مبارزه با محوريت امام، نوعي انسجام را در اين جمع سرگردان ايجاد كرد.  

از سال 56 با فوت حاج آقا مصطفي، ناگهان فضاي عمومي جامعه عوض شد و به صورت فزاينده‌اي حوادثي رخ داد كه رهبري آنها با امام و ميدانداري آنها به دست روحانيت و شاگردان ايشان بود. حادثه 19 دي قم كه پيش آمد، به دنبال آن حركت توفنده مردم تبريز را شاهد بوديم و فضاي سياسي و ديني در ايران به صورت يكپارچه و مردمي، دنباله‌روي مشي امام خميني شد. در اين فضا، ديگر نه جاي جدي براي مجاهدين خلق، نه براي شريعتي و نه براي پاجوش‌هائي مثل فرقان و آرمان مستضعفين و امثالهم باقي ماند. مثلا در راه‌پيمائي تاسوعا، عاشورا، مجاهدين خلق سعي مي‌كردند عكس‌هاي حنيف‌نژاد و سعيد محسن را بياورند، ولي آن‌قدر در مقابل جريان اصلي مردم، بروز و ظهورشان فرعي بود كه كسي اعتنا نمي‌كرد. اين جريان به‌تدريج پيش آمد و به پيروزي انقلاب اسلامي منجر شد.
طبعيتاً بعد از پيروزي، ديگر حال و هواي ملتهب جامعه، جاي خود را به اقدامات مديريتي براي اداره جامعه داد و طبيعي بود كه هر كسي به شكلي، يكي در تدوين قانون اساسي، يكي در دادگاه‌ها، يكي در عزل و نصب‌ها و يكي در رفراندوم جمهوري اسلامي وظيفه‌اي را در قبال انقلاب انجام دهد. البته دولت موقت در كردستان در مقابل كمونيست‌ها و ساواكي‌هائي كه در آنجا نفوذ كرده بودند و نيز ساير نقاط مشكلاتي داشت، ولي تشنج در آن مناطق دلايل خاص خودشان را داشتند، اما در جاهائي كه از انقلاب پشتيباني اصلي را كرده بودند، از جمله تهران و قم و مشهد و ... كسي تصورش را هم نمي‌كرد كه افرادي، رهبران انقلاب را به نام مذهب نشانه بگيرد.

اين اتفاق به دست فرقان افتاد و اولين فردي كه ترور شد، شهيد قرني بود. يادم هست دو سه شب بعد از ترور ايشان، خدمت آقاي مطهري رسيديم. من آن موقع معاون وزارت ارشاد بودم و با صدا و سيما هم ارتباط داشتم. من چون در اوايل انقلاب به دستور آقاي مطهري به صدا و سيما رفته بودم، بعدها هم بچه‌هاي مذهبي صدا و سيما هرگاه كه مي‌خواستند نزد ايشان بروند، از طريق من قرار مي‌گذاشتند و من هم با آنها مي‌رفتم. در آن جلسه به آقاي مطهري گفتم: «اينها ليستي را براي ترور داده‌اند و نام شما هم در آن هست.» آقاي مطهري با آرامش و خونسردي گفتند: «چه عيبي دارد؟ به جايش براي شماها خبر درست مي شود!» چندي بعد آن فاجعه روي داد و همه اذهان به سمت گروهكي به نام فرقان جلب شد. بعد مرحوم قاضي را در روز عيد قربان در تبريز به شهادت رساندند كه حال و هواي آن كاملا يادم هست. بعد آقاي مفتح را به شهادت رساندند. مرحوم حاج مهدي عراقي را به شهادت رساندند. اتفاقا شب قبل از شهادت، من حاج مهدي را به منزل رساندم. در شوراي مركزي حزب در سرچشمه جلسه داشتيم. منزل ما در چهار راه قنات در دولت بود و حاج مهدي يك قدري پائين‌تر نزديك سه راه نشاط مي‌نشست. ايشان را در منزلشان پياده كردم و صبح ساعت 5/7، 8 بود كه خبردار شدم كه ايشان وقتي با آقاي حاج حسين مهديان به كيهان مي‌رفتند، مورد سوء قصد قرار گرفتند و حاج مهدي و پسرش حسام شهيد شدند.

هويت گرويدگان به گروه فرقان هم محل سئوال و بحث است. گروهي از بريده‌هاي اين گروه كه بعدها از انديشه فرقاني به‌كلي فاصله گرفتند و حتي در نظام مشغول به خدمت شدند، معتقدند بدنه فرقان سنخيتي با افكار متعصبانه گودرزي نسبت به روحانيت نداشت و شايد بتوان حساب گودرزي را از بقيه اعضاي فرقان جدا كرد. اين گروه معتقدند به دليل فقدان يك انديشه پوياي انقلابي كه بتواند پاسخ‌گوي عطش و نياز جوانان باشد و روحانيت سنتي هم ‌نتوانست آنها را جذب كند، اجباراً به انديشه‌هائي از جنس فرقان روي ‌آوردند. يعني در دوران قبل از انقلاب، اساساً فقدان يك منبع پويا و پر انرژي و زمان‌آگاه از نظر توليد انديشه كه بتواند به نياز جوانان پاسخ بدهد، موجب مي‌شد كه عده‌اي از جوانان با حفظ گرايش به دكتر شريعتي، به اين سنخ گروه‌ها روي بياورند و خودشان چندان مقصر نيستند. تحليل شما از اين ديدگاه چيست؟


تحليل من از پديده فرقان اين است كه از سال 50 به بعد حركت مسلحانه در برابر رژيم شاه، يك ارزش و آرمان محسوب مي‌شد و مخصوصا ماركسيست‌ها چنين حركتي را شروع كرده بودند. ماجراي سياهكل كه در زمستان 49 اتفاق افتاد، خيلي‌ها را تكان داد. از سال 32 تا 49 يعني در طول 17 سال، غير از حركت اعضاي مؤتلفة اسلامي يعني بخارائي، نيك‌نژاد، صفار هرندي و حاج صادق اماني، ما شاهد حركت مسلحانه ديگري نبوديم. حركت چريك‌هاي فدائي در واقعه سياهكل در سال 49، با نوع كارهاي فدائيان اسلام و مؤتلفه تفاوت داشت. آنها ترور مي‌كردند، ولي چريك‌هاي فدائي عمليات چريكي انجام مي‌دادند. فدائيان اسلام يا مؤتلفه‌اي‌ها هيچ وقت نمي‌رفتند يك پاسگاه را خلع سلاح كنند و در جنگل پناه بگيرند و درگيري گروهي با قواي دولتي و ارتشي‌ها و ساواكي‌ها راه بيندازند. نوع فعاليت‌هاي مسلحانه فدائيان اسلام و مؤتلفه، ترور شخصي بود، اما چريك‌هاي فدائي با الگو گرفتن از چه‌گوارا و مائو و امثال اينها، بعد تازه‌اي از كار مسلحانه را شروع كردند. مجاهدين خلق هم كه با نام قرآن و اسلام و فضل ‌الله‌ المجاهدين علي ‌القاعدين وارد ميدان شده بودند، در واقع در ميان جوانان پرشور مذهبي، احساس خجالت و كمبود كردند و به آن احساس پاسخ دادند و ثابت كردند كه بچه‌ مسلمان‌ها هم در انجام كارهاي چريكي و داشتن خانه تيمي و حمله به عوامل رژيم شاه نه تنها كمتر از چريك‌هاي فدائي نيستند، بلكه يك جاهائي تهور بيشتري هم دارند و زمينه‌هاي مردمي آنها هم بيشتر است.

پس اين يك واقعيت است كه مبارزه مسلحانه جاذبه داشت و براي عده‌اي هم تنها راه رسيدن به هدف بود. شما اين فضا را در كنار نفرتي كه شريعتي نسبت به اركان روحانيت در دل عده‌اي از جوان‌ها ايجاد كرده بود، بگذاريد تا معلوم شود كه فرقان در واقع دلايل مخالفت با روحانيت را از شريعتي و راه نشان دادن اين نفرت را از مجاهدين خلق ياد گرفت و حركات مسلحانه و ترور را به مباني‌اي كه شريعتي به صورت گسترده در فضاي جامعه منتشر كرده بود، افزود. البته خيلي‌ها تحت تاثير حرف‌هاي شريعتي قرار داشتند، ولي همه به مبارزه مسلحانه روي نياوردند. قليلي از اينها زندگي تيمي و بسيار زاهدانه‌ و چريكي را در پيش گرفته بودند و با هر روحاني‌اي كه ماشيني سوار مي‌‌شد و خانه‌اي از خودش داشت و دستش به دهنش مي‌رسيد، مخالفت مي‌كردند و همه اينها را مظاهر تزويري مي‌دانستند كه شريعتي در كنار زر و زور گذاشته بود. در واقع آراي شريعتي بستر گسترده‌اي بود كه از دل آن يك جريان افراطي در قله حركت‌هاي تند قرار گرفت و در سطوح پائين‌تر، لايه لايه اين بدبيني و اين گرايش وجود داشت.
استقلال گروه فرقان هم محل سئوال هست. برخي هنوز هم پس از گذشت 30 سال، انگشت گذاشتن روي شخصيتي چون آقاي مطهري و افرادي كه اينها ترور كردند، منهاي يكي دو نفري را كه به شكل نامربوط و تصادفي هدف قرار گرفتند، نشانه آن مي‌دانند كه پشت سر اين ترورها نوعي هوشمندي و آگاهي دقيق وجود داشته است و ليستي كه بعدها از خانه‌هاي تيمي آنها كشف شد، به اين شائبه دامن مي‌زد كه اينها فقط به‌ظاهر همين جريان كوچك محفلي هستند، زيرا نفس پي بردن به نقش چهره‌اي چون آقاي مطهري كه در واقع رهبر در سايه انقلاب بود، نشانه هوشمندي در اتخاذ اين تصميمات بوده است. عده‌اي معتقدند مجاهدين خلق در يكي دو سال اول انقلاب نمي‌خواستند مستقيما وارد عرصه روياروئي با نظام شوند و گروه فرقان در عين غفلت، از اين ترفند غافل بوده و به عنوان ابزار آنها عمل كرده است. وقتي هم كه آنها از بين رفتند، سازمان مجاهدين خلق مجبور شد راساً وارد فاز ترور شود. نظر شما در اين مورد چيست؟


من قوياً اين نظر را تائيد مي‌كنم و احتمال قوي مي‌دهم كه اينها در لايه‌هائي پنهاني با مجاهدين خلق هماهنگ بوده‌اند. شايد هم ترور آقاي مطهري را با موافقت و صلاحديد و چراغ سبز مجاهدين انجام داده باشند. من اين را بعيد نمي‌دانم. يك قرينه حدس من اين است كه فرداي شهادت مرحوم مطهري، سازمان مجاهدين خلق بيانيه‌اي دادند. اگر آن بيانيه را ملاحظه كرده باشيد، كاملا دوپهلوست. در آن فضاها كه همه، اين ترور را محكوم كردند، بيانيه مجاهدين خلق طوري بود كه اين ترور را از آن جهت محكوم مي‌كرد كه مي‌گفت هنوز وقت اين كار نرسيده است! از متن اعلاميه سازمان مجاهدين، محكوم كردن صريح و روشن اين كار فرقاني‌ها برنمي‌آيد.


گروه دكتر پيمان هم موضع مشابهي را اتخاذ كردند.


دكتر پيمان و طرفدارانش شديداً‌ با آقاي مطهري مخالف بودند، منتهي آنها اهل مبارزه مسلحانه نبودند و درگيري‌شان، درگيري فكر بود.


آيا در مورد دستگيري گروه فرقان هم خاطراتي داريد؟ 


آقاي نقاشيان آن موقع در سپاه دنبال پرونده اينها بود. من آن موقع در صدا و سيما عضو شوراي سرپرستي بودم. شهادت آقاي مطهري و آقاي مفتح كه اتفاق افتاد، گمانم آقاي نقاشيان بود كه براي من تعريف مي‌كرد. گروه فرقان اعلاميه‌هايشان را روي كاغذ زرد منتشر مي‌شد. بچه‌هاي سپاه به بازار رفته و تاجر اين نوع كاغذ را پيدا كرده بودند. مركز فروش و سرنخ را از آنجا گير آوردند و اينها را به دام انداختند.


از حساسيت‌ها و برخوردهاي شهيد مطهري با گروه فرقان چه نكاتي را به خاطر داريد؟ 


مرحوم شهيد مطهري در كتاب «علل گرايش به مادي‌گري» در برابر اين جريانات انحرافي موضع‌گيري آشكار كرد و گروه فرقان را صراحتاً به باد انتقاد گرفت. اين موضع‌گيري صريح آقاي مطهري در واقع براي فرقاني‌ها انگيزه‌اي شد كه در قدم اول به سراغ ايشان بيايند، چون هيچ كس صريح‌تر و مؤثرتر از شهيد مطهري، به نقد افكار آنها نمي‌پرداخت.
شهيد مطهري در نامه‌اي كه به امام نوشتند، ضمن طرح انتقاداتي نسبت به دكتر شريعتي، به اين نكته اشاره ‌كردند كه عده‌اي از شخص شما تعريف مي‌كنند، اما ساير روحانيون را مي‌كوبند! اين اشاره نشان مي‌دهد كه ايشان متوجه ظهور جرياني متشكل از عناصري متنوع از جمله برخي از روحانيون به ظاهر مبارز شده بودند كه حامل چنين فكر مضر و مسمومي بودند. ايشان بر اين باور بود كه گروه فرقان بخشي از اين جريان مسموم است و گناه آموزگاران و جرئت‌دهنگان آنها بسيار بيشتر است. به نظر شما اين تيزبيني شهيد مطهري و دست گذاشتن روي اين جريان باعث نشد كه ايشان در اولويت ترورها قرار بگيرند؟
مرحوم مطهري در نامه به امام از ظهور رگه‌اي در ميان مبارزين كه امام را تائيد و بقيه را نفي مي‌كنند‌، اظهار نگراني كرده بودند. اين به معناي آن نيست كه اينها در ترور آقاي مطهري دست داشتند، ولي اينها جزو كساني بودند كه ته دلشان از ترور آقاي مطهري خوشحال شدند و بعدها هم مشي آنها نشان داد كه هيچ وقت با جريان عمومي انقلاب همراهي نداشتند. درباره‌آقاي مطهري من هميشه اين عبارات از زيارت عاشورا به خاطرم مي‌آيد كه «لعن‌الله امة ظلمتك و لعن‌الله امه قتلتك و لعن‌الله سمعت بذالك و رضيت به». اين جماعت معلوم نيست كه خودشان در ترور مرحوم مطهري دستي داشتند يا باخبر بودند، ولي به جهت همين كج‌فكري و تفاسير ماركسيستي كه از اسلام مي‌كردند و آقاي مطهري قوياً آنهارا مي‌كوبيد، از اينكه ايشان از صحنه حذف شده بود، قطعا خوشحال شده بودند.
نمي‌شود واقعا تشخيص داد كه اين جماعت واقعا اعتقاد قلبي‌شان اين بود كه امام يك استثناست يا از بس پيشگامي و مبارز بودن امام بارز بود، جرئت مخالفت نداشتد. شايد در بين اين جماعت از هر دو سنخ وجود داشته باشد، يعني كسي اگر مي‌خواست روي زندگي و مبارزات امام هم انگشت بگذارد، در واقع خودش را از صحنه خارج مي‌كرد و محبوبيت خود را از دست مي‌داد. بنده فكر مي‌كنم بعضي‌ها باور داشتند كه امام يك استثناست و اين واقعيت دارد،‌ بعضي‌ها هم به عنوان تاكتيك از امام حمايت مي‌كردند و جرئت مخالفت با امام را نداشتند، چون كاري را كه آنها جرئت و عرضه انجامش نداشتند، امام در بالاترين سطح انجام داده بودند. مثلا اينها مي‌خواستند اطلاعيه‌اي بدهند و گوشه‌ و كنايه‌اي به دربار بزنند و امام مردم را براي سرنگوني شاه دعوت كرده بود و آنها بالاتر از اين چه كار مي‌خواستند بكنند؟ اينها در واقع از عظمت امام كسب آبرو مي‌كردند.


اشاره كرديد كه معلوم نيست كساني كه از شهادت مرحوم مطهري خوشحال شدند، محرك فرقاني‌ها بوده باشند، اما شواهيد زنده‌اي وجود دارد كه عده‌اي قبل از شهادت استاد مطهري، در تفاسيرشان، علنا آيه: «يصيدون عن سبيل‌الله» را بر آقاي مطهري تطبيق مي‌كردند و مي‌گفتند چون ايشان به دانشگاه رفته‌اند يا امثال آقاي بهشتي و آقاي باهنر كه در تكاليف كتب درسي همكاري مي‌كردند، با دستگاه ساخته‌اند. گودرزي هم مدت‌ها از پامنبري‌هاي همين‌ها بود. به عبارت ديگر جريان تحريكي عليه آقاي مطهري به صورت يك اجماع مركب وجود داشته و در ميان اين طيف حتي كساني كه به ظاهر در سلك آقاي مطهري هم بودند، ‌وجود داشتند. آيا در آن زمان اين جريان براي شما محسوس بود؟


ما از نظر فكري نسبت به اين جريانات حساس بوديم نه از نظر عملياتي. آنچه براي ما مسلم بود اين بود كه ما مي‌دانستيم در گوشه و كنار، جلسات و جرياناتي وجود دارند كه به صورت شفاهي يا مكتوب در حال مسخ اسلام در قالب اصطلاحات و تعابير ماركسيستي هستند و اين همان نوع تلقي‌اي بود كه آقاي مطهري در مقدمه «علل گرايش به مادي‌گري» بيان كرد، لكن اينكه اين گرايش‌ها و نگرش‌ها تا چه اندازه در طراحي عمليات با كار فرقان اتصال داشته، طبعا من اطلاعي نداشتم.


طبعاً علت پرداختن به فرقان و تفكراتي از جنس آن چيزي جز زنهار و هشدار براي امروز و آينده نمي‌تواند باشد. به نظر شما علت اصلي بروز چنين جرياناتي چيست؟ آيا علت اين نبود كه غيرروحانيون سعي كردند به سمت تفسير آيات و بيان روايات بروند و جرياني موازي با حوزه به راه بيندازند؟ همان رويكرد يا به عبارت ديگر انحرافي كه ما هنوز هم گرفتارش هستيم.


تجزيه و تحليل فضاي ديني و سياسي و فكري كشورها بعد از شهريور 20 احتياج به بحث مفصلي دارد، همين قدر بگويم كه در دوران رضاخاني دو اتفاق با هم افتاد كه مثل بذرهائي بودند كه پس از رضاخان، محصولشان به بار نشست. يكي فشار بيش از حد به روحانيت بود كه قدرت و ميدان هر نوع نوآوري و رشد و پيشرفت را از آنان گرفت و حتي زندگي معمولي روحانيون را هم بسيار دشوار كرد. روحانيت در زمان رضاخان، مثل بوكسوري بود كه در گوشه رينگ اسير شده و با گاردي بسته، خود را مچاله كرده بود كه فقط بتواند به حيات خود ادامه بدهد، وگرنه هيچ حركتي از آنها ديده نمي‌شود و هيچ ابتكار عملي نداشتند. حقيقتا وضع روحانيت در 16 سالي كه رضاخان بر سر كار بود، هر روز به اين سمت سوق داده شد و بعد از جريان كشف حجاب هم كه رضاخان شمشير را از رو بست. از چنين روحانيتي انتظار آشنائي با جريانات فكري غربي و مسائل روز نمي‌رفت. اين روحانيت را بايد معذور دانست و بايد از رهبران بزرگي مثل مرحوم آشيخ عبدالكريم حائري ممنون بود كه با هوشمندي منحصر به فردي آمدند و درست همزمان با سلطنت رضاشاه، زير گوش او حوزه‌اي را درست كردند كه 50 سال بعد نتيجه داد و باعث سرنگوني رژيم پهلوي شد.
مطلب ديگر ظلم بيش از حد رضاخان بود، يعني در دوره رضاشاه، چيزي كه در ايران وجود نداشت، عدالت بود. با مطالعه تاريخ 16 ساله دوره رضاخاني متوجه مي‌شويم فئوداليسم و اختلاف طبقاتي و جهل و بي‌سوادي چه فاجعه‌اي را در ايران به بار آورده و باعث شده بود چيزي به نام آزادي و دمكراسي و عدالت اجتماعي وجود نداشته باشد. يكي از نوشته‌هائي كه چاشني ماركسيستي و حزب توده‌ دارد، ولي كتابي است خواندني و در دوران انقلاب، خيلي‌ها مي‌خواندند، كتاب «گذشته چراغ راه آينده است» هست. اين كتاب تصوير نزديك به واقعيتي را از فجايع دوران رضاخاني ارائه مي‌كند.
بعد از شهريور 20 كه اهرم فشار از روي ملت برداشته شد و مردم نفس راحتي كشيدند و رضاشاه رفت، هرج و مرج داخلي پيدا شد و با حضور متفقين، شيرازه دستگاه تاميناتي رضاشاه از هم پاشيده شد و در روزنامه‌ها و راديو و محافل و مجالس انتقاد از رضاشاه و دشنام به او و محاكمه كردن پزشك احمدي و سرپاس مختاري شروع شد. در چنين دوراني ماركسيسم قد علم كرد و در بستر آن ظلمي كه مردم ديده بودند، نداي عدالت اجتماعي و تساوي و رفع اختلافات طبقاتي را سر داد. جامعه هم بسيار استعداد داشت و اينها با تكيه بر علم و صنعت غربي و استقرار در بخش مهمي از دنيا تبليغات گسترده خود را اعلام كردند. همسايه شمالي ما، اتحاد جماهير شوروي با تكيه بر دستاورد عملي خود در ايجاد يك حكومت جديد و به پيروزي رساندن يك انقلاب، از اين فضاي خالي فكري و معنوي كه در اثر ضعف روحانيت ايجاد بود و از گرايش‌هائي كه در جامعه ايران در بين اقشاري كه از فقر و محروميت و ظلم‌هاي ارباب و رعيتي، آسيب‌ ديده بودند، براي جذب جوانان به سمت شعارهاي عدالت اجتماعي استفاده كرد و در اين فضا بود كه حزب توده، موفق‌ترين حزب ايران شد و توانست در سطح بسيار وسيعي سربازگيري كند. حتي در شهري مثل قم هم تاريخ فعاليت‌هاي حزب توده، مفصل است.
 در مجموع من همه اين حركت‌ها را ناشي از دو چيز مي‌بينم. يكي ضربه‌اي كه در اثر آشنائي با تمدن غربي به وجدان عمومي جامعه، به‌خصوص جوان‌ها و تيپ تحصيلكرده وارد شد كه همه احساس مي‌كردند عقب‌مانده هستند و بايد براي جبران آن كاري بكنند تا بر اين عقب‌ماندگي فائق بيايند. چنين واكنشي را در آثار كسروي با شريعت سنگلجي زياد مي‌بينيم. دستگاه هم بديهي است كه براي مبارزه با اين نوع انديشه‌ها انگيزه‌اي نداشت، چون روحانيت و مرجعيت را دشمن اصلي خود مي‌داند، از اين جريانات تلويحاً حمايت هم مي‌‌كرد. و ديگري عدم آمادگي روحانيت براي پاسخ‌گوئي به نيازي بود كه در آن برهه براي تبيين روزآمد معارف ديني وجود داشت. البته اين نياز در سال‌هاي بعد با ظهور چهره‌هائي چون علامه طباطبائي، شهيد مطهري، شهيد صدر و امثالهم تا حد زيادي پر شد.
اگر در شرايطي، جامعه از يك سو با پديده‌هاي وارداتي آشنا شود و از سوي ديگر شاهد ارائه پاسخ‌هاي مطلوبي از سوي متوليان تبيين دين نباشد، گروه‌هائي مثل فرقان زمينه‌ را مستعد مي‌بينند و از آن استفاده خواهند كرد. اين مسئله مهم مي‌تواند عبرتي براي امروز ما باشد.
 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:45  توسط گمنام  | 

گفتگو با نزديكان آيت‌الله حاج شيخ قاسم اسلامي در شرايطي صورت گرفت كه طي سه دهه گذشته، بسياري از اسناد و مدارك و يا حتي آثار خطي وي از بين رفته‌اند و نيز گفتني‌هاي فراواني در بارة او، از فرط مكتوم ماندن، به فراموشي سپرده شده‌اند. شيخ اما، هنوز پس از اين همه سال، ياران وفاداري دارد كه حاضر به دفاع از انديشه و مرام او هستند و هم‌آنان بر اين عزمند كه در شرايط مساعد كنوني، آثار او را به شكلي مطلوب در دسترس اهل تحقيق قرار دهند.در ميزگرد حاضر، سعيد اسلامي، فرزند شيخ و هادي ميرصادقي از ارادتمندان ديرين او، به بازگوئي خاطرات ناگفته خويش پرداخته‌اند؛ خاطراتي كه مي‌تواند دستماية تحليل‌هائي واقع‌گرايانه‌تر از آنچه تا كنون بوده است، باشد.

 

با سپاس از ميهمانان ارجمند كه پذيراي دعوت يادآور شدند، در اين ميزگرد بر آنيم كه پردة غبار و غفلت را از چهره‌اي به كنار بزنيم كه فكر و نيت واقعي او ده‌ها سال است كه از ديدة اهل تحقيق به دور مانده است. به نظر مي‌رسد با كنار رفتن تعصبات سال‌هاي آغازين انقلاب، زمان براي داوري منصفانه در باره مكانت علمي و عملي مرحوم آيت‌الله حاج شيخ قاسم اسلامي فراهم آمده است. سخن را با جناب سعيد اسلامي آغاز مي‌كنيم. شما به عنوان فرزند شهيد اسلامي، ايشان را در قامت يك پدر چگونه توصيف مي‌كنيد؟ ‌شيوه‌هاي تربيتي ايشان در مورد فرزندان و رفتاري كه در القا و تعليم رفتارهاي ديني به فرزندان داشتند، چگونه بود، چرا كه از اين طريق مي‌توان به جنبه‌هائي از شخصيت ايشان دست يافت. 


سعيد اسلامي: بسم‌الله الرحمن الرحيم. در اين باره گفتني‌هاي زيادي وجود دارند كه سعي مي‌كنم به بخشي از آنها اشاره كنم. من هرگز از پدرم كار مكروه نديدم! ايشان حتي به نكات ريز احكام و اخلاق هم توجه مي‌كردند، چه رسد به تعليمات كلان ديني كه در بارة آنها نهايت دقت را به خرج مي‌دادند. يادم هست كه در ماه مبارك رمضان به ما قرآن تعليم مي‌دادند. در دوراني كه بچه بودم و خطاهاي من بيشتر بود، هنگامي كه مي‌خواستند نصيحتم كنند، اول مرا مي‌ترساندند كه اگر كاري را انجام بدهم، چنين عواقبي خواهد داشت و بعد به من اميد مي‌دادند كه اگر اين كار را نكني، اين نتيجه خوشايند را خواهي گرفت و به‌علاوه، من هم اين كار را برايت انجام خواهم داد. به دليل محبت‌هاي بي شائبه‌اي كه به من داشتند، من هنوز هم داغدار ايشان هستم.
مسئله‌اي كه پدرم را از ساير پدرها و افرادي كه مي‌ديدم، متمايز مي‌كرد، اين بود كه ايشان همواره و در هر حالي به ياد خدا بودند و هميشه اين آيه را تكرار مي‌كردند كه: «و امّا من خاف مقام ربه و نهي ‌النفس عن الهواه و ....» و والده ما هم به عنوان نكته‌اي تربيتي، آن را تكرار مي‌كردند. اينكه اشاره كردم كار مكروهي از ايشان نديدم، به خاطر اين بود كه همواره به ياد خدا بودند. من حالا كه بزرگ شده‌ام، بهتر مي‌توانم رفتار و كردار ايشان را بفهمم و درك كنم كه چرا در شرائط گوناگون، واكنش‌هاي متفاوتي نشان مي‌دادند. ايشان هرگز براي خودشان كاري نمي‌كردند و در قيد و بند دنيا نبودند.
پدرم براي نگارش و به اتمام رساندن كتاب‌هايشان اهتمام فراواني داشتند، الان وقتي فكر مي‌كنم كه در اين سن بتوانم مثل آن زمان پدرم كه 63 داشتند، آن طور منظم و پيگير، به امور خودم برسم، مي‌بينم كه نمي‌توانم. پدر غذايشان را كه ميل مي‌كردند، بلافاصله به كتابخانه مي‌رفتند و به نوشتن مي‌پرداختند. وقتي هم كه به منزل مي‌آمدند، بدون گفتگو با كسي، ابتدا به سراغ اقامة نمازشان مي‌رفتند، بعد شام ميل مي‌كردند و بلافاصله براي مطالعه و تأليف به اتاق خود مي‌رفتند.


مدت مطالعه ايشان چقدر بود و بيشتر در چه اوقاتي مطالعه مي‌كردند؟


اسلامي: در هر زماني كه برايشان پيش مي‌آْمد. در ماه مبارك رمضان بلافاصله پس از افطار مشغول مطالعه مي‌شدند، چون مقيد بودند كه حتما قبل از سخنراني‌ها مطالعه كنند. همه مي‌دانند كه بعد از افطار اين كار چقدر سخت است! زماني كه سخنراني داشتند، حتي پس از آنكه لباس مي‌پوشيدند و آماده رفتن بودند، در فاصله‌اي كه بايد به دنبالشان مي‌آمدند، مشغول مطالعه مي‌شدند. هرگز ايشان را بيكار يا مشغول كاري بيهوده نديدم؛ آن هم در زماني كه اتلاف وقت، جزء مشغوليات دائمي مردم شده است.


براي تربيت بچه‌ها چقدر وقت مي‌گذاشتند؟


 اسلامي:بعضي از خانواده‌ها مردسالار و برخي زن سالار هستند. خانواده ما زن سالار بود و متولي تربيت ما بيشتر والده بودند، اما خطوط كلي را پدرم مي‌دادند. ما در زمينه مسائل تربيتي، بيشتر با والده‌مان در ارتباط بوديم، مگر اشتباهي مي‌كرديم و لازم بود كه پدر به ما پند و اندرز بدهند.


آقاي ميرصادقي! شما چگونه با شهيد اسلامي آشنا شديد و چرا در ميان علما و منبري‌هاي تهران به ايشان جذب شديد؟


هادي ميرصادقي: در سال  در تجريش53 يك هيئت هفتگي به نام «هيئت بني زهرا»،در صبح‌هاي جمعه و همچنين در ايام ميلادها و شهادت‌ها برگزار مي شد. در ماه‌هاي رمضان هم هر شب بعد از افطار در آنجا جلسه بود و ما هم به لطف خدا از اين طريق با شهيد آيت‌الله حاج شيخ قاسم اسلامي آشنا شديم. علت جذب ما به ايشان، عشق و علاقه صادقانه ايشان به اهل بيت عصمت و طهارت(ع) بود. هنگامي كه ايشان حديث و روايت مي‌گفت، ما معناي واقعي آنها را از حالات و رفتارهايشان حس مي‌كرديم. بارها پيش آمد كه ايشان مي‌گفت: «سعي مي‌كنم دل‌ها و ذهن‌هاي شما را به اهل بيت(ع) وصل كنم و شما را با آنها ارتباط بدهم. اتصال خودتان را با امام حسين(ع) قطع نكنيد. من وظيفه‌ام را انجام مي‌دهم،‌ ولي شما هم بايد تلاش كنيد...» ايشان اخلاص عجيبي داشت. 
خاطرم هست ايشان بعد از انقلاب به خاطر بعضي از مسائل، كمتر منبر مي‌رفت. در سال 58، در ايام فاطميه، ايشان منبر رفت و داشت ذكر مصيبت مي‌كرد و دستش را زد به منبر و خطاب به اهل بيت(ع) عرض كرد: «من 43 سال است كه روي اين منبر ناله زده‌ام. يا اميرالمؤمنين! مپسنديد كه كنج خانه بميرم!» بعد خطاب به ما گفت: «من از آقا مولا خواسته‌ام كه در راه انجام وظيفه جان بدهم.» و با حالي عجيب و لحني لطيف عرض كرد: «آقا! اگر غير از اين كنيد، با شما قهر مي‌كنم!» البته من تنها جملات را نقل به مضمون مي‌كنم، وگرنه شيوة بيان و حركات ايشان خيلي عجيب و لطيف بود.


از سلوك اخلاقي ايشان چه خاطراتي داريد؟


ميرصادقي: يكي از خصوصيات بارز حاج شيخ اين بود كه در خانه‌اش كيسه خاصي داشت كه پول‌هائي را كه براي منبر ايام فاطميه مي‌گرفت، بدون اينكه پاكت را باز كند، داخل آن مي‌انداخت و مي‌گفت: نمي‌خواهم بدانم چقدر است كه دفعه ديگر كه منبر مي‌روم، كم و زياد آن پول در من تغييري ايجاد نكند و وظيفه‌ام را درست انجام بدهم. گاهي اوقات با اينكه صاحب مجلس به خاطر جوي كه ايجاد مي‌شد، از ايشان مي‌خواست درباره موضوع خاصي صحبت نكند، اما ايشان بر اساس احساس تكليف و با صراحت حرفش را مي‌زد! خاطرم هست در دوران رژيم گذشته و اوج قدرت بهائيان، يك روز سرهنگي آمد و به حاج‌آقا گفت: «راجع به بهائيت زياد صحبت كنيد!» حاج آقا مي‌گفت: «من قبل از آن درباره اين موضوع زياد صحبت مي‌كردم، ولي روزي كه آن سرهنگ اين حرف را زد، احساس كردم قضيه چيز ديگري است و مخصوصا صحبت نكردم»، صلاح در خلاف جهت خواست اينهاست.
 در دوره‌اي كه ايشان نسبت به برخي جريانات بدعت‌آميز صريحاً انتقاد مي‌كردند، عده‌اي بودند كه پاي منبر مي‌آمدند و سئوالاتي را مطرح مي‌كردند و يا با برنامه‌ريزي‌هائي مي‌خواستند مجلس را به هم بريزند. حاج آقا اين خصوصيت را داشت كه اگر كسي مي‌خواست وسط منبر حرف بزند، مي‌گفت: «بنشين، بعد از منبر وقت مي‌دهم سئوالت را بپرسي»...


اسلامي: بعضي از انسان‌ها جاذبه و هيبت خاصي دارند و مي‌توانند محافل را خوب مديريت كنند. اخوي بنده هم كه از دنيا رفته، همين خصوصيت پدرمان را داشت. اين هم يك خصوصيت ذاتي است. پدرمان واقعا اين قدرت را داشت.  

 
از حساسيت‌هاي دستگاه‌هاي امنيتي رژيم گذشته نسبت به منابر ايشان چه خاطراتي داريد؟


ميرصادقي: در زمان برگزاري جشن‌هاي2500 ساله،  ايشان در هيئت صاحب‌الزمان(عج) صحبت مي‌كرد. اين همزمان بود با وقتي كه شاه گفت كوروش آسوده بخواب كه ما بيداريم! حاج آقا روي منبر گفت: «كوروش بخواب كه تخم مرغ شد دانه‌اي يك تومان! كوروش آسوده بخواب كه....» و يكي يكي برخي از مفاسد رژيم را برمي‌شمرد. هنوز از منبر پائين نيامده، ايشان را گرفتند و بردند ساواك. پسر رئيس هيئت صاحب‌الزمان(عج) از قول پدرش مي‌گفت كه از رئيس زندان اوين يا يكي از اين زندان‌هائي كه حاج شيخ را به آنجا برده بودند، شنيده بود كه مي‌گفت: «ما مي‌دانيم كه شيخ قاسم اسلامي هر حرفي كه مي‌زند روي عقيده و نيت خودش هست، ولي چون با صراحت و مستقيم حمله مي‌كند و از مسئولان كشور به‌صراحت نام مي‌برد، به‌ناچار بايد او را دستگير كنيم و به زندان بياوريم!» حتما مطلع هستيد كه ايشان از دوران ملي شدن نفت تا پايان دورة پهلوي، بيش از 50 بار زندان رفت!
يكي ديگر از خصوصيات حاج آقا اين بود كه سهم امام نمي‌گرفت و مي‌گفت من با پول پدرم درس خوانده‌ام و هيچ كسي حقي به گردن من ندارد. اين مديون نبودن به ديگران، موجب نوعي آزادي و آزادگي در ايشان شده بود و بر اين اساس بسيار صريح صحبت مي‌كرد؛ مخصوصاً صراحت ايشان در انتقاد، مرهون همين آزادگي بود. قبل از انقلاب گاهي مي‌آمدند و به ايشان مي‌گفتند اين قدر تند حرف نزنيد. حاج آقا مخصوصا در مورد دكتر شريعتي با لحن تندي حرف مي‌زد و مي‌گفت: «وظيفه من اين است كه حقايق را بگويم و مردم را با اسلام اصيل و مبتني بر معارف اهل بيت آشنا كنم». 


اسلامي: و واقعا همين‌طور هم مي‌شد و كساني كه در مجالس ايشان حضور پيدا مي‌كردند، واقعا با ائمه اطهار(ع) آشنا مي‌شدند و تحول پيدا مي‌كردند.


جناب اسلامي! از چه مقطعي متوجه شديد كه پدر شما در مسائل اجتماعي فعال است و با برخي از جريانات فكري مبارزه مي‌كند؟ آيا در منزل هم درباره اين موضوعات با شما حرف مي‌زد؟


 اسلامي: ما متوجه مي‌شديم، ولي من اولا سنم كم بود و ثانيا اهل درس خواندن و رفتن به دبيرستان بودم و خيلي در اين جور مسائل قاتي نمي‌شدم. ارتباط با اين رويدادها فراغت خاصي مي‌خواهد. ما خانواده پرجمعيتي بوديم و من يكي مانده به آخر بودم. اين چيزها را مي‌شنيدم، ولي خيلي در جريان نبودم. پدرم زياد اهل حرف زدن در بارة اين مقولات نبودند و بسياري از مطالب را نمي‌گفتند. نمي‌خواستند فرزندان و اطرافيان را درگير مسائل خودشان كنند، ولي ما ناخودآگاه متوجه بخشي از وقايع مي‌شديم.
 

از برخوردهاي مخالفان با پدر چه خاطراتي داريد؟   


اسلامي: محور و ركن فعاليت‌هايشان، توهين و ناسزا بود. من نديدم كسي در جواب ايشان به شكل مستدل و به شيوة اهل منطق سخن بگويد. بيشتر ناسزا مي‌گفتند. عده‌اي روي تندي بيان ايشان مانور مي‌دادند و بخش‌هائي از سخنانشان را بزرگ مي‌كردند، در حالي كه طرف مقابل هر چه مي‌خواست، با زبان طنز و هجو مي‌گفت و به هيچ‌وجه هم به خشونت متهم نمي‌شد. اتفاقاً بد نيست در اين مورد يك بررسي آماري انجام شود تا مشخص گردد كه اولاً خشونت از كدام سمت آغاز شد و ثانياً كدام طرف در قالب‌هاي مختلف خشونت بيشتري به خرج مي‌داد.
علاوه بر ناسزا، حتي گاهي اوقات به طرف خانه ما سنگ هم مي‌ا‌نداختند! تلفن‌ها و نامه‌هاي تهديدآميز هم زياد بود. يكي دو تا از نامه‌ها را خودم ديدم كه در آن ناسزا گفته بودند. بعد از انقلاب، پدرم مقداري با ملاحظه رفتار مي‌كردند، چون جو خيلي به هم ريخته بود و هر فرد و گروهي براي خودش مدعائي داشت و سخت مي شد به هويت آنها پي برد.


ميرصادقي: كمتر از يك سال قبل از شهادتشان، در پشتي خانه حاج آقا را زدند و تحت اين عنوان كه سئوال دارند، وارد خانه شدند و ايشان را به قصد كشت كتك زدند! طوري كه همه فكر كردند حاج‌آقا از بين رفته. در آن ماجرا عينك ايشان هم شكسته بود كه الان همان عينك به عنوان يادگار موجود است. 


به‌طور مشخص، از جريان مواجهة شهيد اسلامي با افكار دكتر شريعتي و طرفداران او چه خاطراتي داريد؟

 اسلامي: از برخورد يا ديدار مستقيم آنها چيزي را به ياد ندارم، اما خاطرم هست قبل از پيروزي انقلاب، در ميدان آزادي به يك ميوه فروشي رفتيم و ديديم در آنجا عكس شريعتي را زده‌اند، پدرم با لحني ملايم با صاحب مغازه صحبت كردند، طوري كه او خودش آن عكس را برداشت. من از دور داشتم تماشا مي‌كردم و ديدم كه دارند صحبت مي‌كنند، ولي حرف‌هايشان را نمي‌شنيدم...


ميرصادقي: بعضي از ائمة جاعت منطقة تجريش به افكار دكتر شريعتي گرايش داشتند و روي همين اصل با حاج‌آقا برخورد گرمي نمي‌كردند. يك بار پس از انقلاب، در يك مجلس ترحيم، حاج شيخ قاسم منبر رفتند و آن آقايان هم ناچار بودند بنشينند. حاج آقا مي‌گفتند در آن منبر هرچه مدرك عليه شريعتي گير آورده بودم رو كردم و حجت را بر تمام آنها تمام كردم! ‌گفتم من با شخص شريعتي كار ندارم، من با اين فكر التقاطي كه جوان‌ها دارند به آن گرايش پيدا مي‌كنند، كار دارم. اين افكار مخالف ولايت اهل بيت(ع) و دستورات دين است. تكه كلام حاج آقا هم اين بود كه: اللهم انك تشهد  اني بلغت: خدايا! توشاهد باش كه من ابلاغ كردم...


اسلامي: يادم هست دعوت‌نامه‌اي براي پدرم آمده بود كه با شريعتي بحثي داشته باشند. لحن نامه كم و بيش آمرانه و حاكي از اين بود كه حرف‌هاي شريعتي محكم است و شما نمي‌توانيد جوابش را بدهيد! اين نامه را خود من خواندم. از اين برخوردها زياد مي‌شد.


ميرصادقي: ايشان كتابي داشت به نام «سخني چند با آقاي شريعتي» كه در آن سئوالاتي را نوشته و جاي پاسخ را خالي گذاشته بود. مي‌گفت من مخصوصاً‌ اين را چاپ كرده‌ام كه اگر خود او و طرفدارانش، جوابي دارند، بدهند. مي‌گفت تا به حال كسي جوابي به سئوالات من نداده است. پشت هر سئوالي هم نوشته بود كه اين سئوال مربوط به فلان كتاب شريعتي است. شايد بدانيد كه چاپ توس كتاب‌هاي دكتر شريعتي با چاپ‌هاي بعدي فرق كرد. گاهي هم در چاپ‌ها، صفحات را جابه‌جا و در مواردي هم حذف مي‌كردند. يكي از شيوه‌هاي حاج‌آقا اين بود كه همان صفحه چاپ توس را در كتاب خودشان كليشه كرده بودند كه بعداً حرف و بحثي پيش نيايد. به هرحال الان شرايط به‌گونه‌اي است كه مي‌توان آرا و كتاب‌هاي شهيد اسلامي را مطرح كرد و به معرض قضاوت گذاشت، چون ديگر آن هيجانات و موضع گيري‌هاي شديد و متعصبانه در مورد شريعتي وجود ندارد. ما قصد داريم   براي در آينده، بزرگداشتي براي شهيد اسلامي داشته باشيم و تصور مي‌كنيم در فضاي فعلي، بهتر مي‌شود اين افكار و سخنان را مطرح كرد.


شهيد اسلامي در ميان علما و مراجع با چه كساني بيشتر رفت و آمد داشتند و آنها تا چه ميزان از ايشان حمايت مي‌كردند؟


اسلامي: يك بار حاج آقا نامه‌اي به من دادند و من آن را خدمت آيت‌الله العظمي گلپايگاني بردم. خيلي بچه بودم و چيز زيادي از محتواي آن ديدار يادم نيست. همين‌طور هر وقت پيش آيت‌الله آشتياني مي‌رفتند، مرا با خودشان مي‌بردند. با آيت‌الله العظمي مرعشي نجفي و آيت‌الله العظمي حاج سيد عبدالله شيرازي هم رابطه صميمانه‌اي داشتند.


ميرصادقي: اين قبري را كه در قبرستان شيخان قم، ايشان را در آن به خاك سپردند، آيت‌الله العظمي گلپايگاني اهدا كردند كه متعلق به خواهرشان بود. ايشان اين قبر را اهدا كردند و ما حاج‌آقا را آنجا دفن كرديم...


اسلامي: موقعي كه پدرم شهيد شدند، آيت‌الله العظمي مرعشي پيغام دادند كه پدرتان را خواب ديده‌ام و به من گفتند به خانواده من بگوئيد اين قدر ناراحت نباشند و براي من گريه نكنند. من در آغوش مولايم علي(ع) افطار كردم.
 

ميرصادقي: حاج آقا ادب خاصي در برابر علما و مراجع داشت و مي‌گفت من يك بچه طلبه هستم. يادم هست هر وقت نام علامه مجلسي را مي‌برد، مي‌گفت پدر و مادرم به فدايت، روحم به فدايت! مي‌دنيد كه در آن مقطع، به مرحوم مجلسي خيلي اهانت مي‌شد. در مقابل علما و مراجع هم خيلي خاضع بود. اين خصوصيت روي اغلب پامنبري‌هاي ايشان هم اثر كرده بود و آنها هم به روحانيت احترام مي‌گذاشتند. سعي داشتند آنها را در چشم مردم، بزرگ كنند، در عين اينكه هرگز سعي نمي‌كردند ديگران را از جايگاه والاي علمي خود مطلع كنند. ايشان براي عالمان وارستة شيعه تبليغ مي‌كردند، نه براي خودشان.
 

اسلامي: من تا قبل از شهادت پدرم از اجازات اجتهاد ايشان اطلاع نداشتم. اين‌طور نبود كه پدرم بخواهد براي ايجاد شهرت و محبوبيت از اين چيزها صحبت كند.


از سابقه رابطه شهيد اسلامي با امام خاطراتي داريد؟


ميرصادقي: نواري هست كه در سال‌هاي 46، 47 امام در نجف فرمودند آقاي آشيخ قاسم  را در تهران به زندان مي‌برند، من چطور اينجا آرام باشم؟ امام كاملا به وضعيت ايشان اشراف داشتند. سابقة آشنائي آنها طولاني بود. در زمان خفقان رژيم شاه، ايشان بر منابر علناً از ايشان نام مي‌برد و مردم صلوات مي‌فرستادند. نوار برخي از اين سخنراني‌ها هست و بعضي از آنها هم در يادنامه‌هاي ايشان چاپ شده است.
آيت‌الله خزعلي در مراسم ترحيم ايشان در مسجد ارك تهران گفتند كه امام واقعا از شهادت ايشان متأثر شدند و به من امر كردند كه به‌رغم مشغله زياد در اينجا  منبر بروم و در اين باره صحبت كنم. حاج‌آقا هميشه كتاب «كشف اسرار» امام را تبليغ مي‌كرد. چون جواب شبهات بسياري از وهابي‌مآبان آن دوره در آن داده شده بود. 


قبل از شهادت مرحوم اسلامي، از تهديد‌ها نسبت به ايشان مطلع مي‌شديد؟


ميرصادقي: حاج آقا روي منبر يا در مجلس اشاره مي‌كردند كه تهديدهائي هست. اساساً در فضاي آن سال‌ها به‌راحتي مي شد حدس زد كه ايشان علي‌القاعده مورد تهديد هستند.


از رويداد شهادت ايشان چه خاطره‌اي داريد؟


اسلامي: خاطرم هست در آخرين روز ماه مبارك عمرشان، جدول ساعات شرعي رمضان آن سال را از روزنامه جدا و به ديوار نصب كردند و هر روز كه مي‌گذشت، يك علامت جلوي آن مي‌گذاشتند. اين علامت‌گذاري كار بي‌سابقه‌اي بود، گوئي منتظر فرا رسيدن روز معهود بودند. روز يكشنبه پنجم مرداد 1359، شب پانزدهم ماه رمضان بود. من در خانه بودم و درس مي‌خواندم. نزديك افطار بود كه در زدند. من در حياط بودم و ديدم كه پدرم مي‌خواهند وضو بگيرند. علي اخوي كوچكم كه 8،9 سال بيشتر نداشت، رفت و در را باز كرد و گفت: «بابا! با شما كار دارند.» پدرم از بغل من رد شدند و به طرف در رفتند. بعد ناگهان صدائي شبيه ترقه را شنيدم. گاهي در كوچه ما از اين صداها مي‌آمد و به همين دليل، توجه من چندان جلب نشد. صداي دوم كه آمد برگشتم و متوجه اتفاق شدم. آنها از پشت پرده‌اي كه جلوي در حياط بود، شليك كردند، لذا من ضاربين را نديدم. فقط ديدم پرده دارد عقب مي‌رود و فرياد زدم! قدرت حركت نداشتم و نتوانستم بدوم و ضارب را بگيرم. بقال روبروي ما گفت كه ما مي‌خواستيم آنها را بگيريم، ولي با اسلحه تهديدمان كردند. ضاربين دو نفر بودند. همسايه بالائي ما آمد و جنازه حاج آقا را به وسط حياط حركت داديم. واقعا تعريف كردن آن صحنه برايم فوق‌العاده دشوار است. من ديگر متوجه نبودم چه كسي آمد، چه كسي رفت و چه كسي به ديگران اطلاع داد!


ميرصادقي: نيم ساعت، چهل و پنج دقيقه از افطار گذشته بود كه به من خبر دادند حاج‌آقا را در منزلشان ترور كرده‌اند. از خانه ما تا منزل ايشان  پاي پياده، ده دقيقه راه بود. آمدم و ديدم در منزل باز است و جمعيت زيادي هم آنجا هست. ديدم كه پارچه سفيدي روي ايشان انداخته‌اند. پس از  مشورت قرار شد جنازه فردا صبح از مسجد ارك تشييع شود. جنازه را وسط حياط مجلس ارگ گذاشتند. هوا هم خيلي گرم بود. بعضي‌ها مي‌خواستند ظهر بگذرد كه براي عزيمت به قم و ادامة تشييع، روزه مردم باطل نشود. يادم هست عده‌اي رفتند يخ بگيرند كه روي جنازه بگذارند. خدا رحمت كند مرحوم آقاي اثني‌عشري را خيلي ناراحت شد و گفت: «يخ‌ها را بگذاريد كنار. اگر قرار باشد اين بدن بو بگيرد، ما آن را تشييع نمي‌كنيم! يخ نگذاريد.» ايشان خيلي به مرحوم اسلامي اعتقاد داشتند.
گمانم نماز را در مسجد ارك خواندند و از ورودي بازار جنازه را حركت و شعار هم دادند. آن روزها موج طرفداري از شريعتي در جامعه خيلي قوي بود. اين خون شهيد اسلامي بود كه جلوي اين موج را گرفت. عرصه از هر طرف براي يك مخالفت ساده با افكار شريعتي تنگ شده بود و ايشان خيلي زحمت كشيد تا اين فضا را شكست. شريعتي هم زماني حركت كرد كه جوان‌ها خيلي به اين نوع افكار نياز داشتند. روحانيت كه فاصله‌اش را با جوان‌ها زياد كرده بود و شريعتي از اين شكافي كه ايجاد شده بود، استفاده كرد. جوان‌ها طالب اين چيزها بودند و به قول معروف ايشان قاپ جوان‌‌ها را دزديد.


از شخصيت‌هائي كه در مراسم ترحيم شهيد اسلامي شركت كردند، چه كساني را به ياد داريد؟


ميرصادقي: آقاي فلسفي بودند كه جلوي در مسجد ارك ايستاده بودند و هرچه مي‌گفتيم آقا بنشينيد، قبول نمي‌كردند و مي‌فرمودند اين وظيفه من است كه به شركت كنندگان مجلس آقاي اسلامي احترام بگذارم. غالب علماي مبرز تهران هم بودند. آقاي خزعلي هم در مراسم ترحيم ايشان منبر ‌رفتند.


هويت قاتلان ايشان چه بود؟ ‌آيا فرقاني بودند يا به گروه‌هاي ديگر وابسته بودند؟


اسلامي: حقيقت اين است كه سير ماجراي دستگيري ضاربين و رسيدگي به پروندة آنها به‌گونه‌اي انجام شد كه ما چندان از چيزي سر در نياورديم! يك سال از شهادت حاج آقا مي گذشت. به ما از زندان اوين زنگ زدند كه عوامل ترور ايشان دستگير شده‌اند؛ بيائيد كه تكليف آنها معلوم شود. اولين بار من و والده به زندان اوين رفتيم و در آنجا بگومگوئي هم بين والده و آقاي لاجوردي پيش آمد. والده مي‌گفت: «چرا براي آقاي مطهري چنين و چنان كرديد، ولي براي ايشان هيچ كاري نكرديد؟» مرحوم والده انصافاً زن قوي و قدرتمندي بود و آقاي لاجوردي هم فكر نمي‌كرد با چنين زني صحبت خواهد كرد. خلاصه والده چند تا حرف درشت به آقاي لاجوردي زد و او گفت: «آقاي مطهري كجا، آقاي اسلامي كجا؟» اين حرف براي ما غيرمنتظره و سئوال برانگيز بود. به هر حال به خانه آمديم و حدود چهار پنج ماه بعد دوباره ما را خواستند. اخوي بنده كه از دنيا رفته‌اند مي‌گفتند قاتلين را ببخشيد و قصاص نكنيد، ولي من محكم روي حرفم ايستادم كه بايد قصاص شوند. بقيه اعضاي خانواده هم همين نظر را داشتند. دفعه دوم به اتفاق عمو و برادر كوچكم رفتيم. والده واقعا ناراحت بودند كه چرا برخوردها اين قدر سطحي است. يك نفر آقاي روحاني آنجا بود كه خلاصه پرونده را گزارش داد. ايشان گفت كه ضاربين از پاساژ محل كارشان موتوري را برداشته و براي ترور آقاي اسلامي به سوي منزل شما آمده بودند. ايشان حدود نيم ساعت با ما  صحبت كرد، ‌ولي من خيلي متوجه حرف‌هاي او نشدم. من تا 5 سال بعد از شهادت پدرم، حال درستي نداشتم و به همين دليل درست يادم نمي‌‌آيد كه چه چيزهائي گفت.


صحبتي درباره انگيزه قاتلين نشد؟


اسلامي: آن آقا مي‌گفت كه اينها در يك پاساژ كفش، پادوئي مي‌كردند، كتاب‌هاي آقاي اسلامي را خوانده‌ و اين تصميم را گرفته بودند. كل قضيه خيلي پيش پا افتاده بود.بعد ما را با ضارب مواجه كردند. هرچه من و عمويم با ضارب حرف زديم، حتي يك كلمه هم جواب نداد! او مي‌دانست كه اعدامش خواهند كرد و دست كم بايد يك كلمه عذرخواهي مي‌كرد، ولي حتي نگاه هم نمي‌كرد و تمام مدت سرش پائين بود! يك ساعت با او حرف زديم كه چيزي بفهميم، ولي مطلقاً‌ حرف نزد. بعد از يك ساعت يك آدم هيكل‌دار آمد و يقه او را گرفت. بعد سوار ميني‌بوس شديم و رفتيم بالاي تپه‌‌هاي اوين. ميني‌بوس ايستاد و او را بردند كه اعدام كنند. من پشتم را كردم، ولي حواسم نبود كه روي  اخوي كوچكم را هم برگردانم و او ايستاد و تماشا كرد. او كه صحنه ترور پدرمان را هم ديده بود، كاملاً به هم ريخت و چنان تأثير سوئي روي او گذاشت كه هنوز هم از آثارش رنج مي‌برد.


ميرصادقي: طرفداران شريعتي در همه جا زياد بودند و به همين دليل پرونده‌، خوب پيگيري نشد و بالاخره نفهميديم جزئيات اين رويداد چه بود.
اسلامي: شريك ضارب به 15 سال زندان محكوم شد، ‌ولي ما حتي او را هم نتوانستيم ببينيم. من تصور نمي‌كنم با خواندن يكي دو كتاب، براي انسان انگيزه كشتن فردي ايجاد شود. قطعا انگيزه قوي‌تري وجود داشته. آن فردي كه من ديدم،‌ آدمي نبود كه اهل كتاب خواندن باشد و اساساً بتواند تحت تأثير حرفي قرار گيرد!


آيا براي نشر آثار مرحوم اسلامي برنامه‌اي نداريد؟

اسلامي: ايشان كتابي معظم و مفصلي در دفاع از حق اهل بيت(ع) دارند به نام «ماذا تقضون» كه در حال ترجمه آن هستيم. همه مستندات اين اثر، از كتب اهل سنت جمع‌آوري شده و سه سال است كه از ما وقت و انرژي برده و هنوز هم تمام نشده است. ترجمه نام كتاب هست: «داوري از شماست». كتاب امامت پدر را اخوي چاپ كردند. جلد اول آن تجديد چاپ بود، ولي جلد دوم براي بار اول چاپ شد. سعي داريم در آينده، جايگاه علمي و پيشينة سياسي و اجتماعي ايشان را بيشتر به جوانان معرفي كنيم و اميدواريم از همكاري عموم علاقمندان بهره‌مند شويم.   
 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:41  توسط گمنام  | 

آيت‌الله محمدعلي گرامي قمي از مراجع و مدرسين مبرز حوزه علميه قم، بر اين باور است كه احساس آزادي عناصري خارج از دايرة حوزه و مرجعيت در تفسير دين، اساسي‌ترين عامل پيدايش گروه‌هاي فرقان‌گونه است، چرا كه اصل اجتهاد و تخصص به مفهوم متداول آن جاي خويش را به تفاسير ذوقي پاره‌اي از عناصر بي‌صلاحيت يا كم‌صلاحيت بدهد، زمينة رقابتي خطرناك فراهم مي‌شودكه در نهايت به مسخ معارف ديني منتهي خواهد شد.
استاد گرامي كه از جمله شاگردان آيت‌الله العظمي بروجردي و امام خميني و نيز از عالمان فعال در عرصة مبارزات منتهي به انقلاب اسلامي است، ريشة شكل‌گيري فرقان را در رفتارهاي پاره‌اي از روشنفكران مي‌داند كه در دهة 40 به فعاليت‌هاي تبليغي خويش وسعت بخشيدند. او بر اين باور است كه وجود اين عامل اساسي در حال حاضر نيز بيم‌انگيز و زمينه‌ساز پيدايش نحله‌هائي چون فرقان است.

   
با تشكر از جنابعالي براي شركت در اين گفتگو. اگر ما سال 1340 به بعد را آغازي بر بروز علني التقاط بدانيم، از ديدگاه شما چه كساني يا گروه‌هائي در عينيت دادن به برداشت‌هاي التقاطي از دين نقش بيشتري داشتند؟

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. به نظر من شما به‌درستي دوران پس از 1340 را  مقطع بروز التقاط ناميديد. در مورد اينكه چرا قبل از اين تاريخ، گروه‌هاي التقاطي مفسر دين چندان ظاهر نشدند، بايد توضيحي بدهم. در آن مقطع مرحوم آيت‌الله‌العظمي بروجردي، مرجع اعلاي شيعه، به‌شدت نسبت به سخنراني ديني توسط كلاهي‌ها حساس بودند. همه در حوزه مي‌دانند كه ايشان به هيچ‌وجه چه در منزل خودش و چه در جاهائي كه تحت نفوذ مرجعيت ايشان بود، اجازه نمي‌دادند فرد غيرروحاني سخنراني ديني بكند. حتي به اين سنت كه گاهي براي تشويق كودكان، اجازه مي‌دهند كه آنها برخي از اشعار مذهبي را در مجالس بخوانند، وقعي نمي‌نهادند و معتقد بودند كه انسان‌هاي فاضل و باسواد بايد عهده‌دار ذكر مصائب و مناقب اهل بيت باشند. از آن گذشته حتي در نوع برخوردشان با افراد و توجه به درجه‌بندي علمي و تقوائي آنها هم نشان مي‌دادند كه هر كسي بايد در جاي خودش محفوظ باشد و به هر كسي بايد در اندازه خودش بها داده شود و نه بيشتر.

ظاهراً در يكي از مجالس خصوصي منزل ايشان، مرحوم آقاي حاج سيد مصطفي خوانساري كه از اصحاب آقاي بروجردي هم بودند، وارد اتاق ايشان شدند و بالطبع به خاطر وقار و سن بالايشان، بالاي اتاق و در كنار ايشان نشستند. همراه ايشان آقاي آسيد جعفر خوانساري، پسر آيت‌الله آسيد احمد خوانساري بود كه آسيد مصطفي ايشان را به زور برد و كنار خود نشاند. حضار در آن جلسه، از جمله آقاي منتظري نقل مي‌كردند كه آقاي بروجردي پس از مشاهدة اين صحنه، با لحن خاصي گفته بودند: «نخير! نخير! جاي آقاي آسيد جعفر همان جائي بود كه نشسته بود نه اينجا.» ظاهراً ايشان اول در پائين اتاق نشسته بود. بعد به خاطر اينكه آسيد جعفر بدش نيايد و ناراحت نشود، گفته بود: «من ايشان را مثل فرزند خودم مي‌دانم، ولي حدود بايد رعايت شود».

مورد ديگري كه نقل مي‌كنند اين است كه قرار بود طلبه‌اي از طرف ايشان براي تبليغ به جائي برود. ايشان گفته بودند قبل از اينكه برود، او را بياوريد تا من ببينمش. ظاهراً اين طلبه وقتي وارد اتاق مي‌شود، مي‌رود و بالاي دست استادش مي‌نشيند. ايشان بعد از مدتي آهسته به اطرافيان مي‌گويند كه اين فرد را نفرستيد. وقتي كه او از همين حالا احترام استادش را نگه نمي‌دارد، ‌قطعا در آينده به هيچ حد و مرزي قناعت نخواهد كرد.
در مجموع منش آقاي بروجردي و دقتي كه در اين مورد به كار مي‌بردند، مانع از اين مي‌شد كه كساني كه كلاهي و بي‌صلاحيت بودند و طبعا قدرت تشخيص و اجتهاد به معناي صحيح كلمه را در معارف ديني نداشتند، بتوانند خيلي پر و بال پيدا باز كنند و دامنه فعاليت و نفوذ خودشان را گسترش بدهند.


آيا فكر نمي‌كنيد رفتارهاي برخي از مجامع و دستجات مذهبي ما به نوعي امكان عرض اندام به بعضي از عناصر التقاطي را داد تا با جرئت و جسارت بيشتري به طرح افكار خود بپردازند؟

بله، به عنوان مثال من معتقدم انجمن حجتيه به‌نوعي اين كار را كرد. خدا رحمت كند آقاي حلبي را. ايشان واقعا عاشق امام زمان(عج) بود و به همين جهت هم با بهائي‌ها مقابله مي‌كرد، اما بعضي از رفتارهايش عملا پر و بال دادن به كساني بود كه صلاحيت ديني نداشتند. من بعد از تبعيد امام به عراق در يكي از نامه‌هايم به ايشان نوشتم: «شما در اوايل كار، اين انجمني‌ها را تائيد كرديد، اما الان شرايط به گونه‌اي است كه اينها دارند از آن تائيديه شما سوء‌استفاده مي‌كنند. در شرايط كنوني اينها سه ضرر عمده دارند: يكي اينكه در برابر مبارزه سخت و دشوار ما با شاه، يك مبارزه سهل، يعني مبارزه با بهائي‌ها را در پيش گرفته‌اند. مبارزه با بهائي‌ها نه تنها مشكلي براي كسي ايجاد نمي‌كند، بلكه خيلي از مقامات حكومتي هم آن را تائيد مي‌كنند. به خود من، هم در ساواك قم و هم در ساواك تهران گفته‌اند به ما چه كار داري؟ برو با بهائي‌ها مبارزه كن! ضرر دوم اينها اين است به يك عده افراد بي‌صلاحيت اجازه داده‌اند كه به شهرها و روستاها بروند و وجوه شرعيه جمع كنند. در مواردي ديده مي‌شود كه بعضي از جوان‌ها حتي با ريش تراشيده، همراه با خانم‌هائي كه حجاب درستي ندارند، مي‌روند و در نقاط مختلف، سهم امام جمع مي‌كنند! ضرر سوم هم اين است كه اتباع خود را براي سخنراني به جاهاي مختلف مي‌فرستند و سخنراني‌هايشان هم به گونه‌اي است كه بازار فضلاي شناخته شده و باسواد حوزه را كساد مي‌كنند».
من همه اين نكات را براي امام نوشتم. در آن شرايط نفس مبارزه با بهائيت به خودي خود جاذبه‌اي پيدا و حساسيت‌ عده‌‌اي را جلب كرده بود. علاوه بر اين وقتي سخنران‌هاي انجمن حجتيه به جائي مي‌رفتند، از تهران سفارش مي‌شد كه استاندار، فرماندار، كاركنان ادارات در جلسات آنها شركت و آن را پر رونق كنند. در واقع انجمن موجب شد كساني خارج از حوزه تخصص در دين بروند و سخنراني ديني كنند و از اين جهت، روشنفكران هم جري شدند، چون مي‌ديدند عده‌اي با ظاهر معمولي اين كار را انجام مي‌دهند، پس آنها چرا بايد ملاحظه كنند؟

از ديدگاه شما در ميان روشنفكران چه كساني راه ارائه برداشت‌هاي ناسالم، علم زده و حتي سليقه‌اي از دين را هموار كردند و زمينه‌ساز پيدايش گروه‌هائي شبيه به فرقان شدند؟

چندان نياز به آدرس دادن ندارد. اينها چهره‌هائي هستند كه همگان كم و بيش آنها را مي‌شناسند. آقاي مهندس بازرگان در كتاب‌هاي مختلف به مرجعيت و روحانيت، زياد نيش مي‌زد، علت هم اين بود كه تصور مي‌كرد اولين كساني كه در برابر تاويل و تفسيرهاي نادرست ايشان ممكن است واكنش نشان بدهند، روحانيون هستند. يادم هست هم در كتاب «مطهرات در اسلام» و هم در مقاله‌اي كه در كتاب «مرجعيت و روحانيت» هست، براي تخفيف مرجعيت و اصحاب مراجع نوشته كه يك روز به منزل مرحوم آيت‌الله بروجردي رفتم و ديدم اينها دور هم نشسته‌اند و درباره اين مسئله بحث مي‌كنند كه اگر كسي يك لنگ غصبي به كمرش ببندد و در خزينه حمامي برود و بعد بيايد بيرون، و لنگ را تكان بدهد و آب آن به ديگران بپاشد، آيا غسل ديگران هم باطل مي‌شود يا نه؟ ايشان براي بي‌اعتبار كردن مرجعيت و روحانيت، از اين مثال‌ها زياد در كتاب‌هايش آورده است. وي از نظر فكري، علم زده بود و شيفتگي خاصي نسبت به دانشمندان مغرب زمين داشت و لذا در كتاب «راه طي شده» نوشته بود: «من ايمان كساني مثل اديسون را به مراتب از علامه‌حلي‌ها و شيخ‌ انصاري‌ها بالاتر مي‌دانم!»

بعد از فوت آيت‌الله بروجردي، ايشان در انجمن اسلامي دانشجويان سخنراني كرد و اين سخنراني بعدها در بعضي از كتاب و نشريات هم چاپ شد. او در آن سخنراني نيش‌هائي به روحانيت زد و من همان موقع جريان را براي امام نقل كردم. اين در زماني بود كه هنوز نهضت شروع نشده بود. خاطرم هست در آن نوبت دو نكته را به امام عرض كردم. يكي اينكه كسرويون دو باره دارند پر و بال مي‌گيرند و يكي هم حرف‌هاي مهندس بازرگان را براي ايشان نقل كردم. امام گفتند: «حالا كه كسروي مرده و منشاء‌اثري نيست، بنابراين نگراني از بابت اين فرقه، بي‌مورد است، اما مهندس بازرگان بايد كوبيده شود.» اين كلامي بود كه ايشان صراحتا به من گفتند و من هم در خاطراتم آورده‌ام. در مجموع امام به ايشان خوش‌بين نبودند، منتهي در جريان نخست‌وزيري ايشان چاره‌اي نبود، چون وجهه بازرگان نزد تحصيلكرده‌ها و متجددين خوب بود، در عين حال آدم متديني هم بود و لاجرم او را در اين منصب قرار دادند. البته به عقيده من، او براي نخست‌وزيري در آن دوران پرتشنج خوب بود و نبايد اذيتش مي‌كردند، بلكه بايد از راه عاطفي جذبش مي‌كردند. با او در افتادند و بالطبع بعد از او بني‌صدر روي كار آمد و سپس روحانيون آمدند كه به نظر من حضور روحانيون در مناصب اجرائي و دولتي به صلاح روحانيت و دين نبود.

شخص ديگري كه در اين راستا حركت مي‌كرد، آقاي فخرالدين حجازي بود. ايشان سواد چنداني نداشت و بيشتر به خاطر رفتارهائي كه موقع سخنراني مي‌كرد، مثل برداشتن بلندگو و چرخاندن آن دور سرش يا پشت كردن به مردم و رو كردن به قبله و سخنراني كردن، شهرت پيدا كرده بود! بعدها شنيدم كه به نجف و منزل امام خميني رفته و گفته بود كه من تبليغ ديني مي‌كنم و عده‌اي با من مخالف هستند. امام در مقابل ايشان سكوت كرده بودند. امام در اين گونه موارد مراقب بودند. ايشان به منزل آقاي خوئي هم رفته بود و ايشان گفته بودند: «اگر خودت تشخيص مي‌دهي تبليغت مؤثر است، حرف بزن.» و حكمي شبيه به تجويز به حجازي داده بودند. البته حجازي با خود من هم رفيق بود و چند تا از كتاب‌هاي من را در انتشارات بعثت چاپ كرد، اما در مجموع، آنچه كه از كليت فعاليت‌ها و سخنراني‌هاي او استنباط مي‌شد، تبليغ نوعي اسلام منهاي روحانيت بود.

چهره ديگري كه در تقويت التقاط و زمينه‌سازي براي جا افتادن اسلام منهاي روحانيت تاثير داشت، مسلما دكتر شريعتي بود. شريعتي در استخدام كلمات خيلي وارد بود و ضمناً لغت‌سازي هم مي‌كرد. همين مصطلح كردن سه واژه «زر و زور و تزوير» نمونه‌اي از اين توانايي‌ بود كه بعدها فرقان بر اساس همين سه مورد تشكيل شد و هر يك از افرادي را كه ترور مي‌كردند، به يكي از اين صفات، منتسب مي‌كردند. يا مثلا در تحليل تاريخ جنگ‌هاي اميرالمؤمنين، مارقين را مرغ‌‌خورها، قاسطين را قسط‌بگيرها و ناكثين را ناكسان تفسير مي‌كرد!

در مجموع معتقد بودم و هستم به‌رغم بعضي از تعريف‌هائي كه در كتاب‌هايش از روحانيت كرده و مثلا در يك جا گفته دردم از روحانيت و درمانم هم از روحانيت است، مخاطبين او در مجموع ذهنيت خوبي درباره علما و روحانيون پيدا نمي‌كردند و همين هم زمينه‌ساز انحراف آنها بود، يعني از كانون تفسير تخصصي دين فاصله مي‌گرفتند و لاجرم به تفسيرهاي من‌درآوردي اقبال مي‌كردند. دكتر شريعتي به مخاطب خود القا مي‌كرد كه اگر روحانيت نباشد، مردم به خودي خود دين را بهتر مي‌فهمند! در يكي از كتاب‌هايش هم نوشته بود كه دوستان ما در خارج انجمني را تشكيل داده و بدون وجود يك آخوند، به منابع ديني رجوع كرده و خيلي بهتر از آنها دين را فهميده بودند.
من در همان ايام كه مسئله دكتر شريعتي بالا گرفته بود، نامه‌اي به امام نوشتم و گفتم: «من مي‌دانم كه الان در مورد دكتر شريعتي و حسينيه ارشاد، روي شما فشار زيادي هست، اما مراقب باشيد كه در نفي يا اثبات ايشان چيزي نگوئيد. به اثبات نگوئيد، چون آدم مغرور، مستبد و كم‌ظرفيتي است. كافي است يكي از منبري‌ها به او بد بگويد. مي‌رود و پشت تريبون به همه آخوندها بد و بيراه مي‌گويد. مغرور است، چون حرف خودش را بهترين راي مي‌داند و كمتر حاضر است حرف كسي را بپذيرد. او را نقد هم نكنيد، چون مسلماً ضد ماركسيسم و ضد استثمار و استعمار است كه از پايه‌هاي نهضت شماست و از اين گذشته مقلد شما هم هست و اين مسئله را در چند جا هم عنوان كرده است.» امام در جواب من نوشتند: «همان‌طور كه مي‌دانيد من بناي دخالت در اين امور را ندارم، اما از اوضاع روحانيت بسيار متاسفم.» نامه مفصل در عين حال تندي بود. يادم هست طلبه‌ها عنوان نامه را كه نام من بود، حذف و آن را تكثير و پخش كردند و به در و ديوار زدند.

از ديدگاه شما تغيير ايدئولوژي مجاهدين در سال 52 تا چه حد به خارج شدن تفسير دين از حوزه تخصصي برمي‌گشت. به عبارت روشن‌تر اسلاف مجاهدين چه تاثيري در انحراف فكري آنها داشتند؟

مسلماً‌ زمينه‌هاي انحراف از ابتدا در اينها بود و مجاهدين اوليه هم چندان فكر خالص اسلامي نداشتند، اما در عين حال مثل بعدي‌ها به ورطه چپ‌گرائي و احساس استغنا در برداشت از دين نرسيده بودند. البته ما تا قبل از زندان سال 51 در بيرون زندان از اينها حمايت مي‌كرديم. دستگيري سال 51 من هم در اعتراض به اعدام حنيف‌نژاد و دوستانش بود. در زندان سال 52 تا آخر 55 هم يكي از اتهاماتي كه به من زده بودند، عضويت در گروه‌هاي مسلحانه بود كه البته درست نبود و من عضو هيچ گروهي نبودم. اعضاي اينها پيش ما مي‌آمدند و درس مي‌خواندند و با هم مراوده علمي داشتيم و اينها تصور كرده بودند من عضو اين گروه‌ها هستم.

يادم هست در شهرهاي مختلفي كه براي سخنراني مي‌رفتيم، اينها مي‌‌آمدند و از ما درس مي‌گرفتند. مثلا هادي روشن رواني كه نام مستعارش هوشنگ بود و الان پيش مسعود رجوي است يا مهندس جباري كه در درگيري‌ها كشته شد يا صادق سجادي و امثال اينها با ما دوستي نزديكي داشتند و حتي همين‌‌ها بودند كه كتاب «نگاهي به بردگي» مرا از نوار پياده و چاپ كردند.

از سال 52 كه به زندان رفتيم، نظرمان برگشت. يادم هست كه به آقاي بشارتي گفتم اينها زمينه انحراف زيادي پيدا كرده‌اند و صرفا تب عمليات مسلحانه‌ انجام دادن و اينجا و آنجا را منفجر كردن و ترور اين و آن، اينها را گرفته و ديگر بحث كارهاي فرهنگي را كنار گذاشته‌اند. هنگامي كه كار فرهنگي كنار گذاشته و فقط به كارهاي عملياتي پرداخته شود، به‌تدريج مباني فكري و نظري اعضا هم سست مي شود.
در آن سال‌ها در زندان، زندگي اينها با چپي‌ها كاملا قاتي بود و رعايت طهارت و نجاست را نمي‌كردند. خاطرم هست دمپائي و جوراب مخصوص داشتم كه پاهايم آلوده نشود و اينها مي‌گفتند فلاني كيش شخصيت دارد! معني ندارد در جائي كه همه داريم با هم زندگي مي‌كنيم، يك نفر دمپائي مخصوص داشته باشد. تا اين حد به چپي‌ها نزديك شده بودند، تا اينكه بالاخره در سال 54 كه به اتفاق آقاي طالقاني، آقاي منتظري، آقاي مهدوي كني و بسياري ديگر در زندان اوين بوديم، جزوه تغيير مواضع اينها را براي ما آوردند و ديديم كه اينها خيلي چيزها را منكر شده‌اند؛ به خاطر همين فتوائي صادر شد. فتوا را اول آقاي رباني شيرازي نوشت، منتهي از طرف ما به بعضي از عبارت‌هاي آن اشكالاتي وارد شد و من آن را بازنويسي كردم. اين فتوا در يكي دو نسخه مكتوب شد، ولي بعد به شكل سينه به سينه منتقل شد.

شما از چه زماني از پيدايش نحله فكري و تفسيري فرقان مطلع شديد و اساس تفاسير آنها بر چه مسائلي بود؟

تا جائي كه يادم هست گودرزي اول طلبه مدرسه رضويه بود، ولي به هيچ وجه طلبه درسخواني محسوب نمي‌شد. در عالم طلبگي كساني بوده‌اند و هستند كه در مدارس علميه از امكانات طلبگي استفاده مي‌كنند، اما عملا درگير كارهاي ديگري چون مسائل هنري و فيلمسازي و امثالهم مي‌شوند. گودرزي هم از جمله كساني بود كه كار اصلي خود را كنار گذاشته بود و بيشتر به مطالعه آثار چپي‌ها‌ مي‌پرداخت. آگاهي‌هاي او در مورد جريان چپ هم عميق نبود. قطعا در آن زمان كساني بودند كه خيلي بهتر از او انديشه چپ را مي‌‌فهميدند. تفاسيرش از قرآن هم بيشتر بر مبناي ذوقيات و علائق خودش و در واقع تفسير به راي بود.

به شكل موازي با گودرزي هم، فرد ديگري در مشهد به نام شيخ حبيب‌الله آشوري بود كه كارهائي شبيه به گودرزي انجام مي‌داد. البته آندو ارتباط گروهي با هم نداشتند، اما در عين حال خيلي به هم شبيه بودند. آشوري در آغاز شاگرد جناب آقاي خامنه‌اي بود و ظاهرا مقداري از سطح را پيش ايشان خوانده بود. خاطرم هست بعد از اعتراضاتي كه به كتاب «توحيد» شد، آقاي خامنه‌اي به منزل ما در قم آمدند و گفتند: «اين فرد به رغم اينكه در مقطعي شاگرد ما بوده، ولي الان حرف‌هايش مورد تائيد ما نيست.» در آن موقع آشوري به سيم آخر زده بود و همه ايات قرآن را مادي معني مي‌كرد و كم كم پايش به جلسات تبليغي در شهرهاي ديگر هم كشيده شد. مسلماً بخشي از جريان نفاقي كه در دوران انقلاب شكل گرفت، از فعاليت‌هاي آشوري و گودرزي بيرون آمد. البته بعضي از اين افراد، بعدها در اثر گفتگوهائي كه در زندان با اينها شد، برگشتند و در خدمت نظام قرار گرفتند.


از ديدگاه شما در شرايط كنوني تا چه حد امكان بروز نحله‌هاي ديگري چون فرقان وجود دارد؟


به نظر من تفسير دين هر مقدار از حوزه تخصص و پژوهش اصولي خارج شود، به همان ميزان امكان پيدايش چنين افراد و گروه‌هائي وجود دارد. هر قدر حساسيت‌ها در اين مورد كم شود و اين افراد احساس كنند آزادي بيشتري دارند و با اعتراض كمتري مواجه مي‌شوند، به‌طور طبيعي آرايشان را بيشتر عرضه مي‌كنند. به‌طور كلي روحانيت و به‌ويژه مراجع بايد در اين موارد بسيار مراقب باشند، هر كسي را به منزل خود راه ندهند و به هر كسي امكان سخنراني در منازل خود يا محافل تحت نفوذ خود ندهند و از اختياراتي كه دارند، استفاده كنند و مانع از به دست گرفتن تريبون‌هاي مذهبي توسط اينها بشوند.

امسال در ماه مبارك رمضان از هر ده نفري كه صحبت ديني مي‌كردند، نه نفر كلاهي بودند. من نمي‌خواهم بگويم كلاهي‌ها حرف ديني نمي‌توانند بزنند و يا هر حرفي كه مي‌‌زنند، لزوما غلط و اشتباه است، اما نفس اصالت دادن به اينها به معناي خارج كردن تفسير دين از حوزه تخصصي است. اينكه در روايت آمده: «من فسرالقران برأيه فليتبوأ مقعده من‌النار»، دقيقا به خاطر همين است. هر وقت تفاسير ذوقي و سليقه‌اي، زياد شود، بالطبع گروه‌هاي انحرافي هم بيشتر شكل مي‌گيرند. يكي از شگردهاي بني‌عباس در مقابل اهل بيت هم همين بود، يعني سعي مي‌‌كردند در مقابل كساني كه متوليان رسمي و شناخته شده تبليغ دين در جامعه بودند، پايگاه‌ها و دكان‌هاي جعلي و غيرواقعي باز كنند. اين خط انحرافي منحصر به حالا نيست و هميشه وجود داشته است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:40  توسط گمنام  |